جان لوکاره، جاسوسی که خوب بلد بود دروغ بگوید
این مقاله را ۰ نفر پسندیده اند


نویسنده: ژولین بیسون[1] مأمور سابق ام. آی.6، نویسندهی کتاب جاسوسی که از سردسیر آمد، عاقبت خاطراتش را در کتابی با نام تونل کبوترها منتشر کرد؛ مجموعهی جذّابی از یادآوری گذشته که زوایای تاریکی از زندگیاش را روشن میکند. او چهرهی سرزنده و غالباً خندهدار مردی را ترسیم میکند که مصمم بود «تئاتر واقعیت» را درک کند. تونل کبوترها[2] مروری است بر سرنوشتی استثنایی میان دروغ و نیمهواقعیتها. نمیشود همیشه حرف نویسندگان را باور کرد بهخصوص وقتی آنها سالها در استفاده از راهکارهای دروغگویی و پنهانکاری آموزش دیدهاند. جان لوکاره در کتاب جدیدش میگوید: «جاسوسی و ادبیات مشابهاند، هر دو نگاهی تیزبین میطلبند، نگاهی که بتواند نیروی بالقوهی تخطی و سرپیچی در انسانها و هزاران راه منجر به خیانت را کشف کند». برای همین در انتظار خواندن اثری سرگرمکننده و درضمن با بیاعتمادی، کتابی را که مدتها در انتظارش بودیم میگشاییم: تونل کبوترها با عنوان فرعیِ «داستانهای زندگی من». کلّیت داستان مهم است، چرا که جان لوکاره روایتی دقیق و خطی از زندگیاش به ما ارائه نمیدهد (یک زندگینامهنویس انگلیسی اخیراً چنین کتابی را منتشر کرده) بلکه مجموعهای از «قصههای کوتاه را که به خاطر میآورد»، به تحریر درآورده که گرچه ممکن است دستکاری شده باشند ولی تأکید میکند که جعلی نیستند. چهل فصل که در طول آن دیوید کورنوِل قصهی لوکاره را تعریف میکند (شاید هم برعکس!). او آگاهانه از پرداختن به دو موضوع پرهیز میکند: اوّل، زندگی عشقیاش که فقط به ستایش از دو همسرش اکتفا میکند که «پس از سرگشتگیهای بسیار» با آنها آشنا شده و دوم، مأموریتهای دوران کوتاه حرفهی جاسوسیاش که بر مبنای «نوعی پایبندیِ از مُد افتاده به اصول» میخواهد سرّی بودنشان را حفظ کند. درواقع چه اهمیتی دارد که با فلانی همبستر شده یا نقاب از چهرهی فلانی برداشته. تونل کبوترها داستان دیگری است، داستانی اساسیتر: تولّد یک نویسنده بر ویرانههای دوران کودکی متأثر از دو عامل: «فریب و به حال خود رها شدن». دیوید کورنوِل، متولّد 19 اکتبر 1931 در پول، شهر ساحلی کوچک در دورْسِت[3] است. فصلی از کتاب، که از همه تأثرآورتر و بیرحمانهتر است، به سالهای اوّل زندگی بسیار شاق او میپردازد. نویسنده با طنز سیاه به کنایه مینویسد: «گراهام گرین میگوید که کودکی سرمایهی اولیهی رماننویس است. دستکم از این نظر من میلیونر بودم». پدرش، رونی، «کلاهبردار خُردهپا»، شیّادی است که چندین بار به زندان میافتد. مردی خشن که گاه پسرش را میزند امّا بدترین ضربهها را حوالهی همسرش اُلیوْ[4] میکند. دیوید پنجساله بود که شبی الیو فرار کرد و ناپدید شد. دیوید او را شانزده سال بعد در سوفُلک[5] یافت، درحالیکه دو فرزند دیگر داشت. دیوید کودکیاش را بدون محبت و در وحشت از پدری بیمار و اضطرابآور گذراند. لوکاره در کتاب یک جاسوس کامل تصویر نسبتاً کاملی از پدر ارائه میدهد. امّا رونی دستکم برای پسرش آرزوهایی داشت. برای همین پسر با انتظارات و سختگیریهای مدارس خصوصی انگلستان آشنا شد. البته او مدیون دستودلبازی رفیق همکلاسی پولدارش نیز بود که پس از آنکه برای چندمین بار پدرش گیر افتاد، مخارج سال دوم تحصیل او را پرداخت. در این زمان جنگ تازه تمام شده و در انگلستانِ پیروز تب وطنپرستی بالا گرفته بود. با وجود آنکه کورنوِل جوانی ورزشکار و دارای تمامی خصوصیات لازم برای موفقیت است، تصمیم به ترک کشور میگیرد؛ چرا که دیگر تحمّل ماندن را ندارد و به هر قیمت میخواهد از پدر دور شود. او به بِرن سوییس میرود و در آنجا به یادگیری زبانهای خارجی میپردازد. در خاطراتش مینویسد: «هنگامیکه به گذشته مینگرم، میبینم هر آنچه بعدتر در زندگیام پیش آمد، از این تصمیم نشئت گرفت، تصمیم بدون فکر یک نوجوان که میخواست هر چه زودتر انگلستان را ترک کند و آلمان را چون مادرخواندهی خود در آغوش گیرد». آغاز فعالیت در دنیای مخفی هنگامیکه در هفدهسالگی به آنسوی ساحل میرسد، با اروپایی ویران مواجه میشود. در شهرهای منهدم شدهی منطقهی روهر[6] متوجه «بوی عفونت تهوعآور» باقیمانده از اردوگاههای داخائو و برگن- بلزن[7] میشود. خدمت سربازیاش را در واحد اطلاعات در اتریش اشغالشده سپری میکند. هنگامیکه به انگلستان و آکسفورد بازمیگردد، به استخدام ام.آی. 5 درمیآید تا با نفوذ در گروههای چپگرا مأموران احتمالی شوروی را شناسایی کند. در بیستوپنجسالگی به طور رسمی به سازمان امنیّت بریتانیا میپیوندد. با افسوس میگوید: «فقط آنگاه که به قلب معبد مقدس راه یافتم، به خود آمدم». چهار سال مأمور نفوذی و جاسوس بودن در حزب کمونیستِ در حال زوال بریتانیا بسیار دور از توقعات این جوان بااستعداد و با ظاهری همچون جک لندن بود. دستکم در آنجا «یاد میگیرد چگونه بنویسد» چراکه مسئولانش گزارشهای مکتوب و بینقص میخواهند: «هیچیک از ویراستاران بعدی تا این حدّ سختگیر و دقیق نبودند». البته این دلخوشی کوچکی برای دیوید کورنوِل است که رؤیاهای بلند در سر دارد. در سال 1960 تقاضای انتقال به ام. آی. 6، سرویس اطلاعات خارجی بریتانیا، را میدهد و تقاضایش پذیرفته میشود. به عنوان دبیر دوم سفارت انگلستان به بُنِ آلمان میرود؛ پوششی دیپلماتیک برای ورود به «حلقهی دوستان». خیلی زود نقاب دیگری نیز به چهره میزند: نقاب جان لوکاره، مانند سامرست موآم یا گراهام گرین قبل از او. جاسوس جوان هر شب مینویسد امّا طبق مقررات سرویس جاسوسی نمیتواند با نام خود چیزی منتشر کند. کتابهای آوای مرگ و شمعهای سیاه بدون فاش شدن هویتش منتشر میشوند. جاسوسی که از سردسیر آمد همهچیز را دگرگون میکند. رمان با الهام از دستگیری کیم فیلبی، رئیس پیشین ام. آی. 6 و مأمور نفوذی اتحاد شوروی، نوشته میشود. کتاب فروش خوبی دارد و حتی از آن فیلمی نیز ساخته میشود. خیانت فیلبی که در مأمور نفوذی هم به آن میپردازد، نقطهی پایانی است بر دوران حرفهای جاسوسی دیوید کورنوِل یا به قول خودش «این میکروب در سلسلهمراتب دنیای سرّی». در سال 1964 تصمیم میگیرد که به طور تماموقت جان لوکاره شود. به مدت ده سال ماجراهای جاسوسی سرخورده به نام جرج اسمایلی را مینویسد؛ شخصیتی الهام گرفته از استادش ویوین گرین[8]. در بهار 1974 در هنگ کنگ، در ملالت و رخوت و پس از پایان آخرین تصحیح کتابش عامل نفوذی، ترازنامهی زندگیاش را بدون اغماض بررسی میکند: «در چهلسالگی خود را رها کرده بودم. پول درمیآوردم. بر پایهی سرمایهای از تجربیات گذشته زندگی میکردم که کمکم داشت ته میکشید. وقت آن بود که به موضوعات جدیدی بپردازم». تئاتر واقعیت بیش از سی سال دنیا را زیر پا میگذارد. میخواست جهان «این تئاتر واقعی» را دوباره درک و چرخدندههایش را بازسازی کند. پس مثل یک توریست جنگی، آن را درنوردیده و برای «حفظ خویش، شخصیتهای داستانیاش را با خود به میدانهای جنگ میبرد». ابتدا کامبوجِ خمرهای سرخ است. برای اولین بار در سواحل مِکونگ آزمون آتش را میبیند. از این تجربه رمان چون یک دانشآموز نوشته میشود. در همانجا با ایوت پیرپائولی[9]، فعال حقوق زنان، آشنا میشود که خود را وقف بچههای یتیم کرده و الهامبخش شخصیت تِسا در باغبان صبور است. سپس رمان دختر طبال را مینویسد که شخصیت داستان الهام گرفته از خواهر ناتنیاش، شارلوت کورنوِل هنرپیشه است و وقایع آن در فلسطین و اسرائیل میگذرد. لوکاره در خاطراتش به غروبهای طولانیِ سپریشده در هتل کومودور بیروت اشاره میکند: «محل مورد علاقهی تمام روزنامهنگاران جنگی، چه واقعی و چه قلابی، تاجران اسلحه، قاچاقچیان مواد مخدر و بشردوستان». امّا خاطرهی مهمترش رقصیدن با یاسر عرفات و اطرافیانش در مقرّشان در لبنان در شب سن سیلوستر 1982 است. او چند ماه بعد دوباره میکوشد که رهبر سازمان آزادیبخش فلسطین را در تونس ببیند ولی موفق نمیشود. چند سال بعد در روسیه است. قبل و بعد از فروپاشی دیوار برلین. بار اوّل دو مأمور تماموقت (به نامهای دوپونسکی و دوپونسکف!) او را تعقیب میکنند. با ناشرش تا خرخره مینوشد، با آندره ساخاروف دربارهی شکسپیر گپ میزند و در این میان ماتیاس راست[10] درصدد فرود آوردن یک هواپیمای سِسنا در میدان سرخ است. شش سال بعد او بار دیگر به «غرب وحشیِ شرق» برمیگردد. با یکی از اعضای حاکمیت در یک دانسینگ به صحبت مینشیند و سپس دو رمان دربارهی این «روسیهی جدید» منتشر میکند. در سالهای پس از جنگ سرد، که راه برای نظمی نوین هموار شد، به پاناما علاقهمند میشود. سپس به کنگوی شرقی میرود، جایی که وقایع رمان آوای مأموریت در آن میگذرد. نزدیک مرز روآندا، اجساد مردان، زنان و کودکان به عنوان مدارک جرم نسلکشی نگهداری میشوند. این سفر به کشور هزارتپه آخرین سفر اکتشافیاش در «میدانهای مرگ» است. در لابهلای صفحات تونل کبوترها لوکاره با خویشتنداری و طنز به دیدارهای دیگری با بزرگان جهان اشاره میکند. در روز اهدای جایزهی ادبیات نوبل به ژوزف برودسکی با او ناهار میخورد. رئیسجمهور ایتالیا از او دعوت میکند که دربارهی کیفیت کار نیروهای امنیتی آن کشور سخنرانی کند. از فلسطینیها در مقابل مارگارت تاچر جانبداری میکند؛ کاری بیحاصل. وقتی به این خاطرات میپردازد مطلقاً لاف نمیزند. مینویسد تا چهرهی کاذبی را که مسئولان از او ارائه میدهند، به چالش کشد: چهرهی «مأمور پادوی اطلاعات» که حالا متخصص مسائل جهانی شده و به زعم خودش همهچیز را تقبیح میکند. بخشهایی از کتاب بهتندی سرویس اطلاعاتی بریتانیا را زیر سؤال میبرد؛ تشکیلاتی که قبلاً کا. گ. ب در آن تفرقه میانداخت و امروز در لیبی و گوانتانامو بدنام و رسوا میشود. نویسنده آنگاه که به رابطهاش با دنیای سینما میپردازد، لحن مهربانتری دارد. به دوستیاش با الک گینس، که نقش اسمایلی را در دو فیلم تلویزیونی بی.بی.سی بازی کرد، اشاره میکند؛ همچنین به مشکلات ریچارد برتون برای کنترل خود و ننوشیدن الکل هنگام فیلمبرداری جاسوسی که از سردسیر آمد، یا به اقتباس از کتابهایش برای فیلمهای سینمایی که هرگز تحقق نیافت: شمعهای سیاه که فریتز لانگ قرار بود کارگردانی کند یا شهر کوچک آلمان سیدنی پولاک، بازی ما فرانسیس فورد کاپولا، یک جاسوس کامل استنلی کوبریک… فرصتی برای نویسنده تا حکایاتی طنزآمیز در مورد این کارگردانان بنویسد. در مورد مرد دیگری از دنیای سینما و تلویزیون و این بار فرانسوی و آشنای خوانندگان مجلهی لیر، بسیار دوستانه برخورد میکند: برنار پیوو[11]. لوکاره به طور اتفاقی و در رابطه با داستانی مضحک بر سر یک کراوات با او در کاپری آشنا میشود. بهرغم بیعلاقگیاش به مصاحبه، راضی میشود که به زبان فرانسه و در یک برنامهی یکساعته به سؤالات برنارد پیوو پاسخ دهد. دراینباره میگوید: «آن شب یکی از خاطرات خوب زندگیام است. در میان تمام مصاحبههایی که کردهام و بعد از اکثر آنها پشیمان شدهام این یکی برای همیشه در قلبم جا دارد». آیا در این گفتوگوی سال 1989 است که جان لوکاره واقعی خود را نشان میدهد؟ یا در لابهلای صفحات کتاب تونل کبوترها، کتابی جذاب که هم زندگی خصوصی مردی پیچیده را بررسی میکند و همدرسهای مهمی از تاریخ به خواننده میدهد؟ نویسنده به ما هشدار میدهد که «آدم اوّل خودش را خلق میکند، سپس کمکم آنچه خود خلق کرده را باور میکند». بههرحال اینها اعترافات یک بازیگر اصلی ادبیات معاصر است که پیش از نقاب نویسندگی نقابهای دیگری به چهره زده. مردی آرام که مدتی است در خانهاش واقع بر صخرههای کورنوال مشرف به اقیانوس کنارهگیری کرده است. میگوید نسبت به زندگیای که داشته قلباً سپاسگزار است. آیا باید این گفته را باور کرد؟ نمیدانیم. در آخرین صفحات کتاب اعتراف میکند: «من یک دروغگو هستم. در دروغ به دنیا آمدم، تربیت شدم، بهوسیلهی سرویس اطلاعاتی که پایهی موجودیتش دروغ است، تعلیم دیدم و در شغل نویسندگی در دروغگویی آبدیده شدم». سپس نتیجه میگیرد: «به عنوان نویسندهی رمان، نسخههای مختلفی از خودم خلق میکنم، نه حقیقتِ واقعی را؛ حال اگر این حقیقت اصلاً وجود داشته باشد». خلاصه اینکه اگر کسی تا این حدّ استادانه میتواند واقعیت را تغییر دهد، ما حاضریم در تونل کبوترها جای داشته باشیم. جان لوکاره، جاسوسی که خوب بلد بود دروغ بگوید
برگرفته از کتاب زیر:
رمزگشایی از واقعیت: گفتارهایی در سبک پلیسی ـ جنایی. تألیف و ترجمۀ یاسمن منو. جهان کتاب، 1398.
[1]. Julien Bisson, “John Le Carré, l’espion qui mentait si bien.” lexpress. 10. 7. 2016. http://www.lexpress.fr/culture/livre.
[2]. Le Tunnel aux pigeons: Histoires de ma vie (The Pigeon Tunnel), John le Carré, traduit de l’anglais par Isabelle Perrin, 368p.
[3]. Dorset
[4]. Olive
[5]. Suffolk
[6]. Ruhr
[7]. Bergen-Belsen
[8]. Vivian Green
[9]. Yvetle Pierpaoli
[10]. Mathias Rust، خلبان آماتور آلمانی که در سال 1987 توانست بدون گرفتن اجازهٔ فرود، هواپیمایش را نزدیک میدان سرخ به زمین بنشاند تا به زعم خود پلی بین غرب و شرق بزند. این عمل ضعف سامانهٔ دفاعی و اطلاعاتی شوروی را برملا کرد و باعث اخراج بسیاری از مقامات و برکناری وزیر دفاع شد و همچنین به گورباچف فرصت داد تا اصلاحات مورد نظرش را اعمال کند.
[11]. Bernard Pivot
پیشنهاد مطالعه: زنان پلیسینویس







