ادبیات به مثابه اسطوره
این مقاله را ۳ نفر پسندیده اند
این مقاله به بررسی نقد اسطورهای بهمثابه یکی از رویکردهای بنیادین در تفسیر ادبیات میپردازد؛ رویکردی که آثار ادبی را تجلی ساختارهای رواییِ کهن، تصاویر آغازین، و الگوهای آیینیِ تکرارشونده میداند. با تمرکز بر نظریهی نورثروپ فرای و بهرهگیری از روانشناسی یونگی، انسانشناسی فرهنگی، و فلسفهی زبان، مقاله نشان میدهد که چگونه نقد اسطورهای میتواند سرچشمهی تخیل را آشکار سازد و به فرآیند بازنویسی و پالایش ادبی یاری رساند. ضمن بررسی نمونههای برجستهای از این سنت، از شاخهی زرین فریزر تا کالبدشناسی نقد فرای، مقاله به چالشهای نظری این رویکرد نیز میپردازد. از جمله نقدهایی دربارهی بیتوجهی به زبان و سبک، و افول آن در دههی ۱۹۶۰ و در نهایت از امکان بازخوانی نقد اسطورهای در پرتو نظریهی انسجام و قدرت دگرگونساز ادبیات دفاع میکند. فارع از آنکه افسانههای ابتدایی دربارهی جهان طبیعی، نیاکانی فرضی یا آیینهای قبیلهای باشند، اسطورهها، بازتابی از حقیقتی ژرفاند. آنها بهشیوهای نمایشی، دریافتهای غریزیِ ما را مجسم میسازند. افزون بر این، برخلاف مفاهیم فرویدی، اسطورهها ماهیتی جمعی و اشتراکی دارند و از همینرو، حس یگانگی و همبستگی را در زندگی اجتماعی پدید میآورند. اقوام بومی، و در واقع تمدنهای کامل، اسطورهشناسی خاص خود را دارند؛ با اینحال، بهنظر میرسد تصاویر، مضامین و انگیزههای مشترکی در میان آنها وجود دارد آنگونه که یونگ آنها را «کهنالگو» نامید. اسطورهشناسی جهان کلاسیک، مضامینی را در اختیار برخی از بزرگترین آثار نمایشی تاریخ نهاده است؛ و میتوان ردّ همین مضامین را در ادبیات رنسانس تا شعر مدرن پی گرفت. برای نمونه، «هملت» اغلب بهمثابه قهرمانی بیمیل تفسیر میشود که ناگزیر است خود را فدا کند تا دانمارکی را که با قتل شنیع و خلافطبیعتِ پادشاهش آلوده شده، تطهیر نماید. ییتس، پاوند و الیوت نیز، همچون دیگر شاعران، از اسطورههای تاریخ، باززایی و تحقق از رهگذر فداکاری بهره میگیرند. نقد اسطورهای همچنین آزادانه از روانشناسی یونگ، انسانشناسی اجتماعی، مطالعات دینی، استعاره و روانشناسی ژرفنگر بهره میگیرد؛ با اینحال، نقد کهنالگویی نورثروپ فرای کوشیده است تا تعریف نقد ادبی را دگرگون سازد و روشن کند که نقد چیست و چه انتظاری میتوان از آن داشت. فرای کوشید تا نظریهای عام دربارهی ادبیات ارائه دهد نظریهای که آن را از چهار منظر مورد بررسی قرار داد. بهجای آنکه صرفاً به ترجیحهای شخصی بسنده شود (یعنی جدل بر سر ارزش نسبی نویسندگان و آثارشان)، او پیشنهاد کرد که پژوهشگران باید اصول، ساختارها و قوانین را از خودِ مطالعهی ادبیات استخراج کنند. نخستین مقالهاش در کتاب کالبدشناسی نقد، به سطوح گوناگون واقعگرایی در ادبیات پرداخت؛ تمایزی که آن را «نظریهی گونهها» نام نهاد. مقالهی دوم، نظریهای دربارهی نمادها ارائه داد و پنج سطح را از سطح روزمره تا سطح اناگوژیک، که در آثار دینی یا معنوی تجلی مییابد شناسایی کرد. نظریهی اسطورهها که در سومین مقالهی فرای مطرح شده، شاید تأثیرگذارترین دستاورد او باشد. فرای مقالهاش به همسان سازی چهار فصل بهار، تابستان، پاییز و زمستان با چهار طرح بنیادین یا «اسطورهواره»ی رمانس، کمدی، تراژدی و طنز/هجو دست زده و میگوید که این طرحها هرکدام به مراحل جزئیتری نیز تقسیم میشوند. به عنوان مثال اسطورهوارهی زمستان از منظر او شامل شش مرحله است که واپسینِ آن، زندگی انسانی را در قالب بندگی بیوقفه در مکانهایی مانند زندانها، تیمارستانها، جماعتهای خشمگینِ اعدامگر و مکانهای اجرای حکم تصویر میکند. پیکرههای انسانیِ این مرحله عبارتاند از راندهشدگان، درماندگان، دیوانگان، غولهای هولناک، جادوگران، زن سیاهپیکرِ بودلر و «کسالت» در آثار پوپ. فرای میان «نشانهها» (که به چیزی بیرون از خود اشاره دارند) و «انگیزهها» (که درونیاند و بهمثابه اجزای ساختار زبانی فهم میشوند) تمایز قائل میشود. ادبیات، در مقام ساختاری زبانی و خودبسنده، جایگاهی ممتاز دارد؛ جایی که ارزشهای نشانهای در برابر پیوستگی انگیزهها، جایگاهی فرعی مییابند. او سپس در مقالهی چهارم، نظریهای دربارهی گونههای ادبی ارائه میدهد؛ جایی که تفاوتهای میان شعر غنایی، حماسی، اثر نمایشی و دیگر انواع را ترسیم و برای هرکدام شکلی و روشی تصویر میکند. رویکرد فرای، هرچند نیروبخش و الهامآفرین بود، اما پذیرشی گسترده نیافت. دستهبندیهای او گاه دلبخواهی مینمایند، و بسیاری از آثار هنری را نمیتوان بهسادگی در هیچیک از آنها جای داد. با وجود دانش گستردهاش، تمرکز فرای عمدتاً بر ادبیات غربی و طبقهبندی آن بود. چنین نگاه کلیای، نه به کار مولف در حال بازنویسی اثرش میآید، و نه به منتقدی که میکوشد توضیح دهد چرا یک اثر ادبی از دیگری برتر است جز در حد فهم چشماندازی وسیعتر کمکی میکند. در نهایت، با آنکه نقد خودِ فرای ظریف و روشنگر بود، این رویکرد بهراحتی به تمرینهایی سطحی در «شکار نماد» فروکاسته شد. اما در پسِ نمادگرایی، مسائل مهمتری نهفتهاند. ادبیات با واژگان سر و کار دارد، و حقیقتِ نهفته در پسِ واژگان، یکی از دغدغههای مرکزیِ فلسفهی قرن بیستم بوده است. فلسفهی زبانمحور کوشید تا معماهای بزرگِ هستی را بهمثابه کاربرد نادرستِ واژگان تبیین کند. ساختارگرایی، ادبیات را تجلیِ سطحیِ رمزگانهای انسانشناختیِ ژرف (و اغلب دوتایی) دانست. پساساختارگرایی انکار کرد که واژگان بتوانند چیزی جز بخشی از شبکهای بیپایان از واژگانِ دیگر باشند بیآنکه ارجاع یا معنای نهاییای در کار باشد. پستمدرنیسم نیز واژگان را همچون تصاویری تخت و رسانهای بهکار میگیرد، بیآنکه به مرجعی ژرفتر اشاره کنند. هیچیک از این دیدگاهها را نمیتوان بهراستی بیاعتبار دانست. واژگان، اگر به شیوههایی خاص به کار گرفته شوند، از توان عاطفی و عقلانی عظیمی برخوردارند و این شیوهها، به مسائلی ژرف و ماندگار در روان آدمی تکیه دارند. نقد اسطورهای (و در واقع هر نوع نقدی، چنانکه فرای نیز بر آن تأکید دارد) پس از ادبیات میآید، همانگونه که تاریخ پس از کنش پدیدار میشود. نمیتوان الزامات استخوانیِ نقد را با پیرایهی پیرنگ و شخصیت بیاراییم و انتظار داشته باشیم که ادبیات حاصل شود. آثار هنری از سازوکارهای خاص خود پیروی میکنند و از تخیل هنرمند سر برمیآورند؛ و تنها آنگاه تن به نقد میسپارند که هنوز ناتمام یا نارسا بهنظر آیند. با اینحال، نقد اسطورهای میتواند به نویسنده نشان دهد که سرچشمهی تصاویرش کجاست، و دلایلی برای نیروی تأثیرگذار آنها پیشنهاد کند. کارِ پس از آن تفکر ژرف، مطالعه، و بازی بیپایان با امکانها ممکن است مواد تازهای را پدید آورد. سودمندیِ این مواد تنها از راه آزمون در متن شعر آشکار میشود؛ فرایندی مبتنی بر آزمون و خطا، با سازگاری و پالایش مداوم، که شاید در نهایت به توانمندیهای نظریهی انسجام در باب حقیقت دست یابد: نیروی دگرگونساز، انسجام درونی، سادگی، ظرافت، و باروری. نقد اسطورهای، حوزهای از پژوهش و تفسیر ادبیست که به بررسی پیوند میان «اسطوره» در معنای مثبتِ روایت سنتی و ادبیات میپردازد، این شکل از نقد بیشتر از انسانشناسی، روانشناسی و مطالعات فولکلور بهره میگیرد. نقد اسطورهای معمولاً در پی آن است که نشان دهد آثار ادبی از خزانهای مشترک از کهنالگوها یا تصاویر تکرارشونده بهره میبرند، یا آنکه الگوهای رواییشان بازتابی از اسطورههای کهن یا آیینهای دینیاند چون جستوجو برای اشیای مقدس، یا چرخههای مرگ و باززایی. بسیاری از شاخههای نقد روانکاوانه با نقد اسطورهای همپوشانی دارند؛ نهتنها در سنت یونگ، بلکه در سنت فروید نیز، که متون ادبی را همچون رؤیاها و نشانههای رواننژندی بازتابهایی از اسطورهی ادیپ تفسیر میکرد. یکی از نخستین مطالعات در این زمینه، اثر ماد بادکین با عنوان الگوهای کهنالگویی در شعر (۱۹۳۴) است؛ از دیگر آثار برجسته میتوان به الههی سپید اثر رابرت گریوز (۱۹۴۸) و طغیانِ خشمگین اثر آودن (۱۹۵۱) اشاره کرد. نظریهای مفصلتر و بنیادیتر برای نقد اسطورهای، توسط فرای در کتاب کالبدشناسی نقد (۱۹۵۷) ارائه شد. این سنتِ مطالعات ادبی، بارها مورد انتقاد قرار گرفت؛ چرا که صرفاً به «محتوا»ی آثار ادبی میپرداخت و پرسشهای مربوط به زبان و سبک را نادیده میگرفت. در دههی ۱۹۶۰، با ظهور دستورکارهای نظریِ تازه، که روابط میان انسانشناسی و مطالعات ادبی را بازتعریف کردند، این سنت رو به افول نهاد. نوعی از نقد ادبی که عمدتاً بر آثار کارل گوستاو یونگ و جوزف کمپبل (و خودِ اسطوره) استوار است. از چهرههای برجستهی این مکتب میتوان به رابرت گریوز، فرانسیس فرگوسن، فیلیپ ویلرایت، لزلی فیدلر، نورثروپ فرای، ماد بادکین و جی. ویلسون نایت اشاره کرد. این منتقدان، گونههای ادبی و الگوهای رواییِ منفرد را—even در آثار بسیار پیچیده و واقعگرایانه—بهمثابه تکرارهایی از کهنالگوها و فرمولهای اسطورهای بنیادین در نظر میگیرند. کهنالگوها، بنا به نظر یونگ، «تصاویر آغازین»اند؛ «بازماندههای روانی» از گونههای تجربهی تکرارشونده در زندگی نیاکان بسیار کهن، که در «ناخودآگاه جمعی» نوع بشر به ارث رسیدهاند و در اسطورهها، دین، رؤیاها، خیالپردازیهای شخصی و نیز در آثار ادبی تجلی مییابند (آبرامز، صص ۱۱۰، ۱۱۲). برخی نمونههای رایجِ کهنالگوها عبارتاند از: آب، خورشید، ماه، رنگها، دایرهها، مادر بزرگ، پیرِ دانا و مانند آن. در نقد کهنالگویی، رنگ سفید ممکن است با معصومیت پیوند یابد، یا نشانهی مرگ و امر ماورایی باشد. نقد اسطورهای، گونهای از تفسیر ادبیست که آثار ادبی را تجلی یا تجسمی از الگوها و ساختارهای اسطورهایِ تکرارشونده، یا از کهنالگوهای «بیزمان» تلقی میکند. این نوع نقد، که در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ شکوفا شد، کمتر به ویژگیهای خاصِ یک اثر معین علاقهمند است، و بیشتر به آن جنبههایی از ساختار روایی یا نمادپردازی توجه دارد که آن را به اسطورهها و آیینهای کهن پیوند میزنند. یکی از پیشزمینههای مهم برای بسیاری از مطالعات اسطورهمحور، اثر انسانشناختی و تأملبرانگیزِ جِی. جی. فریزر با عنوان شاخهی زرین (۱۸۹۰–۱۹۱۵) بود؛ اثری که چرخهای را پیشنهاد میکرد… جمعبندی نقد اسطورهای، در این مقاله، نهتنها بهمثابه روشی برای تفسیر ادبیات، بلکه بهعنوان پلی میان ناخودآگاه جمعی، روایتهای فرهنگی، و تخیل هنری معرفی میشود. این رویکرد، برخلاف نقدهای زبانمحور یا ساختارگرایانه، بر سرچشمههای نمادین و روانشناختیِ معنا تأکید دارد—و از همینرو، میتواند برای نویسنده و شاعر، ابزاری خلاقانه برای کشف و پالایش تصویرها باشد. همچنین از منظر ساختاری با ایجاد تمایز میان اسطوره و افسانه، به نظریهی فرای و نقد کهنالگویی میپردازد، و در پایان، با بررسی پیوندهای روانکاوی، انسانشناسی، و فلسفهی زبان، جایگاه نقد اسطورهای را در منظومهی نظریههای ادبی ترسیم میکند. از منظر کاربردی، نقد اسطورهای میتواند به نویسنده کمک کند تا منشأ تصاویر و الگوهای روایی خود را بشناسد، آنها را پالایش کند، و در فرآیند بازنویسی، به انسجام، باروری، و قدرت دگرگونساز دست یابد. نقد اسطورهای، آنگونه که در این مقاله ترسیم شده، نه صرفاً روشی برای طبقهبندی آثار ادبی، بلکه تلاشیست برای کشف ریشههای روانی، فرهنگی و آیینیِ تخیل انسان. در جهانی که نظریههای زبانمحور، ساختارگرایی و پستمدرنیسم پیوسته معنا را به تعویق میاندازند یا آن را در شبکهای بیپایان از نشانهها حل میکنند، نقد اسطورهای جسورانه به سرچشمههای آغازین بازمیگردد. به تصاویری که پیش از زبان، در ناخودآگاه جمعی ما نقش بستهاند. فرای، با آنکه گاه در دستهبندیهایش دچار دلبخواهی میشود، کوشیده است ادبیات را نه بر اساس ارزشگذاریهای بیرونی، بلکه از درونِ ساختارهایش بفهمد. او ادبیات را همچون تاریخ، پس از کنش میبیند و نقد را نه پیشفرضی برای آفرینش، بلکه واکنشی به آن میشمارد. این نگاه، بهویژه برای نویسندهای که درگیر بازنویسی و پالایش است، یادآور آن است که معنا نه در نظریه، بلکه در آزمون شکل میگیرد؛ در آن لحظهای که واژهای خاص، تصویری خاص، از ژرفای ناخودآگاه سر برمیآورد و با ساختار متن درگیر میشود. از سوی دیگر، نقد اسطورهای به ما یادآوری میکند که حتی پیچیدهترین آثار واقعگرایانه نیز از الگوهایی کهن تغذیه میکنند. از جستوجوی قهرمان، از مرگ نمادین، از باززایی، از قربانی شدن برای تطهیر. این الگوها نه کلیشهاند و نه کهنه. بلکه سازوکارهای بنیادینیاند که تخیل انسانی را از دوران غار تا عصر دیجیتال شکل دادهاند. اما شاید مهمترین نکته این باشد که: نقد اسطورهای، اگر بهدرستی فهم شود، نه ابزاری برای «شکار نماد» بلکه راهی برای کشف منشأ تخیل است. راهی برای آنکه نویسنده بفهمد چرا تصویری یا واژهای خاص، اینچنین قدرت دارد و چگونه میتوان آن را پالایش کرد تا به انسجام، باروری، و دگرگونی برسد. در نهایت، نقد اسطورهای نه در برابر نظریههای مدرن، بلکه در کنار آنها معنا مییابد. همچون صدایی که از ژرفای تاریخ میآید و در گفتوگو با زبان امروز، میتواند راهی تازه برای فهم ادبیات و آفرینش آن بگشاید. ادبیات به مثابه اسطوره
بازخوانی نقد مبتنی بر کهنالگوها با تلفیق دو دیدگاه همسو
پ.ن: این مطلب تلفیقی است از مقالهی نقد اسطوره (ادبیات به عنوان تجسم کهنالگوهای جمعی) به قلم کریک وایت استاد ادبیات دانشگاه هوستون، ارائه شده در دورهی (course) نقد ادبی و بخشی از مقالهی بلند من با عنوان «نقد اسطورهای، خوانش لایههای پنهان در زیر متن یک اثر داستانی».
پیشنهاد مطالعه: چهار سیمای اسطورهای: تارزان، دراکولا، فرانکشتاین، فاوست




