جمشیدخان عمویم که باد
نویسنده: بختیار علی
مترجم: مریوان حلبچه ای
ناشر: نیماژ
نوبت چاپ: ۹
سال چاپ: ۱۴۰۳
تعداد صفحات: ۱۳۶
شابک: ۹۷۸۶۰۰۳۶۷۲۰۰۰
این مقاله را ۰ نفر پسندیده اند
جمشیدخان عمویم که باد همیشه او را با خود می برد
نویسنده معرفی: نسیم خلیلی
روایت جمشیدخان عمویم، که باد همیشه او را با خود میبرد، اثر بديع نويسندهی كرد، بختيار علی، روایتی از فراز و فرود اندوهناک انسان است در فرسایش زندگی در خاورمیانه، روایتی از حیات دشوار کردها در عراق، سیر زندگی یک مبارز در سرزمینی که بادهایش آدمها را با خودشان میبرند که جمشیدخان در واپسین ورقهای کتاب حسرتناک میگوید: «تموم عمرم در آرزوی مملکتی بودهم که بادش آدم رو با خودش نبره.»
جمشید خان که «به یک تکه دودهی درشت میماند که نسیم او را به حرکت درمیآورد» و این سبکوزنی که انسانی را به کاغذ سیگار، به پر کاهی در دست باد بدل کرد بعد از آن اتفاق افتاد که جمشید خان کمونیست شد و بعثیها در زندانها شکنجهاش كردند، جمشیدخان در اثر شکنجهها وزن از دست داد و تبدیل به مردیکموزن شد که با هر بادی از زمین برمیخاست، مردی پرنده که باید طنابداران او را با ریسمانی به خودشان میبستند تا باد او را نبرد، وظیفهی سنگینی که بر دوش دو نوجوان که برادرزادههایش بودند واگذار شد: راوی و پسرعمویش، اسماعیل که عاشق آموختن و کتاب بود.
«جمشید برای اینکه به دست بعثیها نیفتد و دوباره گرفتار چنگال آنها نشود، باید به نواحی کوهستانی آزادشده از چنگ آنها میرفت.» به روستای قدیمی خاندانش در لابهلای کوهها که زیبا بود و مملو از گیاهان کوهی، پنیرک و ریواس و قارچهای بزرگی که میشد برشتهشان کرد و خورد که این یعنی ماوای انسان فرسوده در منازعات سیاسی تنها طبیعت است، سکوت و بلندا و برای جمشیدخانی که قادر به پرواز بود، آسمان: «بعد از کنار گذاشتن کمونیسم، علاقهای ناگهانی به درک و تماشای طبیعت در درونش لانه کرده بود.»
پروازهای جمشیدخان بر فراز آسمان کوهستان مثل عقابی آزاد چنان برای دو جوان محافظش رشکبرانگیز بود که اسماعیل تلاش کرد با مطالعهی کتاب اصل انواع چارلز داروین، بر خلاف نویسنده این ایده را مطرح کند که «انسان نه از میمون، بلکه از پرنده پدید آمده است.» از این رو که تقابل انسان با انسانهای دیگر که جنگ میافروختند و دیگری را میکشتند و شکنجهاش میدادند، مهمترین دلیل برای اصل پرندگی انسان بود. اندیشهای که اندوه نویسندهی نازکخیال روایت، بختیار علی را از زیستن در سرزمینی جنگزده با حاکمیتی بیمار و مستبد بازنمایی میکند. و این در حالیست که او در صفحات بعدی پای قهرمان پرندهاش جمشیدخان را به جنگ عراق و ایران نیز میگشاید از این رو که سرپیچی جمشیدخان عقوبت سنگینی برای او دارد؛ روح جمشیدخان از این همکاری نظامی با بعثیها در جنگ با ایران بسیار آزرده میشود: «باید از این به بعد یادداشتای خودم رو بنویسم تا نسلای آینده – همهی بچههایی که توی ایران و عراق بزرگ میشن – دیگه نجنگن … چون میدونم که من از آسمون، بیشتر از هرکسی بدیای این جنگ رو میبینم.»
این پرواز و این در آسمان مستحیل بودنها، جمشیدخان را در هیاتی عارفانه بازنمایی میکند، عارفی که از اندوه بازیچهی حکومت و جنگاوران بودن به پوچی رسیده است، یک پوچی صوفیانه: «تا میتونی به این فضای تهی (آسمان) نگاه کن چون این خلا که عموی بدبختت هر لحظه توش شناوره آینهی واقعی پوچی زندگیمونه.»

جالب است که نویسنده از دو همکار خوشرفتار ایرانی جمشیدخان حرف میزند وقتی که نیروهای ایرانی او را به اسارت میگیرند، غلامرضا طاهری و حسینعلی فصیحی که «جز خاطرات خوب و خوش چیزی نزد عمو جمشید به جا نمیگذارند. هیچکدام بدخواه و جنگطلب نیستند.» و همانها هستند که بعد از جنگ فاو و اندوهی که جمشیدخان را در برمیگیرد، نقشهی فرار او را میکشند، پروازش میدهند تا در باغی در اطراف اصفهان فرود بیاید و سالها بعد به کردستان عراق بازگردد، نحیفتر و نژندتر از پيش.
در روستاهای مرزی، کردهای چریک او را مظلوم خان مینامند و از قدرت پروازش در جنگ با تركيه كمك بهره میبرند، جمشيدخان پرندهی خوشاقبالی نيست چون مهارتی دارد که برای بهرهکشی سیاسیون و نظامیهای در حال نبرد سودآور است و این در خدمت سیاست و جنگاوران بودن جمشید خان قصه را بسیار فرسوده میکند؛ او برای رهايی از اين رنجها بعدتر به سجاده و عبادت پناه میبرد و كمكم درويش میشود تا آنجا که حتی ادعای ملاقات با خدا را میكند، ادعای بزرگی كه باعث میشود تندروها بر ضدش بشورند و تکفیرش کنند؛ او از سوءقصد جان سالم به در میبرد اما در ادامهی زندگی همچنان آشفته و آواره میزيد، قاچاقبر انسان میشود از تركيه به يونان و به خدايگان كارگران كرد پناهنده بدل ميشود:
«پناهندهها یه ملت جديدن كه روي زمين به وجود اومدهن.» و همين كارگراناند كه وقتی جمشيدخان از دست پليس به پرواز درمیآيد و زخمی و خونين در آتن بر زمين فرود میآيد، او را میشناسند و تيمارش میكنند؛ عمر مرد بالدار به دنياست اما همچنان در دست باد به بيراهههایی میرود كه گویی تقدير او برای بقا در سرزمينی آشفتهحال در گوشهی خاورميانه است، سرزمينی در دست ديكتاتور و اعوان و انصارش، كه جمشيدخان معتقد است ديكتاتور ققنوس است، میسوزد و از خاكسترش باز هم ديكتاتوری زاده میشود؛ حكومتيها او را در قفس میكنند و دلقكوار هوايش میكنند و در مجالس عيش و نوششان به او میخندند؛ او بعدها پس از رهایی از يك سوءقصد ديگر باز هم در دام احزاب ميافتد و در نهايت با تنی خالكوبی شده از شرح حال زندگیاش، به پروازی فرجامين رهسپار میشود، به کجا؟ معلوم نیست.
سالها بعد نامهای از او میآيد: «نامهی جمشيدخان حكايت از آن داشت كه او پس از گشتی دور و دراز در سرتاسر خاك آسيا، بعد از آنكه باد از اين كشور به آن كشور غمگين او را برده است همهی شهرهای غمگين را يكي پس از ديگری پيموده و از بالای جبهههای آتشين و مرزهای آهنين در سرزمينی عبور داده، و از اين جنگل به آن جنگل و از قلهای سرد به قلهای سردتر برده تا آخرسر در سرزمينی فرود آمده است كه سرزمين واقعی اوست و آن را به چشم آخرين ايستگاه زندگیاش تماشا میكند» جايی كه مهمترین ویژگیاش آن است كه او به كرامت انسانی خودش میرسد، چيزی كه در سرزمين خويش از آن محروم بود.
نویسنده معرفی: نسیم خلیلی







