اشک گوزن مقدس
دختر آگاممنون
نویسنده: اسماعیل کاداره
مترجم: مهدی غبرایی
ناشر: نیماژ
نوبت چاپ: ۱
سال چاپ: ۱۴۰۱
تعداد صفحات: ۱۲۰
شابک: ۹۷۸۶۰۰۳۶۷۷۷۷۷
این مقاله را ۰ نفر پسندیده اند


اسماعیل کاداره (۲۰۲۴-۱۹۳۶) نویسنده آلبانیایی است که در دوران حکومت سوسیالیستی در تیرانا و مسکو ادبیات خواند، با سانسور و فشار حاکم بر جامعه، به خصوص برنویسندگان و شاعران که ممکن بود به خاطر یک کلمه زندانی و اعدام شوند، نوشت و شعر گفت و البته که برای انتشار آثارش به مشکل برخورد و در ۱۹۹۰ به فرانسه پناهنده شد. او در کتاب دختر آگاممنون، مخالفت خود را با تمامیتخواهی حکومتی، با استفاده از تشبیه استبداد و سلطهی خدایان و قدرتمندان در اسطورهها و دنیای امروز بیان کرده. دستنویس این کتاب همراه با چند نوشتهی دیگر مخفیانه از آلبانی خارج و در ۱۹۸۵ به فرانسوی ترجمه و منتشر شد. نام داستان از افسانه کهن جنگ تروآ برگرفته شده؛ وقتی که آگاممنون برای حمله به تروآ سپاهی گرد آورده و در آستانه حرکت ناوگان، خشم آرتمیس، بادهای مخالف را در دریا برمیافرازد تا سپاه از حرکت باز بماند. گویا آگاممنون با کشتن گوزن مقدس خدایان، به مقدسات توهین کرده و چارهی کار قربانی کردن دختر آگاممنون، ایفیگنیا، است. در این که او دخترش را قربانی میکند یا در نهایت گوزنی به جای دختر پذیرفته میشود، روایت چندگانه است؛ ولی درباره اینکه در گیرودار بین الهه قدرتمند و پدر والامقام، چه بر سر احساسات ایفیگنیا میآید، به ظاهر روایتی نیست. و کاداره ضمن اینکه داستان را در فرم امروزی مشابهسازی میکند، به احساسات قربانیان قدرت هم میپردازد. قربانیانی که لزوماً به صورت واقعی کشته نمیشوند ولی حس، زندگی، اخلاق و انسانیت را فدا میکنند تا بتوانند نفس بکشند. داستان دختر آگاممنون بر پایهی دستور گسست ارتباط عاشقانهی راوی با دختر مقام بلندپایه حکومتی در آلبانی سوسیالیستی شکل میگیرد و با شرح حضور در مراسم روز کارگر (اول ماه مه) ادامه پیدا میکند. در این میان راوی خاطرههایی از گذشته به یاد میآورد که فضای حاکم بر زندگی و کار افراد جامعه بهویژه هنرمندان را توصیف میکند؛ فضایی پر از سوء ظن، حسادت و کینهتوزی. در تمام روابط دوستانه، کاری و خانوادگی میتوان شک را دید: اینکه چه کسی و به چه دلیلی از نظر حاکمیت گناهکار بوده، کسی که این نگاه گناهکارانه را از سر گذرانده محکوم به چه سرنوشتی است و بهای بخشیده شدن چه بوده. داستان فصل به فصل از آدمها و حسها گذر میکند ولی قیمت، وسیله و مسیر رسیدن به جایگاه بالاتر اجتماعی شفاف نیست. هیچکس بیگناه نیست؛ در جایی که حزب حاکم پوشیدن لباس متفاوت با عرف، شوخی در مواردی که بیجا میداند و یا لبخند زدن در روز عزای حکومتی را گناه میشمارد. و هر گناهی عقوبتی دارد که با وزن گناه تعیین نمیشود و عقوبت تقریباً همیشه منجر به سقوط فرد از جایگاه اجتماعیاش میشود، گاهی هم بیشتر. در واقع حکومت کمونیستی، همانند الهه باستانی، بسته به شرایطی که خود تعریف میکند، گناه را تشخیص میدهد و قربانی میطلبد. کار نویسنده شرح این احوال است و در طول عبور از میان جمعیت تماشاچی رژه حکومتی و رسیدن به جایگاه ویژه «اجتماع اتفاقی برگزیدگان سوسیالیستی»، روایتگر از تجربیات خودش و شنیدههایش از قربانیها میگوید. شرح داستان او که در طول یک روز از مواجهه با عشق و احساس قربانیشدهاش آغاز میشود، با سیر در زندگی و سرنوشت قربانیان بیگناه و گناهکار که حاضر به پرداخت غرامت از جان و عمرشان شدند، ادامه پیدا میکند. این واقعیت که انسانها از ابتدای خلقت، قربانی عبودیت خود و استبداد حاکم بر جامعه هستند چیز جدیدی نیست. ولی چیزی که در انجام داستان مییابیم این است که نمیدانیم آیا قربانیها پذیرفته شدهاند یا نه، فقط میتوانیم سقوط و واماندگی آنها را ببینیم و بدانیم که همه قربانی هستند. نحوهی روایت داستان از سوی دلدادهی غمگینی که عشقش را از دست داده، تنها داستانی عاشقانه نیست؛ همزمان با اشاره به اساطیر و داستانهای قدیمی و در کنار تمثیلها و اشاره به اتفاقات و آدمهای واقعی، با شرح وقایع و آدمهای دور و اطراف راوی دلشکسته، میبینیم که او توانایی درست اندیشیدن و فرصت گفتگوی منطقی را هم کمکم از دست میدهد. محدودیت در میان جمعی که ظاهراً یک هدف دارند، افکاری که سعی دارند با قرار گرفتن در راستای تفکر القا شده توسط حاکمیت، بقای خود را حفظ کنند و رژه آدمهای بسیار و متفاوت که همگون به نظر میرسند، درک خواننده را از حال و هوای حاکم بر داستان کامل میکند. شرح موجز و درهم تنیده اتفاقات و آدمها و سرنوشتها و تمام مسیری که در طول تنها یک روز طی میشود، همهی احساس نویسنده از تحت سیطره قرار گرفتن و قربانی شدن را انتقال میدهد. بخشی از کتاب «او تنها کسی نبود که گوشت تن زنده را کنده بود تا به اعماق درنغلتد و وسیلهای برای صعود داشته باشد. کسان دیگری هم بودند… شاید من هم یکی از آنها بودم. راهی را در پیش گرفته بودیم که واقعاً نمیدانستیم به کجا میانجامد و طولش چقدر است و وقتی هنوز در راه بودیم میدانستیم راه نادرستی را در پیش گرفتهایم؛ اما خیلی دیر بود که برگردیم و یکایکمان برای آنکه ظلمات ما را نبلعد تکه تکه از گوشت تن خود بریدیم.» «همه مثل زمان باستان تکرار میشد؛ اما شاید به شیوهای بیرحمانهتر. کشتیهای یونان ساحل اولیس را به قصد تروآ ترک میکنند. یکی پس از دیگری لنگر برمیدارند و گلولای و سنگ را به آبهای اندکی متلاطم میپاشند. طنابهای مهار کشتی همچون آخرین رشتههای امید بریده میشود. جنگ تروآ شروع شده است. دیگر هیچ مانعی بر سر راه برباددادن نهایی زندگی ما نیست.» اشک گوزن مقدس
پیشنهاد مطالعه: دنبال ادبیات عادی در یک کشور غیرعادی بودم








