vinesh وینش
vinesh وینش

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

103جلوه‌ی مگره

به مناسبت سی‌امین سال درگذشت سیمنون و نودمین سال «تولّد» سربازرسِ مشهور، انتشارات اومنیبوس تمام مِگرِه‌ها، شامل 103 رمان و داستان کوتاه را در ده مجلّد به چاپ رسانده است؛ تصویر پشت جلد این «کمدی انسانی» اثرِ ژاک لوستال است.

 

 

  این مقاله را ۰ نفر پسندیده اند

 


103جلوه‌ی مگره

 

نویسنده: اولیویه مولن[1]

 

در شهر کوچک دلفزیل[4] در هلند، کنار خلیج اِمس، در استان گرونیک و در چند کیلومتری دریای شمال، در سال 1966 پیکره‌ای از مگره افراشته شد. این پیکره در وسط شهر و در دو قدمی کانال دامستر-دییِپ[5] قرار دارد. کانالی که سیمنون در رمان جنایتی در هلند از آن یاد کرده، فانوس دریایی‌اش را توصیف می‌کند. فانوسی که شبانگاه سواحل کانال را روشن می‌کند و عشق‌های نهانی را رسوا می‌سازد. نمی‌شود ادعا کرد که نویسنده تصویری دوست‌داشتنی از این «شهر کوچک مرطوب از آب‌بندها» با خانه‌هایی از آجر سرخ و بورژوازی خشکه‌مقدسش که موجب فرار دختران جوانِ سرشار از زندگی به هر وسیله‌ای از آنجا می‌شد، ارائه می‌دهد.

 

بنابراین، اگر ساکنان این شهر تصمیم به ستایشِ نویسنده‌ی بلژیکی گرفته‌اند، به خاطر تابلویی نیست که از آن‌ها ترسیم کرده است، بلکه به این سبب است که به لطف او، شهرشان به طور جدّی قدم به تاریخ ادبیات گذاشته است.

 

در حقیقت، نویسنده‌ی ما در سال 1929 در اسکله‌ی این شهر کشتی بادبانی ده‌متری خود را برای تعمیر متوقف می‌کند. او از چند ماه پیش به اتفاق همسر، خدمتکار و سگش سواحل اروپا را درمی‌نوردیده است. در این اسکله تا کار تعمیر کشتی به پایان برسد، او دو صندوق چوبی را روی بارانداز قرار می‌دهد، روی یکی خودش می‌نشیند و روی دیگری ماشین‌تحریرش را می‌گذارد و بی‌وقفه اولین رمان مجموعه‌ی مِگرِه، پی‌یِتْر لتونی را می‌نویسد.

 

وقتی‌که سیمنون وارد این مرحله‌ی جدید از زندگی‌اش می‌شود، دوره‌ای که برایش افتخار و شهرت جهانی می‌آورد، نه یک نویسنده‌ی ناشناس بود و نه تازه‌کار. او از سال 1922 که ساکن پاریس شده بود، رمان‌های عامه‌پسند بسیاری نوشته بود و به همین خاطر به «نویسنده‌ای پرکار» مشهور شده بود.

 

در عرصه‌ی ادبیات عده‌ای او را می‌ستودند و عده‌ای او را مسخره می‌کردند. او در بیست‌وهفت‌سالگی، با استفاده از 17 نام مستعار، 190 عنوان کتاب منتشر کرده بود؛ اساساً رمان‌هایی عاشقانه و پرماجرا، داستان‌های کوتاهی که ظرف یک یا دو روز نوشته می‌شدند و به او اجازه می‌دادند تا به‌اصطلاح، نان بخورد.

 

 

103جلوه‌ی مگره

 

نصیحت کانار آنشنه[6]

 

چند سال قبل، همراه با ناشرش، اوژن مرل[7] درصدد برآمده بود که در یک قفس شیشه‌ای، مقابل چشم مردم، دست به نگارش بزند. طرحی که هرگز محقق نشد، ولی تمسخر همکاران مطبوعاتی را برانگیخت و موجب شد روزنامه‌ی مشهور کانار آنشنه به او پیشنهاد کند کتابی با انگشتان پا بنویسد! چون (به گمان آن‌ها) سیمنون درواقع مردی جاه‌طلب بود که برای رسیدن به شهرت میان عامه‌ی مردم حاضر بود هر کاری انجام دهد. از همین ایام می‌شود در او مردی منفعت‌جو را دید که هنگامی‌که به شهرت و موفقیت نائل می‌شود، به‌خوبی از منافع مادّی‌اش دفاع نمی‌کند.

 

در پایان سال‌های دهه‌ی 1920، سیمنون به این نتیجه می‌رسد که دوره‌ی ابتدایی کارش به پایان رسیده و تصمیم می‌گیرد از رمان «صرفاً روزی‌رسان» به رمان «نیمه‌روزی‌رسان» بپردازد تا سرانجام روزی به «رمان واقعی» برسد. پیش‌بینی این مراحل برای رسیدن به این جایگاه ادبی به نظر عجیب می‌آید. بااین‌حال باید قبول کرد که از همه جهت حق با سیمنون بود و او درنهایت از طریق بعضی از «رمان‌های سخت» خودش به رمان واقعی و حتی به رمان خیلی واقعی دست یافته است؛ یعنی چیزی که در حقیقت آدم‌های نزدیک‌بین که تعدادشان چندان زیاد هم نیست، هنوز با بالا انداختن شانه‌ها به انکارش ادامه می‌دهند.

 

سیمنون رمان دلداده بی‌نام را طی تابستان 1928 می‌نویسد که در آن «مأمور شماره‌ی 49» ظاهر می‌شود؛ مأموری که از همه لحاظ شبیه مگره است: پیپ، قد و قامت، وزن، رفتار شمرده، صبور، آرام و سرد. ولی در یک رمان عاشقانه، سایه‌ای در شب (1929)، است که نام «مگره» با مشخصات یک پزشک به چشم می‌خورد. پیر آسولین در نوشته‌ای که به سرگذشت استاد بلژیکی اختصاص داده، به‌حق خاطرنشان می‌کند: «گرچه حیرت‌انگیز است، ولی مگره روزی اعتراف می‌کند که پزشکی ناموفق بوده است…»

 

سرانجام، برای نخستین بار، سربازرس، با عنوانی که می‌شناسیم، سربازرس در رمان قطار شب (1930) ظاهر می‌شود؛ اما در این داستان نقشی فرعی دارد. سپس در رمان‌های زن سیاهی‌لشکر (1932)، زن موحنایی (1933) و بالاخره در خانه‌ی اضطراب است که مگره به اولین تحقیق واقعی‌اش می‌پردازد. ولی چون ناشرش، فایار، از چاپ رمان اخیر خودداری می‌کند، سیمنون آن را به‌صورت پاورقی در اوور چاپ می‌کند تا این‌که دو سال بعد ناشر دیگری، تالاندیه، آن را به چاپ برساند.

 

بااین‌همه، خود سیمنون این اثر را از مجموعه‌ی مگره‌های رسمی حذف می‌کند زیرا آن را اثری ناموفق می‌داند و ترجیح می‌دهد که این مجموعه را با پی‌یِتْر لتونی که اولین اثری بود که با نام خودِ سیمنون چاپ شد، معرفی کند.

 

ازاین‌روی با رمان یادشده است که امروز همه‌ی مگره‌ها در مجموعه‌ی جدیدی که انتشارات اومنیبوس در ده مجلّد با 75 رمان و 28 داستان کوتاه به چاپ رسانده و ژاک لوستال طرح جلد آن را کشیده است، عرضه می‌شود. داستان پی‌یِتْر لتونی بین پاریس و فکام[8] اتفاق می‌افتد و یک کلاه‌بردار بین‌المللی را، با هویت‌های متعدد، به صحنه می‌آورد که سرانجام سربازرس او را به دام می‌اندازد. در فصل دوم این کتاب است که خود سربازرس در سرسرای ورودی هتل ماژستیک به ما معرفی می‌شود: مردی «درشت‌هیکل با قیافه‌ای معمولی که به شیوه‌ی خودش با مسائل روبه‌رو می‌شود».

 

مگره به خودش اطمینان دارد، ولی مغرور نیست. وقتی وارد جایی می‌شود هیچ‌چیز از چشمش پنهان نمی‌ماند، خواه قدم پیش بگذارد و خواه در محل بایستد. پیپی را بین دندان‌ها می‌فشارد. حتی در هتل ماژستیک هم حاضر نمی‌شود پیپ را از میان دندان‌ها بردارد. شاید این رفتار عامیانه را به‌عمد و به خاطر اطمینانی که به خود دارد انتخاب می‌کند.

 

این مردِ برخاسته از میان مردم عادی، با هیکل درشتش، به محیط‌های مختلف اجتماعی رفت‌وآمد می‌کند و وقتی خودش را در میان مردم معمولی می‌بیند، به‌خصوص افرادی که به کافه‌ها رفت‌وآمد دارند، احساس راحتی می‌کند. سیمنون استادانه این محیط‌های مختلف اجتماعی را ترسیم می‌کند. در سربازرس رفتاری حاکی از مبارزه‌ی طبقاتی دیده نمی‌شود، ولی وقتی این پسر مباشر املاک سن فیاکر با طبقه‌ی اعیان روبه‌رو می‌شود، همواره کمی دست‌وپایش را گم می‌کند.

 

از این‌ها گذشته، مگره از الهام و شمّ پلیسی بهره‌مند است. در تحقیقات خود برای حلّ یک موضوع، به جای این‌که فقط به جمع‌آوری نشانه‌ها بپردازد، غرق زندگی مقتول و محیط اجتماعی او می‌شود تا آنجا که حس کند کجا، کِی، چگونه و چرا این اتفاق افتاده است. در رمان وعدگاه ترـ نوا، هنگامی‌که شبانگاه قدم به کشتی ماهیگیری می‌گذارد، جایی که فاجعه‌ی ناگواری رخ داده، کلّ تاریخچه‌ی کشتی را از نظر می‌گذراند. «مگره آرام و با تأنی نگاه می‌کرد و می‌کوشید به محیط اطراف جان ببخشد و آن را احساس کند».

 

سحرگاه همه‌چیز شکل می‌گیرد و حقیقت آشکار می‌شود. در کتاب دیوانه‌ی برژوراک ازآنجاکه در نخستین صفحه‌های رمان مجروح می‌شود، از داخل اتاق هتلش تحقیق را پیش می‌برد. او با نیروی خیال شهر کوچک را مجسم می‌کند و از داخل تختخواب به‌تدریج به اسرار پی می‌برد. دقیقاً مگره هم بیشتر مانند یک رمان‌نویس – مانند خود سیمنون -کار می‌کند تا مانند یک مأمور پلیس.

 

 

مگره، مردی دلواپس که کودکی و معصومیتش را دائم به یاد می‌آورد.

 

اقتباس‌های متعدد تلویزیونی و سینمایی به شهرت مجموعه‌ی مگره کمک کرد، ولی باید قبول کرد که از طرف دیگر، دنیای رمان‌ها و خود مگره، به دلیل محدودیت‌های سناریو و توجه به مراحل صرفاً تحقیقی، محدود شده‌اند و اغلب شخصیت مگره و غنای آنچه او را احاطه کرده از قلم افتاده است. این سربازرس مصمم و بااراده (ژان گابن در نقش مگره)، با همه‌ی شکوهش، درعین‌حال موجودی مشوّش است و هرچه پیرتر می‌شود، یاد ایام کودکی و معصومیت آن ذهنش را اشغال می‌کند.

 

او بی‌گمان عقیده دارد که همه می‌توانند به جنایتکار مبدّل شوند و هیچ‌گاه درباره‌ی افرادی که به دام می‌اندازد، قضاوت نمی‌کند. علاقه‌ای به داوری در پرونده‌ها ندارد، ولی عمیقاً از بدی و مردم‌آزاری دل‌زده است. در انتهای تحقیقش، در شهر برژوراک، بعد از آشکار کردن اسرارِ اعتراف‌ناکردنی بورژوازی محلی، سرانجام قدم به رستوران هتل می‌گذارد تا غذاهایی را که از چند روز پیش عطرشان را استنشاق می‌کرده، بچشد.

 

رمان با خشمی ناگهانی به پایان می‌رسد. خشمی ناشی از زیرورو کردن لجن‌هایی که در روزهای تحقیق به آن پرداخته بوده است. «بالاخره، برای امروز، خوراک قارچ و جگر چرب محلی … و صورت‌حساب!… بعد هم گذاشتن و رفتن از اینجا».

 

اما تحقیقات مگره همیشه حول محور جنایت و جانیان نمی‌چرخد. از عشق و کینه، جاه‌طلبی، خواسته‌ها، رؤیاها، دردسرها و پشیمانی‌ها نیز صحبت می‌کند؛ یعنی به طور خلاصه از مجموعه‌ی چیزهایی که به موجودیت انسان شکل می‌بخشد. او از زبان ژول و لوئیز (مگره و همسرش) نیز که زن و شوهری نادر در ادبیات‌اند، سخن می‌گوید. زوجی معمولی و هماهنگ. سربازرس بدون همسرش نمی‌تواند وجود داشته باشد. زنی که به‌سان «همسر بی‌همتای یک مأمور پلیس» آماده است تا در هر ساعت شب و روز، غذا را گرم کند.

 

لوئیز مگره ، دختر نجیب آلزاسی و متولد شهر کُلمار، همیشه مشغول گردگیری و مرتّب کردن خانه است و بی‌گمان فریاد طرفداران استقلال زنان را به هوا بلند می‌کند. بااین‌حال، او در کانون خانوادگی بی‌نظیر است. این زوج دوست‌داشتنی‌اند. آن‌ها غالباً جرّوبحث می‌کنند، گاهی نیز کارشان به مشاجره می‌کشد. مادام مگره، وقتی شوهرش در فاصله‌ی بین دو تحقیق دلتنگ می‌شود، خاطرش را جمع می‌کند و می‌گوید که «او رئیس خانواده، قدرت و منطق خانواده است». ولی چون زیاد پیپ می‌کشد، او را سرزنش می‌کند تا جایی که سربازرس، به هنگام استراحت در برژوراک، مجبور می‌شود توتونش را زیر بالش پنهان کند تا بتواند در خفا پیپی را روشن کند.

 

این تصویر سنّتی زوج دقیقاً نشان از تصویر سنّتی فرانسه دارد. با خواندن سیمنون چه حسرتی که به دل می‌نشیند! در جای‌جای داستان‌هایش مشخصات فرانسه‌ی معمولی، خواه پاریسی یا شهرستانی، فرانسه‌ای که هنوز می‌تواند سر پا بایستد، به چشم می‌خورد. کشوری که بی‌گمان به عادات تقریباً آیینی شادخواری و خوش‌خوراکی ادامه می‌دهد، به‌هیچ‌وجه زاهدنمایی نمی‌کند و بی‌پرده به روابط جنسی علاقه نشان می‌دهد. در این مجراها البته زنان خودفروش در کافه‌ها جای خودشان را دارند، ولی به‌رغم همه‌ی این‌ها، به حدّ و حدود ادب و نزاکت احترام گذاشته می‌شود. مردمی که هنوز از لحاظ فرهنگی یکپارچه‌اند و در بسیاری از ارزش‌ها اشتراک نظر دارند.

 

اما تحقیقات سربازرس مگره که امروز در سراسر دنیا شناخته شده است، به‌راحتی موردقبول واقع نشد. وقتی سیمنون در سال 1930 دست‌نوشته‌ی کتابش را به انتشارات فایار ارائه داد، ناشری که دو اثر از او را منتشر کرده بود (ارابه‌ی مشیت الهی و آقای گاله درگذشته است. پی‌یتر لتونی سومین اثری است که این ناشر به چاپ می‌رساند)، ناشر حیرت‌زده می‌پرسد: «پس تیراندازی کو؟ تعقیب با اتومبیل کو؟ پرش از روی ساختمانی به ساختمان دیگر کو؟ شخصیت‌های داستان دوست‌داشتنی نیستند، داستان بدجوری تمام می‌شود، نکبت‌بار است، علمی نیست، معمایی وجود ندارد و قهرمان آن یک کارمند چاق سالخورده است! این اثر قابل‌چاپ نیست.»

 

اما قبل از این‌که تغییر عقیده بدهد با تردید دست به یک آزمایش می‌زند و می‌گوید به شرطی کتاب را می‌پذیرد که شش رمان دیگر را از پیش در اختیار داشته باشد؛ و سیمنون که هنوز سی هزار فرانک بابت رمان‌های عامه‌پسند به او بدهکار بود، دست‌به‌کار می‌شود تا رمان‌های «عشقی عاطفی» و مگره‌ها را به او برساند…

 

در 20 فوریه‌ی 1931، در مجلسی که در دانسینگ مونپارناس تشکیل شد و پاریسی‌های سرشناس در آن شرکت کرده بودند، ناشر اولین ماجراهای سربازرس مگره را به نمایش گذاشت و توجه مردم را جلب کرد. بلافاصله سیمنون به ستاره‌ی عالم ادبیات مبدّل شد. او از این بابت «به خود می‌بالید» و این خودستایی و لاف‌زنی موجب ناخشنودی همکاران او شد. او خود را دنباله‌روی رابله، گوته و گورکی می‌خواند و می‌گفت که علاقه‌ای به خواندن آثار هم‌عصرانش که سبکی فوق‌العاده تصنعی دارند، ندارد… او بین سال‌های 1931 و 1934، نوزده مگره به چاپ رساند، سپس بعد از آخرین مگره‌ای که به فایار سپرد، درنگی کرد.

 

سیمنون که در سال 1931 دست به انتشار اولین رمان از سری رمان‌های «سخت» خویش، با عنوان منزلگاه آلزاس زده بود، قصد داشت ازاین‌پس در این مسیر گام بردارد. ولی سربازرس دوباره در سال 1942 بازمی‌گردد. نخست نزد گالیمار (ناشر)، سپس در پرس‌دولاسیته که ازاین‌پس سیمنون همه‌ی آثار خود را، با ده‌ها شاهکار، به آن انتشارات می‌سپرد. سیمون لِی[9] به‌درستی دراین‌باره گفته است: «قدرت سیمنون در این است که با امکاناتی معمولی موفق به خلق تأثراتی فراموش‌نشدنی می‌شود.»

 

 

 

برگرفته از:
Valeurs Actuelles, (28 Février 2019).
 
[1]. Olivier Maulin
[2]. Omnibus
[3]. Jacque de Loustal
[4]. Delfzijl
[5]. Damster- diep
[6]. Canard enchaine
[7]. Eugene Merle
[8]. Fecamp
[9]. Simon Leys
 
منتشرشده در جهان کتاب

 

پیشنهاد مطالعه: همه‌ی مردان مگره

دوگیتی آگهی
آگهی
برسام آگهی
آگهی
 

حامی ما باشید

نوشته‌های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *