یادگار بهار
چهرزاد بهار، آخرین یادگاری محمدتقی بهار است، کوچکترین فرزند شاعر و ادیب ایرانی معروف به ملکالشعرای بهار. به قول خود بهار، فرزند دوران آرامش.
کتاب یادگار بهار حاصل گفتوگوی مریم پورثانی با چهرزاد بهار درباره پدر است. او گرچه تنها تا 14سالگی پدر را داشته اما تا همین زمان در حفظ و نشر یاد و آثار پدر کوشیده.
صحبتهای چهرزاد درباره پدر به صورت روایتی شیرین است که از تولدش شروع میشود و نگاهی به جنبههای مختلف زندگی پدر هم دارد. او از زندگی، مشکلات، بیماری و مرگ پدر میگوید و اینها بهانهای است تا از نکات مهم زندگی خانوادگی و ادبی و سیاسی بهار بگوید. از مشکلات مالی خانواده تا بیماری بهار و مشکلاتی که بر سر چاپ اشعارش وجود داشت.
رابطه صمیمانه و محترمانه بین پدر و مادر از مطالب خواندنی کتاب است، همراهی مادر در تمام فراز و نشیبهای زندگی ملکالشعرای بهار و تلاشش در تهیه پول برای ساخت مقبرهای برای مزار همسرش.
در صحبتها به ماجرای خانه بهار هم اشاره میشود، اینکه خانهای که هم اکنون به نام خانه بهار نامیده میشود خانه اصلی او نبوده است.
چهرزاد در میان خاطراتش به افراد مختلفی هم اشاره میکند از جمله عبدالرحیم جعفری که اولین بار باعث چاپ دیوان اشعار ملکالشعرای بهار میشود.
در میان این صحبتها با زندگی خود چهرزاد و فعالیتهای فرهنگی-ادبی او هم آشنا میشویم. همچنین خاطراتی از مهرداد بهار، برادر او که نویسنده و اسطورهپژوه بود گفته میشود.
بخش دوم کتاب یادگار بهار به نوشتههای خود چهرزاد بهار اختصاص دارد؛ مطالبی همچون دیباچهای که او برای چاپ بعدی کتاب دیوان اشعار پدرش (بعداز مرگ مهرداد بهار) نوشته، سخنرانیها و مقالاتی که درباره خواهرانش و عبدالرحیم جعفری قبلا به چاپ رسیده و نمونههایی از اشعار خودش.
سومین بخش کتاب شامل عکسهایی از خانواده و اسناد و قراردادها هستند.

ملکالشعرای بهار که از چهرههای نامدار ادبیات فارسی است از مشروطهخواهان بود و فعالیت سیاسی در عرصههای گوناگون داشت. فعالیتهایش باعث زندانی شدن و تبعیدش گشت. شعر دماوندیه از اشعار معروف و ماندگار اوست.
مریم پورثانی، دختر محمد پورثانی طنزنویس ایرانی، با توجه به علاقهای که به ثبت تاریخ شفاهی و زندگینامه دارد این کتاب را تهیه کرده است. او همچنین به پاس همراهی چهرزاد بهار درختی را به نام او در ارتفاعات هیرکانی کاشته است تا نام خاندان بهار علاوه بر فضای ادبی در دامان طبیعت ایران نیز بهاری ماندگار خلق کند.
بخشی از کتاب
صبح عید نوروز سال 1312 بود. من هنوز به دنیا نیامده بودم. مادرم همیشه در خانه همه چیز را آماده میکرد. در اتاق نشیمن سفره هفت سین را با سلیقه چیده بود. صبح زود، دارودسته نظمیه و شهربانی به خانه ما ریختند و پدر را در روز عید کشان کشان بردند. پروانه در کتاب خاطراتش «مرغ سحر» نوشته است که او و مهرداد آنقدر کوچک بودند که قدشان به پنجره نمیرسید. چیزی زیر پایشان گذاشتند تا از پشت پنجره ببینند.
پدر را به زندان بردند. چند ماه در زندان تأمینات (واقع در میدان توپخانه) حبس بود و بعد هم یک سال به اصفهان تبعید شد. بله، عید نوروز که هفت سین چیدهاند و بچهها خوشحال هستند و همه دور هم جمع، رضاشاه پدرم را از خانواده دور میکند و به زندان میاندازد. همه داستان را پدر در شعر «کارنامه زندان»سروده است.
بعد از آن عید، دیگر مادر سفره هفت سین نچید. همه وسایل هفتسین بود ولی دیگر سفرهای انداخته نمیشد. گلخانهای داشتیم. باغبان میرفت گلهای قشنگی را میچید و در گلدانهایی روی میز سالن میگذاشت که بالاخره گل و گیاهی باشد.
نوشتهها و کتابهای مرتبط







