
برای گلها و آفتاب و باران
سال 1387 برای دیدار با آقای پرویز دوایی، جشنواره فیلم کودکان و نوجوانان زلین در جنوب جمهوری چک را بهانه کردم و به آنجا رفتم، چون او هم با پشتوانه سالها همکاری با سازندگان فیلمهای کودک و نوجوان آن سرزمین، مهمان این جشنواره بود. در شهر مصفا و کوچک زلین فرصت همنشینی با دوایی بیشتر از همیشه بود و نگاه زیباپسند او، راهنمایم. تجربهای از همان زیبابینیهای همیشگیاش در این شهر و آن سفر را دوایی مدتی بعد در کتاب محترم و زیبایش «بلوار دلهای شکسته» نوشت؛ کتابی که به شکلی شاید تقدیری، نوشتن مقدمهاش به من سپرده شده بود. خبر نداشتم، و وقتی که خواندم، دیدم این همان چیزهایی است که در آن سفر و هنگام معاشرت و پرسه زدنهایم با او شاهدش بودهام. وقتی آقای علی میرزایی برای یک ویژهنامه فصلنامه «نگاه نو» درباره پرویز دوایی (شماره 81، بهار 1388) از من مطلبی خواست، شرح آن تجربه و مشاهدات را در ترکیب با بخشی از نوشته خود دوایی نوشتم. در واقع در بخشهایی از این نوشته، جای دوربین و زاویه روایت و شخص راوی عوض شده اما نثر و کلام و توصیف باقی مانده است. مثل یک فیلم مدرن! برای خود تجربه تازهای بود.

