vinesh وینش
vinesh وینش

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

نخل‌هایی که سربریدند

رمان مریما به موضوعاتی مثل آشفتگی‌های سیاسی و اجتماعی، مرگ و زندگی، تأثیر جنگ و خشونت بر زندگی انسان‌ها، تقابل نسل‌ها، جنگ و مهاجرت، چالش‌های هویتی اقلیت‌های دینی و مذهبی، خاطرات خوش گذشته، فقدان‌ها و واقعیت‌های تلخ زندگی در عراق معاصر پرداخته است. این کتاب با نگاهی به دنیای جنگ‌زده و پریشان سال‌های پایانی دیکتاتوری صدام و سال‌های آغازین اشغال عراق توسط آمریکا، بحران تشکیل دولت و جو سنگین فرقه‌گرایی پس از حمله نظامی امریکا به عراق در سال‌های بعد از ۲۰۱۰ است.

 

 

  این مقاله را ۰ نفر پسندیده اند

 


نخل‌هایی که سربریدند

 


رمان مریما با نگاهی به دنیای جنگ‌زده و پریشان سال‌های پایانی دیکتاتوری صدام و سال‌های آغازین اشغال عراق توسط آمریکا، بحران تشکیل دولت و جو سنگین فرقه‌گرایی پس از حمله نظامی امریکا به عراق در سال‌های بعد از ۲۰۱۰ است.


کتاب به موضوعاتی مثل تأثیر جنگ و خشونت بر زندگی انسان‌ها، مرگ و زندگی، تقابل نسل‌ها، آشفتگی‌های سیاسی و اجتماعی، جنگ و مهاجرت، هویت، دین، خاطرات خوش گذشته و واقعیت‌های تلخ زندگی در عراق معاصر پرداخته است.


سنان انطون در رمان مریما به دنبال تبیین حقوق مسیحیت و انتقاد از وضع مسیحیان در عراق هست. انطون در حقیقت شمایی کلی از وضعیت مسیحیان در عراق را ضمن شرح زندگی یک خانواده مسیحی در میانهٔ تحولات اجتماعی و سیاسی عراق بیان کرده است. به طوری که بعضی از خانواده‌ها، مخصوصاً جوان‌ها به دلیل ناامنی و بی‌عدالتی مجبور به مهاجرت می‌شوند. مسلمانان با مسیحی‌ها مثل غریبه‌ها رفتار می‌کنند، نسبت به مسیحی‌ها تعصب دارند و رفتار متفاوتی با آن‌ها دارند، در صورتی که مسیحی‌ها از زمان کلدانی‌ها، عباسیان، و عثمانی‌ها در عراق بوده‌اند.

 

در چنین شرایطی که نظام حکومتی باید پشتوانه‌ای محکم و قوی برای اقلیت‌های مذهبی باشد، با دامن‌زدن به جو تفرقه و نژادپرستی آتش اختلاف را شعله‌ورتر کرده و باعث وقوع اتفاقات وحشتناک می‌شود.


آثار باستانی گواه تاریخی بر وجود مسیحی‌ها از دیرباز در عراق هست نه تنها در شمال عراق بلکه در نجف بقایای کلیسا وجود دارد و در کربلا و ناصریه هم دیر وجود داشته است. مسیحیان می‌خواهند بگویند که دین مسیح، دین آرامش است و آن‌ها فقط می‌خواهند زندگی کنند.


«آتش می‌گیرم وقتی می‌بینم عده‌ای توی فیس‌بوک به مسیحیان تهمت همکاری و کمک به اشغال‌گران را می‌زنند چون عده‌ای از آن‌ها با ارتش آمریکا کار می‌کنند. در جواب می‌نویسم مسلمانان هم با اشغال‌گران کار می‌کنند و سیاست‌مدارهای عراقی بودند که از آمریکا دعوت کردند که عراق را اشغال کنند و سال‌هاست با آن‌ها همکاری می‌کنند».


«دلم می‌خواهد آزاد زندگی کنم و هرچه دوست دارم دور گردنم بیندازم. هر لباسی که دلم خواست تنم کنم، کوتاه یا بلند. یوسف چندبار به من گوشزد کرد مهاجرت به کشورهایی که اکثریت مردمش مسیحی‌اند بدون مشکل نیست و این به این معنی نیست که آنجا احساس نمی‌کنم در اقلیتم. گفت آنجا هم به بهانه‌ی عرب‌بودن در معرض نژادپرستی‌ام».


«آمادگی دارم تن به همه‌ی این‌ها بدهم فقط از شر ماشین‌های بمب‌گذاری شده و تروریسم و فرقه‌گرایی خلاص شوم».

 


سال ۲۰۱۰، سال اشغال عراق توسط امریکا، دوران ماشین‌های بمب‌گذاری شده، انفجار، وحشی‌گری و کشتار است. آمریکایی‌ها همه جا، حتی ساختمان پُست که ارتباطی به جنگ ندارد را کورکورانه بمباران می‌کنند. در دوران اشغال مردم همیشه با قطعی آب و برق مواجه هستند، به علت کمبود بنزین و تلفن، ارزش دوچرخه صدچندان شده، مردم هر سه روز یک بار آب لوله‌کشی دارند و با سوزاندن کرب که نوعی ذغال از درخت افراست استحمام می‌کنند.

 

بعد از حمله آمریکا هیچ نظارت رسمی و قانونی اعمال نمی‌شود و هرج و مرج بر اوضاع حاکم می‌شود، پنیرهایی که مربوط به کمک‌های انسان‌دوستانه مردم دانمارک به مردم عراق است یا اغلب شکلات‌هایی مثل کادبری انگلیسی و فلیک که عبارت «واردات کویت» روی آن نوشته شده، در بازار به فروش می‌‌روند.


ماجراهای داستان در دوره بعد از حمله نظامی امریکا به عراق می‌گذرد که هرشب تا صبح بمباران‌ها ادامه دارد و سریال اعدام‌ها و تسویه‌حساب‌ها به موضوعی عادی جامعه عراق تبدیل شده است. برای مثال وقتی حکم اعدام طارق عزیز وزیر جنگ صادر می‌شود، مردم نسبت به اعدام‌ها عکس‌العمل متفاوت دارند و موضوعاتی از این قبیل، باعث اختلاف نظر و مشاجره بین دوستان شده است. مردم دربارهٔ آینده کشور، سرنوشت‌شان و فرقه‌گرایی لجام‌گسیخته هم‌رأی نیستند. شور و شعف از بین رفته و بیهودگی و پوچی به جایش آمده است.


مریما، واکاوی گذشته یوسف است، مریما حکایت یک روز از زندگی مردی به نام یوسف از یک خانواده مسیحی در عراق است که پس از اشغال آن کشور توسط آمریکا در خانه قدیمی خود با باری از خاطرات از اعضای خانواده‌اش، به تنهایی زندگی می‌کند. مها و شوهرش لوی در مسیر مهاجرت به غرب و گرفتن پناهندگی مدتی مهمان او هستند.

 

یوسف مسیحی است ولی فقط در اعیاد و مناسبت‌ها به کلیسا می‌رود، از همین رو خواهرش حنّه برای ادای واجبات دینی از او دست شسته است. یوسف با سعدون که مسلمان هست، دوستان صمیمی هستند و هر ماه دیداری ماهانه دارند که طی آن خاطرات خوش گذشته را مرور می‌کنند. او و دوستش حسرت روزهای گذشته را می‌خورند و از حال گریزان هستند.


یوسف دلش به وسعت دنیاست، مردی بزرگوار و پاک، پاکدل و ساده‌انگار و ساده‌لوح و از مرز دنیای منزوی خودش بیرون نمی‌زند. او بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند، به موسیقی سنتی عراق و مقام‌های عراقی علاقه دارد و به ترانه‌های قدیمی گوش می‌دهد، کتاب می‌خواند، و با باغچه‌اش ور می‌رود. اما باغچه زیبایش جزیره‌ای دورافتاده است که با دنیای واقعی و وحشی که مردم هر روز تجربه می‌کنند نسبتی ندارد.

 

همه چیز برای یوسف نخل و خرماست. یک بار یوسف در دههٔ چهل زندگی‌اش، قرار بود با همکارش دلال ازدواج کند. ولی دلال مسلمان بود و یوسف مسیحی و کوه‌های بلند اجتماعی فاصله مانع از ازدواج این دو شد.


برخلاف یوسف که به قول خودش، در روزگاری خوش زیسته بود، نسل جوان عراق از وقتی چشم باز کرده‌ بودند، چیزی جز جنگ و تحریم، قتل و در‌به‌دری ندیده‌ بودند. آن‌ها طعم قحطی و کشتار و آوارگی را خیلی زود چشیده بودند. انگار صد سال به عقب برگشته بودند. آن‌ها از روزگار چیزی جز ماشین‌های بمب‌گذاری‌شده، انفجار، کشتار و وحشی‌گری ندیده‌ بودند، از این‌ رو نسل قدیم را متهم به پناه بردن به گذشته می‌کنند. زمانه نسل قدیم با نسل جدید فرق کرده بود. جنگ‌های پیاپی شکاف نسلی را عمیق‌تر کرده بود و به بحث‌های بی‌پایان بین آن‌ها دامن زده بود.


اما یوسف در روزگار خوشی زندگی کرده بود و هنگامی که مَها، دختر جوانی از اقوامش که قصد مهاجرت دارد به یوسف می‌گوید که “عمو تو توی گذشته موندی” یوسف با خود می‌اندیشد.


«گیریم که درست باشد، چه ایرادی داشت، به خصوص وقتی حال برایم چیزی جز ماشین‌های بمب‌گذاری شده، انفجار، کشتار و وحشی‌گری نداشت؟
اما من در روزگار خوشی زیستم. هنوز طعم شیرین آن روزها زیر دندانم است و باور دارم که خواب و خیال نبودند».


یوسف از این که بعد از حمله آمریکایی‌ها جوان‌ها مهاجرت می‌کنند غمگین است، با وجود این که اوضاع داخلی روز به روز وخیم‌تر می‌شود ولی از دربه‌دری و غربت بیزار است، از این که علاقهٔ مردم به نخل کمرنگ شده و توجهی به نخل‌ها ندارند، دلگیر است. جاسم، مردی که از دو نخل خانه‌اش نگه‌داری می‌کند به یوسف می‌گوید که نخلا هم شیعه و سنی شدن. خارکا همین‌طور توی ریشه‌ها خاک می‌خورن. می‌دونی چقدر نخل سربریدند تا آمریکایی‌ها و قناصه‌ها بتونن ببینن؟ یوسف می‌گفت داستان مسیحی و مسلمان نیست مسئله سیاست است.

 

«سعدون آهی کشید و گفت:

“نمی‌فهمم والله یعنی این همه فرقه‌گرایی بود و ما خبر نداشتیم؟ ممکنه؟ کجا کمین کرده بود؟ یا این نوظهوره و محصول دخالت بقیه و کینه‌ی اوناس؟ اینایی که از بیرون اومدن این زباله‌ها رو با خودشون آوردن؟ مگه همین شوهر سندس سنی نیست؟ پانزده سال پیش مشکلی نبود.”

کی ما رو ازدست این ریشوهای بی‌رگ و ریشه‌ی بوگندوی دزد و راهزن خلاص کنه؟ یک سال گذشت، ولی هنوز دولت تشکیل ندادن!”

“نه بابا، همیشه سنی و شیعه و مسیحی و مسلمون بوده ولی کشتن و کشیدن و ملیشیا و ماشین بمب‌گذاری شده نبوده”».

 


در بخشی از رمان، نویسنده با توصیف قاب عکس‌های روی دیوار، سرنوشت خواهران و برادران یوسف را شرح می‌دهد که ضمن آن خواننده با وضعیت اجتماعی و فرهنگی جامعه عراق بیشتر آشنا می‌شود.


در رمان مریما خواننده با انبوه اطلاعات تاریخی و فرهنگی مواجه می‌شود.


در عراق، به علت مهاجرت روستاییان به شهر، نخلستان‌ها رها شده، نگهداری خرما و نخیلات دستخوش بحران می‌شود و تمرکز اقتصادی دولت بر روی نفت، اقتصاد خرما را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد تا آنجا که کشورهای رقیب با استفاده از این فرصت، بازار جهانی خرما را از انحصار عراق در می‌آورند.


در قسمتی از رمان، نویسنده در باب ارزش درخت نخل، از کتاب یکی از شرق‌شناسان به نام سر راجر کینگزلی به نام «درخت مقدس: نخل در تمدن‌های سامی» نام می‌برد که دارای اطلاعات تاریخی حیرت‌انگیزی از نخل و جایگاه آن در عراق باستان است. کتاب از طرح و نقش‌ نخل‌ها در معابد آشور و بابل و تصاویر نخل‌ها بر دروازه شهرها و تاج و تخت‌های پادشاهان، نخل به عنوان نماد پیروزی و برکت پادشاهان و نخل از نگاه اسلام، خواص خرما و شیره خرما به منزلهٔ دارو و آب حیات نیز مطالب جالبی نوشته است.


کتاب مریما اطلاعات جزئی در مورد فرقه‌های مختلف مسیحیت، قدمت مسیحیت در عراق از زمان کلدانی‌ها و صدور قانون ابطال تابعیت یهودیان در سال ۱۹۵۰ نیز نوشته است. از جمله در مورد اخراج از کار و مصادره اموال و دارایی خانواده‌های یهودی، اجبار به ثبت‌نام برای مهاجرت، حادثه هراسناک چپاول و حمله به معبد شمتوف برای ترساندن یهودیان و حمله به اماکن و محل سکونت آنان توسط چند باند صهیونیستی که باعث مهاجرت یا فرار یهودیان از عراق به فلسطین شده است. در مورد انتصاب‌های سیاسی بدون سواد میدانی و آکادمیک از سال ۱۹۶۴ و بادهای عزل و نصب سیاسی و … نیز مطالب تاریخی جالبی را نوشته است.


کتاب شامل ۵۰ فصل است که در هر بخش نویسنده با تکیه بر جزئیات هر داستان، معنای زندگی را همراه با رنج و امید در فضای جنگ روایت می‌کند.


کتاب مریما نوشتهٔ سنان انطون توسط محمد حزبائی‌زاده ترجمه و نشر هیرمند آن را منتشر کرده است. حزبائی‌زاده قبلاً کتاب‌های پل ناتمام، عطر فرانسوی، کرم ابریشم، آب‌باریکه‌ها، گفت‌و‌گو با محمود درویش را ترجمه کرده است. خواندن کتاب مریما به کسانی که علاقمند به خواندن رمان‌های اجتماعی و ادبیات عرب هستند پیشنهاد می‌شود.

 


‌دربارهٔ نویسنده


سِنان انطون متولد ۱۹۶۷ در بغداد، شاعر، رمان‌نویس و دانشور عراقی مسیحی است. او در سال ۱۹۹۱ به آمریکا مهاجرت کرد و دکترای ادبیات عرب خود را از دانشگاه هاروارد گرفت. آثار او به سیزده زبان زنده دنیا ترجمه شده‌اند و جوایز گوناگونی دریافت کرده‌اند. رمان مریما از نویسنده در فهرست کوتاه جایزهٔ بوکر عربی سال ۲۰۱۳ قرار گرفت. رمان‌های رفع ابهام، مریما، وحدُها شجرة‌الرُمان، فهرس و دو دیوان شعر منشوری خیس از جنگ و شبی در همه شهرها از آثار نویسنده هستند. او هم‌اکنون استادیار دانشگاه نیویورک است و در آن جا ادبیات و فرهنگ عرب تدریس می‌کند.

 

 

پیشنهاد مطالعه: شکوه از آن کسی است که در باغ گیلاس بخوابد

دوگیتی آگهی
آگهی
برسام آگهی
آگهی
 

حامی ما باشید

نوشته‌های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *