خاطرات یک آدمکش
نویسنده: کیم یونگ ها
مترجم: خاطره کرد کریمی
ناشر: چشمه
نوبت چاپ: ۳۸
سال چاپ: ۱۴۰۴
تعداد صفحات: ۱۴۰
شابک: ۹۷۸۶۲۲۰۱۰۸۱۷۷
این مقاله را ۰ نفر پسندیده اند
خاطرات یک آدمکش
نویسنده: نازنین عباداللهی
همانطور که از عنوان اثر پیداست، این کتاب روایتگر خاطرات یک قاتل است. قاتلی که نحوهی زندگی و درونیاتِ تاریک او میتواند برای مخاطب سوال ایجاد کند که چگونه میتوان چنین انسانی بود!
قاتلی که شعر میگوید
کتاب خاطرات یک آدمکش اثر کیمیونگ_ها با ترجمهی خاطره کردکریمی را نشر چشمه در سال ۱۴۰۰ منتشر کرد. کتابی که میخوانید خاطراتِ در حال محو شدنِ قاتلیاند که نمیخواهد آن قربانیها و کشتارها را از یاد ببرد. بلکه میخواهد با تلاش برای برگشتن لذتِ کشتن، به گذشتهی باشکوه خود برگردد.
داستان کتاب
قاتلی که در دههی هفتاد زندگی خود دچار بیماری آلزایمر و فراموشی حاد میشود. پزشک به او هشدار میدهد که در ابتدا خاطرات کوتاهمدت و بعد تمام زندگیات حتی آدرس خانهات را از یاد میبری. او بهخاطر ترس از دست دادنِ خاطرات خود، به قلم چنگ میزند و سعی میکند هرطور شده گذشته را همراه خود نگه دارد. گذشتهای که بوی خون و تاریکی میدهد و از قتلهای بیرحمانهای که بدون حس گناه انجام داده میگوید. چیزی که ما در این کتاب میخوانیم روایت شخصی این فرد است که با زبان اول شخص مفرد بیان میشود.
در این روایتهایی که به شکل خردخرد و بخشبخش برای مخاطب بیان میشوند، ما شاهد تناقضهای انسانیای هستیم که میتواند برای برخی افراد آشنا باشد. جالب است که در روندِ تجربهی آلزایمر، دچار افسردگی میشود و بخشهایی از وجدان خود را بیدار میبیند؛ اما آیا به خودش اجازه میدهد که انسان خوبی شود و انگیزههای سیاهش را ترک کند؟
در طول داستان همراهِ کیم بیونگسوی پیر و شکننده هستیم که چگونه احساسات، عادتها و حتی خودش را از یاد میبرد و تجربههایش تنها به یک چیز آشنا تبدیل میشوند که حتی نمیداند واقعا اتفاق افتادهاند یا نه؛ تا جایی که به هذیانگویی میرسند. در جایی از روند داستان کیم بیونگسو تنها راه بازگشت به خودش را در قتلِ دوباره میبیند. او معتقد است تنها راه برای ادامهی زندگی، شیفته بودن است. شیفته بودن همیشه آدمی را به گذشته و آیندهی خود وصل میکند و او شیفتهی کشتن است.
حالا باید دید آیا دوباره موفق میشود خودش را به هویت خود برساند و قتلها را از سر بگیرد؟
آیا میتواند تعادلی بین اختلالات روانی، فراموشی و ادامه دادنِ ذات خود پیدا کند؟
چرا هیچوقت کسی متوجهی قاتل بودن او نمیشود؟
چگونه میتواند اینقدر عادی با کشتن آدمها برخورد کند؟ آیا گذشتهی سیاهی دارد یا ذاتا میلِ کششداری به کشتن دارد؟
معرفی شخصیتها
کیم بیونگسو: مردی که بدون دیگران مشغول زندگی است و غایت خود را در خلاص کردن آدمها میبیند. او با اختلالات شناختی و آلزایمر درگیر است، دامپزشک است و همیشه ضبط صوت و دفترچه یادداشتی همراه خود دارد تا لحظهها را بهزور نگه دارد. از خنده بیزار است، کتاب میخواند، شعر میگوید و ابایی از تنها ماندن ندارد. او در تصادفی مغزش دچار آسیب میشود و میل خود را به کشتن به طور کامل از دست میدهد؛ اما آیا کسی که مستعد آدمکشی است، وقتی برای نزدیکترین انسان زندگیاش احساس خطر کند، بعد از دو دهه قتل را از سر نمیگیرد؟
اون_هی: دخترِ کیم بیونگسو که به فرزند خواندگی گرفته شده، در دانشکده کشاورزی درس خوانده و سعی میکند مراقب پدرش باشد.
پاک جوئاته: مردی که با اون_هی ارتباط عاطفی دارد و کیم بیونگسو میخواهد در مقابل این آدم از دخترش محافظت کند.
مضمون و درونمایهی داستان
بحران هویت، خواستههای نفسانی و درگیری با جبر در این کتاب بسیار مشهود است. این کتاب در ژانر روانشناختی، جنایی و در قالب مکتب رئالیسم ارائه میشود و پرسشهای هستی شناختیای دارد که به هیچ کدام لزوما پاسخی داده نمیشود.
سبک و نحوهی ارائهی داستان
جملات و نحوهی استفاده از کلمات مطابق معیار و بسیار روان هستند. کتاب خاطرهنوشتی کنجکاوکننده است که دیالوگها در قالب خاطرات بیان میشوند.
زمان و مکان
مربوط به سالهای پیش از تکنولوژیهای پیچیدهی امروز، واقع در کرهی جنوبی.
چرا کتابی که مربوط به آدمکشی است را بخوانیم؟
همهی ما انسانها بنا بر شرایط و نحوهی بزرگ شدنمان میتوانیم به هر نوع انسانی تبدیل شویم. با مطالعهی اینگونه کتابها یاد میگیریم که خشونت و بیمهری نسبت به دیگران میتواند چقدر تاثیرگذار باشد؛ مثل شخصیت اصلی این کتاب که عصبانیت و خشم پدرش از او یک انسان بیاحساس و خشن ساخت که گرفتن جان انسانها برایش کار راحتی است. شاید اگر آن پدر به جای عصبانیت و تزریق بدی به فرزندش، عشق و مهربانی را یاد داده بود، آن همه انسان بیگناه زیر آن خاکِ سرد با ترس و تنهایی نخوابیده بودند.
کتاب مناسب چه کسانی است؟
این کتاب رگههایی از زندگی معمولی را همراه خود دارد که همه چیز درظاهر ساده است و ممکن است مخاطب با روند هیجانی داستان پیش برود و فرصت فکر کردن به مفاهیم عمیق آن را نیابد. در صورتی که نویسنده بهطور نامحسوس به سوالات بنیادینی از جمله ترس از مرگ، تنهایی، بیمعنایی و گم کردن هویت میپردازد و برای گفتن پایان داستان به صورت واضح تعصبی ندارد؛ پس مخاطب بدون اذیت شدن یا درگیری با سمبلها و نمادهای پیچیده، میتواند بهصورت خطی از ابتدا تا پایان با داستان همراه باشد.
البته که نویسنده فرصت داشت با اضافه کردن حوادث و رخدادهای هیجانانگیزتر، کتاب را مهیجتر کند؛ اما کتاب بسیار خلاصه و کمحجم است. هرچند که هفتاد سال زندگی و ۲۵ سال قتل میتوانست حرفها و تجربههای بیشتری برای گفتن داشته باشد. میتوانیم کمحجم بودن را حاصل اضمحلال حافظهی راوی هم بدانیم که همه چیز در حال فراموشی است و احتمالا فرصت نداشت همه چیز را بگوید.
درباره نویسنده
کیم یونگ_ها متولد ۱۹۶۸ در کرهی جنوبی است. وی در دانشگاه یانسهیم سئول مدیریت کسبوکار خوانده و با ترجمه وارد حوزهی ادبیات شد.
او را میتوانیم از سرآمدان داستان سیاهنویسی کرهی جنوبی بدانیم که مدتی دستیار کارگاه و پلیس بوده. وی همچنین دستی بر تئاتر دارد و در حوزه کتاب برنامهی رادیویی داشته.
نویسنده دغدغهی اجتماعی و سیاسی دارد و معمولا داستانهایش آمیخته با شرایط تاریخی و اجتماعی هستند. او از مرزهای معقول عبور میکند و بااستفاده از مکتبهایی مثل پستمدرن به کندوکاو بحرانهای فردی و گروهی میپردازد. البته که تجربههایی که در زندگی داشته داستانهایش را باورپذیرتر و قلمش را پرقدرتتر کرده است. چرا که خودش نیز مدتی حافظهاش را از دست داده و با پروندههای جنایی از نزدیک برخورد داشته است.
دیگر آثار مورد توجه:
حق دارم خودم را بر باد دهم
ترجمهی گتسبی بزرگ اثر اسکات فیتز جرالد
از خاطرات یک آدمکش، یک فیلم سینمایی با همین نام اقتباس شده است.
قسمتهایی از کتاب
«دلیل اصلیِ اینکه دست از کشتن برداشتم این بود که امیدم ناامید شد.»
«شاعر، مثل یک آدمکشِ کاربلد، زبان رو میدزده و دست آخر میکشدش.»
«تصمیم گرفته بودم اگر کلاس حوصلهسربر شد، معلم را بکشم.»
«در راه برگشت به خانه به خشخش برگهای خیزران زیر پایم گوش میدهم و به آدمهایی فکر میکنم که زیرشان دفن کردم.»
«شاید مرگ هم نوشیدنیِ سنگینیست که کمک میکند شب کسالتآوری را، که همان زندگیمان باشد، از یاد ببریم.»
«نمیدانست در شادیای که در پیاش بودم هیچ جایی برای دیگران نبود. اصلا یادم نمیآید وقتی کاری را با دیگران انجام دادهام احساس شادی کرده باشم. همیشه عمیقاً در خودم فرو رفته و آنجا به لذتی دیرپا رسیده بودم. مثل ماری خانگی که موش میخواهد، هیولای درونم خوراک دائم میخواست. فقط در این مواقع بود که دیگران برایم معنا مییافتند.»
«من به جهانِ غذاهای بستهبندی و ادارات تعلق ندارم. جهان من، جهان خون و دستبندهاست.»
«و شعرهایی که من با خون قربانیهایم نوشتم، شعرهایم که مأموران پزشکی قانونی نامشان را صحنهی جرم میگذارند، در کمدهای کلانتری خاک میخورند.»
«میفهمد زندگیِ صرف در زمان حال یعنی تنزل به زندگی حیوانی. نمیشود به کسی که همهی خاطراتش را از دست داده گفت انسان.»
«مرضی هست به نام سندروم کاپگراس که علتش یک جور اختلال در بخشی از مغز است که کارش مهار صمیمیت و نزدیکی است. اگر به آن مبتلا شوید، میتوانید چهرهی نزدیکانتان را تشخیص دهید، اما دیگر باهاشان احساس آشنایی ندارید.»
«به عقب که نگاه میکنم، انگار جلو غار سیاه و دهانگشادی ایستادهام. حس چندانی به مرگ عنقریبم ندارم، با این حال به گذشته که فکر میکنم، دلم میگیرد و میخواهد بترکد. قلب من مثل یک بیابان بود: لم یزرع. سرتاسرش یک قطره آب هم پیدا نمیشد. جوانتر که بودم، سعی کردم دیگران را بفهمم، اما کار خیلی سختی بود.»
«احساس گناه اساسا احساس بیدوامی است. ترس، خشم و حسادت به مراتب قویترند. ترس یا خشم که خِرتان را بچسبد، خواب را از چشمهایتان میرباید. خندهام میگیرد وقتی فیلم یا برنامهای تلویزیونی میبینم که در آن شخصیتی به خاطر احساس گناه خواب ندارد. این نویسندهها میخواهند چی توی پاچهمان کنند؟ آنها چیزی از زندگی سرشان نمیشود.»
«به گذشته که نگاه میکنم، متوجه میشوم سختترین بخش زندگی سروکله زدن با آدمهاست.»







