به افق پاریس
نویسنده: الکس جورج
مترجم: اسدالله امرایی
ناشر: برج
نوبت چاپ: ۱
سال چاپ: ۱۴۰۰
تعداد صفحات: ۲۸۶
شابک: ۹۷۸-۶۲۲۷۲۸۰۵۶۲
این مقاله را ۳ نفر پسندیده اند
به افق پاریس
پاریس اوایل قرن بیستم موضوع جذابی برای بیشتر هنرمندان است. سالهای پس از جنگ جهانی اول و دهه بیست به عنوان سالهای طلایی شناخته میشوند که در آثار بسیاری حضور دارند.
الکس جورج نیز در کتاب به افق پاریس سراغ همین سالها رفته است، اما شخصیتهای اصلی داستان او آدمهایی معمولی و ناشناسند، و آدمهای معروف عالم فرهنگ و هنر، شخصیتهای فرعی کتاب هستند.
ابتدا داستان میتواند کمی برایمان گیج کننده باشد. در هر فصل با یک شخصیت آشنا میشویم که درگیر مسالهای است: گیوم نقاش سررسید بدهیاش رسیده و اگر نتواند بپردازد کشته میشود؛ سورن ارمنی که با عروسکها در پارک برای بچهها نمایش اجرا میکند درگیر گذشتهای است که آزارش میدهد؛ کامیل خدمتکار مارسل پروست است که برخلاف قولش تمام کتابچههای او را نسوزانده؛ و ژان پل از سربازان بازمانده جنگ جهانی اول که حالا خبرنگاری شده که با آمریکاییهای ساکن پاریس مصاحبه میکند.
همینطور که به ترتیب فصلهای به افق پاریس جلو میرود و با هر کدام از این شخصیتها بیشتر آشنا میشویم، در اطرافشان حضور و تأثیر هنرمندان آن زمان را میبینیم، از گرترود استاین که آمریکای پولدار و صاحب سالنی است که توجهش به هر هنرمند میتواند او را معروف کند، از همینگوی پرسروصدا که هیچکس را قبول ندارد، از سیلویا بیچ مهربان که در کتابفروشی شکسپیر و شرکایش به روی همه باز است و ژوزفین بیکر خواننده معروف جز.
لذت آمیخته شدن تخیل و شخصیتهای تخیلی با آدمهای واقعی آن دوران داستان را جذاب میکند اما جذابیت اصلی کتاب به افق پاریس در همان داستانهایی است که آن شخصیتهای غیرواقعی دارند. آنها بیشتر از شخصیتهای واقعی، حقیقت و شرایط دوران خودشان را منعکس میکنند.
سورن نماینده قتل عام ارامنه است که حالا در شهر پاریس، بدون هیچ خانواده و آشنایی به مردمانی نگاه میکند که هیچ چیز از سرنوشت تلخ و سختی که او پشت سر گذاشته نمیدانند. گیوم نماینده هنرمندانی است که شانس شهرت و معروفیت پیدا نکردهاند و با فقر و سختی روزگار خودشان را میگذرانند. کامیل زنی شهرستانی است که فرصت آشنایی با پروست زندگیاش را تغییر داده و ژان پل هنوز زخمهای جنگ را بر جسم و جانش دارد.
اما جدا از حقایقی که این شخصیتها برملا میکنند، هرکدام گرفتاری و ماجرایی دارند که هرچه داستان پیشتر میرود و اطلاعات بیشتری از گذشتهشان به دست میآوریم، برایمان مشخصتر میشود. به فصلهای پایانی به افق پاریس که میرسیم، ارتباطهایی روشن میگردد و بعد در فصل تقریبا نهایی «لو شه بلان» انگار سمفونی شکل میگیرد که هرکدام از این شخصیتها، چه خیالی چه حقیقی، یکی از اجزایش هستند.

به افق پاریس تصویری از ظاهر و باطن شهر، بالا و پایین ماجراهایش و روزگار تیره و روشن ساکنانش میدهد. فراتر از آن، از روزگاری میگوید که در آن شکوه و حقارت، رنج و شادی، با هم آمیخته بوده. شاید پاریس افقی بوده که بهتر از هرجای دیگر تضاد و پیوند دوران خودش را نشان میداده.
الکس جورج، نویسنده انگلیسی کتاب، دانشآموخته حقوق است و یک کتابفروشی مستقل دارد. اولین کتاب او یک آمریکایی خوب نام داشت و به افق پاریس آخرین رمان اوست که در سال 2020 به چاپ رسید و پرفروش شد.
الکس جورج بنیانگذار یک جشنواره ادبی هم هست و آثاری هم از او در نشریات مختلف به چاپ رسیده است.
بخشی از کتاب
کشیش با خم کردن سر از در موافقت درآمد و گفت: «ببین، من فرضیهای دارم که اینجا خیلی طالبش نیستند. من معتقدم خداوند میخواهد ما شادمان باشیم.»
گیوم میلندد: «خوب بودن مهمتر از شاد بودن نیست؟»
کشیش میگوید: «بعضیها اینطور فکر میکنند. اما من معتقدم خدا ما را به زمین نفرستاده که بدبختی و ضلالت بکشیم. بخت و اقبال زیادی برای شادمانی و خوشبختی داریم. باید از همهشان بهرهمند شویم.»
-اما اگر به من یکی نرسد چی؟ بخت و اقبال از من رو برگردانده.
کشیش نگاهش میکند: «ناشکری میکنی؟»
گیوم ساکت است. به سوزان و دخترش فکر میکند که امروز عصر دیده بود دست در دست هم در بولوار سن میشل قدم میزدند.
یادش میآید که حسرت دیدار خداحافظی به دلش ماند که ندیدشان و بین جمع ناپدید شدند. کشیش حق دارد. شاید آخرین فرصت باشد.
کشیش میگوید: «ببین، هرچند وقت یکبار باید بروی توی دل ناشناختهها و برای این کار کمی باید ایمان داشته باشی. اگر بخواهی، امید. تا جایی که لازم دیدی همین جا بمان. اما بعدش برو و قبل از سفر دخترت را ببین. فقط در خانهاش را بزن و ببین چه اتفاقی میافتد. محض رضای خدا اسمش را بپرس… مگر چیزی را از دست میدهی؟»








