ادبیات و سیاست
این مقاله را ۵ نفر پسندیده اند
نوشتهی: یانگ جی بدین ترتیب، فرد یا جزئی از حزب دموکرات یا جمهوریخواه در ایالات متحده است، یا شاید متعلق به جامعهی یهودیان آمریکایی یا جمعیت آفریقایی-آمریکایی. در مالزی، فرد ممکن است صرفاً عضو یکی از جوامع چینی، هندی یا مالایی محسوب شود. فرد از طریق عضویت در یک کلیت، معنا پیدا میکند. در واقع، در چشمانداز سیاست، قدرت در تعداد نهفته است. ادبیات و سیاست
ترجمه: علیرضا آقاییراد
“ادبیات بیش از هر چیز برای سیاست ضروری است، هنگامی که صدای بیصدایان باشد، نامی به گمنامان ببخشد، و بهویژه جایی برای تمام کسانی که زبان سیاسی کنارشان گذاشته، فراهم کند. ادبیات مانند گوشی است که میتواند فراتر از سیاست بشنود؛ ادبیات مانند چشمی است که میتواند آنسوی طیف رنگیای که سیاست به آن حساس است را درک کند.”
( ایتالو کالوینو، کاربردهای ادبیات)
مقدمه
سه گزاره در نقل قول بالا ارائه شده است. نخست این که ادبیات بیش از هر چیز زمانی برای سیاست اهمیت دارد که بیصدایان و بینامان سیاسی را نمایندگی کند. دوم و سوم مربوط به حساسیت بیشتر ادبیات در درک و دریافت، آنگونه که کالوینو استدلال میکند هستند: این که ادبیات مانند «گوشی است که بیش از سیاست میشنود» و چشمی که «فراتر از طیف رنگیای که سیاست به آن حساس است، را درک میکند.»
این مقاله قصد دارد سه گزارهی مطرحشده را بررسی کند، بهویژه با تأکید بر نخستین گزاره بهعنوان پرسش محوری. بهطور خاص، در تحلیل نقلقول کالوینو، مقاله حول این پرسش شکل گرفته است: تا چه اندازه ادبیات به واسطهی نقشش در نمایندگی محذوفان جامعه برای سیاست ضروری است؟
مقاله شامل دو بخش اصلی است. بخش نخست به بررسی این موضوع میپردازد که چگونه این تز ممکن است درست باشد؛ با در نظر گرفتن دلایلی که ادبیات را قادر میسازد حاشیهنشینان سیاست را بهتر نمایندگی کند، به آنهایی که صدایی ندارند، صدا ببخشد، و در نهایت، ضرورت این بازنمایی برای سیاست را توضیح دهد. بخش دوم به روی دیگر این گزاره نگاه میکند و به دیگر شیوههایی میپردازد که ادبیات ممکن است به همان اندازه، یا حتی بیش از آن، برای سیاست ضروری باشد.
این مقاله استدلال میکند که ادبیات بهواقع برای سیاست ضروری است، زیرا با تیزبینی بیشتری قادر به نمایندگی افراد حذفشدهی سیاسی است. با این حال، ضرورتهای دیگری نیز وجود دارند، راههایی که به همان اندازه مهماند و به واسطهشان سیاست به ادبیات نیاز دارد. این جنبهها نیز در مقاله بررسی خواهند شد.
۱. ضرورت نمایندگیِ محذوفان
در بررسی اینکه چگونه ضرورت اصلی ادبیات برای سیاست در نمایندگی افراد حذفشدهی سیاسی نهفته است، شاید نخست باید دلایلی را جستجو کنیم که ادبیات را قادر میسازد کسانی را به رسمیت بشناسد که سیاست اغلب از آنها غافل میشود.
۱. الف) فرد، محور ادبیات است
نخستین دلیل، تمرکز بیشتر ادبیات بر فرد است. کالوینو در نقلقول خود بهطور آموزندهای به نقش ادبیات در خدمت به فرد اشاره میکند آنجا که میگوید: ادبیات به «آن که صدایی ندارد، صدا» و «به آن که نامی ندارد، نام» میبخشد. نکتهی مهم در اینجا این است که فرد، در قلب ادبیات جای دارد، حتی اگر صدای او به گوش سیاست نرسد. زیرا سیاست—دستکم در نظامهای دموکراتیک—با آنکه مدعی خدمت به هر فرد شهروند است، اما غالباً با دیدگاهی معطوف به چشمانداز کلان، آنان را بهعنوان بخشی از یک جمعیت میبیند.
جمعیتها بیش از فرد اهمیت دارند، زیرا به دلیل اندازهشان میتوانند نتایج سیاسی را در انتخابات تحت تأثیر قرار دهند. اهمیت یک گروه در سیاست متناسب با اندازهی آن است، و فرد، کوچکترین واحد این معادله محسوب میشود.
حتی در موارد استثنایی که سیاست فردی خاص را مورد توجه قرار میدهد، این فرد معمولاً قدرتی—اعم از اقتصادی یا سیاسی—در اختیار دارد که او را قابلتوجه میکند. گوش سیاست، غرش تودههای گردآمده را میشنود و به نجواهای صاحبان قدرت حساس است، اما صدای تنها یک فرد معمولی که به هیچ گروه سیاسی تأثیرگذاری تعلق ندارد، اغلب در هیاهوی سیاست گم میشود.
بر عکس سیاست، در ادبیات فرد محور اصلی است. یک اثر ادبی ذاتاً محصول یک آگاهی فردی است. ما معمولاً جذب آثاری میشویم که از زبان یک ذهن واحد سخن میگویند، آثاری که تجربهی جهان را به شیوهای شخصی و بیهمتا بیان میکنند. آن نویسندگانی را بیش از همه دوست داریم که «صدایشان کاملاً و بیهیچ پردهپوشی از آنِ خودشان است» و به تعبیر جاودانهی ویلیام گس: «هر واژهای را که مینویسند، گویی امضای خود را پای آن گذاشتهاند.»
فرد نیز اغلب موضوع اصلی ادبیات را شکل میدهد. نویسندگان همواره کوشیدهاند شخصیتهایی از هر قشر و طبقه را به تصویر بکشند؛ شاید یکی از مأموریتهای بنیادین ادبیات، نمایش انسانیت در تمام تنوع بیپایان آن باشد.
در «تاریخ عشق» اثر نیکول کراوس، با لئوپولد گورسکی، پیرمرد یهودی آشنا میشویم که برای کاستن از تنهایی جانکاهش، به گفتگوهای خیالی با دوست دوران کودکیاش که از دنیا رفتهاند روی میآورد و در این خیال پردازی حتی به ذهنیت سازیهای اروتیک هم دست میزند.
یا در «چهارگانهی ربیت» اثر جان آپدایک، فراز و نشیبهای زندگی انگستروم را دنبال میکنیم. ستارهی سابق بسکتبال دبیرستان که حالا میکوشد از مواجهه با زندگیای که مدتهاست شکوه نوجوانیاش از دست رفته، و از این واقعیت که دیگر هفده ساله نیست رها شود.
سه کتاب، سه شخصیت، هر یک در نهایت حد کمال. و این در حالی است که هنوز هیچ اشارهای به شخصیتهای رمان عظیم گابریل گارسیا مارکز یعنی «صد سال تنهایی» نشده است. یا به شخصیتهای «کمدی انسانی» نوشتهی بالزاک، نویسندهای که در جاهطلبی برای تبدیلشدن به وقایع نگار جامعهی فرانسه و نگارش تاریخی که «مورخان نادیده گرفتهاند» شاید نمونهی برجستهای از نویسندگانی باشد که در تلاش برای ثبت صحنههای زندگی انسانی هستند.
ادبیات در جستجوی بازنمایی انسانیت، در تمام اشکال بی پایان آن است. فردیت را گرامی و گوناگونی انسان را پاس میدارد. در این مسیر آنهایی که در حاشیهی جامعه قرار دارند، آنهایی که هرگز کاملاً در هیچ قالبی نگنجیدهاند، همواره کسانی بودهاند که نویسندگان جذب آنها شده و کوشیدهاند به تصویرشان بکشند.
جک کرواک در «در جاده» چنین مینویسد: «تنها آدمهایی که برای من مهماند، دیوانهها هستند.» جملهای به طرز خیرهکنندهای زیبا. و مارتین امیس میگوید: «همچون همهی رماننویسان، من هم برای تنوع جسمانی زندگی میکنم و به آن اعتیاد دارم؛ و تنها گلایهی من از رنگینکمان این است که طیف آن به اندازهی کافی گسترده نیست.»
اگر نویسندگان مشتاق تنوعاند، خوانندگان نیز خوشحال از فرصتی که به آنها اجازه میدهد جهان را از دریچهی آگاهی فردی دیگر تجربه کنند و به صدای کسانی گوش بسپارند که گرچه کاملاً متفاوت از آنها سخن میگویند، اما به شکلی معجزهآسا بازتابدهندهی وجودشان هستند، هم همین اشتیاق را دارند.
ادبیات در تمرکز خود بر فرد، گوشی شنواتر از سیاست دارد زیرا سیاست بهسوی دیدگاه کلان گرایش دارد؛ در نتیجه، صدای فرد اغلب در میان هیاهوی جمعیت گم میشود. از سوی دیگر اما، ادبیات فعالانه به صدای فرد گوش میسپارد و در مواجههی ادبیات با فرد، او هرگز در انبوهی جمع محو نمیشود.
این ویژگی را شاید بتوان در بالزاک به بهترین شکل مشاهده کرد؛ نویسندهای که بیش از ۳۵۰۰ شخصیت را در جهان اثرش کمدی انسانی جای داد و به تکتک آنها جان بخشید. شخصیتهای بالزاک به شهادت زندگینامهنویسش، راب: «برای او چنان واقعی بودند که گویی آنها را در جهان حقیقی مشاهده میکرد. تا جایی که حتی در بستر مرگ، نام دکتر «بیانشون» را صدا میزد» پزشکی که در سی و یک داستان او ظاهر شده بود و اکنون دیگر صرفاً زاییدهی تخیل بالزاک نبود، بلکه وجودی واقعی و زنده به شمار میآمد.
و شاید همینجا تفاوت بنیادین در دیدگاه ادبیات و سیاست نهفته باشد. سیاست فرد را بهعنوان بخشی از یک کل بزرگتر مینگرد، اما ادبیات بر یگانگی و تمایز هر شخص تأکید میکند. چنانکه آفرِد، در «داستان ندیمه» اثر مارگارت اتوود، در زمینهای کاملاً متفاوت میگوید: «یک و یک و یک و یک برابر با چهار نیست. هر یک، منحصربهفرد باقی میماند، راهی برای پیوند دادن آنها به یکدیگر نیست. آنها قابل معاوضه نیستند، یکی نمیتواند جای دیگری را بگیرد.»
بدین ترتیب، آنجا که سیاست از فردیت فرد غافل است، ادبیات این توانایی را دارد که به آن که صدایی ندارد، صدا ببخشد و به هرکسی که سیاست حاضر به پذیرش او نیست، نام بدهد.
۱. ب) وسعت و ژرفای دید ادبی
از جنبهای دیگر، ادبیات از ظرافت بیشتری در دریافت واقعیت برخوردار است و همین ویژگی، توانایی آن را در نمایندگی محذوفان افزایش میدهد. چنانکه کالوینو بیان میکند: «ادبیات مانند چشمی است که قادر است فراتر از طیف رنگیای که سیاست به آن حساس است را درک کند.»
سیاست گرایشی به دیدگاهی دوگانه دارد. به تعبیری، جهان را سیاه و سفید میبیند، همچون کلیدهای صفحهی پیانو. از همین رو، اصطلاح «طیف رنگی» در نقلقول کالوینو کاملاً به جاست.
ادبیات اما از چنین نگاه دوقطبیای دوری کرده و میکوشد واقعیت انسانی را در تمام پیچیدگیهایش دریافت و ترسیم کند. از همین طریق، ادبیات قادر است مسائل سیاسی را غنا ببخشد و روشن سازد و همچنین ابهامها و ظرافتهایی را برجسته کند که سیاست ممکن است از آنها غافل شود.
در مورد جرمانگاری روابط غیر عرفی، خوانندهی «خدای چیزهای کوچک» اثر آرونداتی روی، کمتر به پذیرش دیدگاه متعارف متمایل خواهد شد که آن را بهعنوان مجازاتی ضروری برای عملی منحرف و مذموم در نظر میگیرد.
این رمان حول شخصیت استا و راهل، دوقلوهای ناهمسان میگردد که ناخواسته باعث به وجود آمدن مجموعهای از تراژدیهایی هستند که منجر به فروپاشی خانوادهشان میشود. درگیر احساس گناه و اندوه، آنها سرانجام برای آرامش به یکدیگر پناه میبرند در جهانی که ظاهراً هرگونه تسلی را از آنان دریغ کرده است. رابطهی آنها تنها به عنوان پیوند دو فردی قابل فهم است که در جستوجوی عشق و همدلی، یکدیگر را مییابند.
اینجاست که خواننده با درکی از نسبیبودن عشق، با تردید بیشتری نسبت به این گزاره که عشق باید تحت حاکمیت قوانین اجتماعی باشد، از کتاب بیرون میآید. چراکه این داستان، ابهام اخلاقی و حتی شاید پوچی قوانین مرتبط با عشق را آشکار میسازد. قوانینی که چنانکه در سراسر کتاب بهعنوان موتیفی تکرارشونده بازتاب مییابد مشخص میکنند «چه کسی باید دوست داشته شود، چگونه، و تا چه حد.»
«این مسئلهای نیست که به کسی جز ما مربوط باشد.» جک این جمله را با شدت تمام به انیس، در رمان «کوهستان بروکبک» اثر انی پرو، که داستان دیگری دربارهی عشقی از دید اجتماع ممنوع است، میگوید و شاید خواننده نیز ناخودآگاه به تایید سر تکان دهد. 
در «ما باید دربارهی کوین صحبت کنیم» اثر لیونل شرایور، پرسشهایی نگرانکننده دربارهی روانپریشان مطرح میشود که بر پیچیدگی بحثهای عمومی پیرامون نحوهی مجازات آنان میافزاید.
شخصیت اصلی این رمان پسری روانپریش است که در پانزدهسالگی، ابتدا پدر و خواهرش را به قتل میرساند و سپس در مدرسهی خود دست به کشتار جمعی میزند.
آیا مجازاتی که بر او، و دیگر روانپریشان جنایتکار اعمال میشود، باید به دلیل فقدان پشیمانی شدیدتر باشد؟ یا ممکن است همین فقدان پشیمانی، آنها را تبرئه کند؟ زیرا شاید بتوان نبود وجدان را شرایطی مادرزادی دانست که همانند عقبماندگی ذهنی باید بهعنوان یک عامل کاهشدهندهی مسئولیت کیفری لحاظ شود.
علاوه بر این، آیا تصور عمومی از روانپریشان بهعنوان افرادی غیرقابل اصلاح صحیح است، یا صرفاً نوعی کاریکاتورسازی از واقعیت است که گرچه از وجدان بیبهرهاند، آیا همچنان میتوانند، چنانکه کتاب مطرح میکند، قادر به محبت باشند؟
«آره، آدم خوبیه» کوین این جمله را در یک مصاحبهی تلویزیونی از زندان دربارهی مادرش میگوید. مادری که همیشه از کودکی از تحریک و آزردن وی لذت میبرده، ولی با آنکه انتظارش را نداریم اما عکسی از مادرش را همراه خود دارد به همین دلیل در پسِ خونسردی ظاهری جملهی کوین، شاید بتوان ژرفای احساسیای را دریافت کرد.
بیتردید، سادهتر و از نظر سیاسی مصلحتآمیزتر خواهد بود که کوین و دیگر روانپریشان همسنخ او را صرفاً هیولاهایی رام نشدنی بدانیم؛ اما ما باید دربارهی کوین صحبت کنیم، نوشته شده تا در برابر چنین نتیجهگیری آسانی مقاومت کند.
به همین ترتیب، ادبیات ما را وادار میسازد تا پیچیدگیهای مسائلی را در نظر بگیریم که شاید نادیدهگرفتن آنها راحتتر باشد.
ادبیات فراتر از طرحهای دوگانهای که سیاست به آنها متمایل است میرود و ما را مجبور میکند با ابهامهای موجود در هر مسئله و پیچیدگیهایی که چون وجود دارند، نمیتوان نادیدهشان گرفت، روبهرو شویم.
۱. ج) چرا ادبیات باید نمایندهی محذوفان باشد
به دلیل حساسیت بیشتر در درک و دریافت (با توانایی «شنیدن» و «دیدن» بیش از سیاست) به واسطهی تمرکز بر فرد و فهم دقیق ظرافتها و ابهامات، ادبیات قادر است «صدای بی صدایان و نام گمنامانی باشد» که «زبان سیاسی تمایل به حذفشان دارد.»
و سپس «کلبهی عمو تام» را داریم. رمانی که اشاره به آن، شاید در هر بحثی پیرامون نمایندگی محذوفان از سوی ادبیات، ضروری باشد زیرا رمان هَریت بیچر استو، صدای میلیونها بردهای شد که تا آن زمان، در سکوت، در ایالات متحده رنج کشیده بودند.
داستان، مسیر زندگی عمو تام را دنبال میکند. بردهای که منش انسانیاش با جایگاه قانونیاش تناقض دارد. شخصیتی که به سان یک مسیح نمادین، بر اثر امتناع از خیانت به همقطارانش کَسی و املین، جان میبازد، اما در واپسین لحظات، اربابی که او را به قتل میرساند را با این کلمات میبخشد: «دیگر کاری از دستت برنمیآید! از ته دل، تو را میبخشم!»
بردگان، که از نظر سیاسی حذفشده بودند، و در آن زمان، از لحاظ قانونی فقط سهپنجم یک شهروند عادی به شمار میآمدند، از طریق شخصیت عمو تام، فصیحترین سخنگوی خود را یافتند. کسی که رنجها و مطالبهی آزادیشان را به شکلی که دیگر نشود نادیدهشان گرفت، برای مردم آمریکا بیان کرد.
اینجاست که درمییابیم چگونه ادبیات اغلب بهعنوان نمایندهی حذفشدگان در سیاست عمل میکند.
در اینجا شایان ذکر است که سیاست دو راهکار برای حذف افراد دارد:
شیوهی نخست، نادیده گرفتن کامل گروهها در گفتمان سیاسی، و در نتیجه حذف آنها از آگاهی عمومی است. نمونهی بارز از این نوع حذف را میتوان در جنگ داخلی دوم سودان مشاهده کرد. جنگی که سالها در سایهی بیاعتنایی جامعهی جهانی باقی ماند، به شکلی که حتی برای بسیاری از ناظران، گویی هیچگاه رخ نداده است.
شیوهی دوم، اگرچه نهاد سیاسی امکان جلبتوجه برای برخی افراد یا گروهها را فراهم میآورد، اما از همین طریق موجب تسهیل بیعملی (خواه عامدانه، خواه غیرعامدانه) نیزمیشود. زیرا باعث میشود آگاهی عمومی از آنها صرفاً انتزاعی باقی بماند.
به عنوان یک نمونه، محرومان جامعه، از جمله فقرای انگلستان عصر ویکتوریا، اگرچه گهگاه در بحثهای سیاسی با لحنی دلسوزانه مورد اشاره قرار میگرفتند، اما در عمل همچنان در حاشیهی سیاست باقی ماندند. وضعیت آنها تا زمانی که صرفاً در قالب عبارتهایی کلی نظیر «نابرابری اجتماعی» یا «نرخ بالای بیکاری» بیان میشد، یا در شکل مجموعهای از آمار و ارقام مانند این که در سال ۱۸۴۸ حدود ۳۰,۰۰۰ کودک بیخانمان در خیابانهای لندن سرگردان بودند، یا اینکه در سال ۱۸۸۶، یکسوم مردم لندن در فقر زندگی میکردند توصیف میگردید، به طور جدی مورد توجه قرار نمیگرفت.
در مقابل، ادبیات به دو شیوه در مقام اصلاحگر عمل میکند.
دوم اینکه ادبیات، امر ملموس را وارد مفهوم پردازی سیاسی میکند و در مواجهه با چهرههای بینام فقر، چهرههای ماندگاری را به ما معرفی میکند:
اولیور تویست، که برای جسارت درخواست مقدار بیشتری سوپ به نمایندگی از سایر یتیمان گرسنه از سوی سرپرست دارالیتام کتک میخورد («لطفاً آقا، کمی سوپ بیشتر میخواهم.») و یا نانسی گلد که فقر او را به روسپیگری و جرم سوق داده، اما در نهایت جان خود را فدا میکند تا اولیور را از چنگال سایلکس سنگدل نجات دهد همانطور که لوسی جونز با حسرت بیان میکند:
«کوچه و جویبارها جای من بودند، همانطور که پایان زندگیام نیز در آنها رقم خواهد خورد.»
در برابر اعداد بینام قربانیان جنگ داخلی سودان، ادبیات برخی از نامهای آنها را بازیابی و برخی از داستانهایشان را روایت میکند.
با این حال، هنوز این دو پرسش اساسی باقیاند: چرا همهی اینها مهم است؟ چرا ادبیات، در نمایندگی محذوفان، «ضرورتی بیش از هر چیز» برای سیاست دارد؟
نخستین پاسخ این است که «اگر سیاست، پیشبرد رفاه تمام شهروندان را هدف خود بداند (هدفی که جز جوامعی مانند آلمان نازی و ایتالیای فاشیست، کمتر جامعهای انکارش میکند) پس همهی منافع هرچند اندک، باید در نظر گرفته شوند.» ادبیات این روند را تسهیل میکند، زیرا تضمین میکند که همهی صداها وارد این گفتوگوی اجتماعی شوند، گفتگو دربارهی این که چگونه باید زندگی کنیم و دربارهی قوانین و اصولی که باید بر زندگی اجتماعی ما حاکم باشند.
ادبیات به کسانی که پیشتر حذف شده بودند، این فرصت را میدهد که خود را اثبات کنند، مورد شمارش قرار گیرند، و اعلام کنند:
«اینجا هستم و اهمیت دارم.»
علاوه بر این، ادبیات بهطرز شگفتانگیزی اطمینان حاصل میکند که کسانی که به آنها صدا میبخشد، نهتنها شنیده شوند، بلکه به سخنانشان گوش سپرده شود. از سوی دیگر، ادبیات توانایی بسیج عمومی به سود محذوفان و بهحاشیه رانده شدگان را دارد، به شیوهای که بروشورهای سیاسی یا مقالات روزنامهنگاری، با وجود فصاحتشان، قادر به انجام آن نیستند.
ادبیات بهترین رسانه در رد بینش هولناک استالین است که میگوید: «یک مرگ، تراژدی اما یک میلیون مرگ، آمار است.» زیرا ادبیات به شکلی قدرتمند داستانها و زندگیهای فردی نهفته در پسِ این ارقام را آشکار میسازد.
ادبیات، با اصرار بر ارائهی دقیق همهی ابعاد زندگی انسانی، قادر است به اصطلاحات انتزاعی، واقعیتی ملموس ببخشد و مردم را بهطور مؤثر با پیامدهای انسانی جنگ داخلی یا فقر، که پیشتر صرفاً درک مبهمی از آنها داشتند، آشنا کند.
ارائهی «روایتهای مشخص» چنانکه نوسبام بیان میکند، این قدرت منحصر به فرد را به ادبیات میبخشد که انگیزههایی برای اقدام سازنده ایجاد کند. همانطور که «دل تاریکی» اثر جوزف کنراد نقشی مهم در شکلگیری حرکت علیه رژیم قتال شاه لئوپولد در کنگو ایفا کرد.
از میان رمانهای اجتماعی چارلز دیکنز نیز «اولیور تویست» با به تصویر کشیدن قشر محروم عصر ویکتوریا، که در «جهانی تاریک و بیبهره از هر نشانهای از انسانیت» زندگی میکردند، افکار عمومی بریتانیا را برانگیخت و موجب بسته شدن محلهی بدنام جیکوبز آیلند شد.
«کلبهی عمو تام» که بلافاصله پس از انتشار، در آمریکا و بریتانیا به پرفروشترین کتاب تبدیل شد، وجدان شهروندان آمریکایی را نسبت به ناپسندی اخلاقیِ به بردگی گرفتن افرادی که آنها نیز انسان بودند، بیدار ساخت. کسانی که، چنانکه در شخصیت عمو تام دیده میشود میتوانستند منش والایی داشته باشند که حتی از اربابانشان فراتر رود. برای همین هم این کتاب توانست نقشی اساسی در تقویت جنبش ضد بردهداری در ایالات متحده ایفا کند. آنچنان که در روایتی تایید نشده اما گویا و تأثیرگذار، گفته شده است که آبراهام لینکلن، در دیدار با هَریت بیچر استو، خطاب به او گفت:
« آیا تو زن کوچولو همانی هستی که این جنگ بزرگ را به راه انداخته است؟»
این آثار ادبی، با نامگذاری و ترسیم جهان، نهتنها آن را به تصویر کشیدند، بلکه در نهایت موفق شدند آن را دگرگون سازند. آنها این تغییر را با ایجاد فوریت احساسی در برابر درک انتزاعی عقلانی رقم زدند. شاید همین ویژگی دلیل آن باشد که نمایندگی محذوفان در ادبیات بیش از هر چیز برای سیاست حیاتی است.
آگاهی از ضرورت انجام یک عمل، کاملاً متفاوت از احساس اجبار برای انجام آن است. ادبیات این احساس اجبار را برمیانگیزد. با ارائهی تصاویر به جای عبارات سیاسی، وضعیت حذفشدگان را به شکل واضحی آشکار میسازد، بهگونهای که دیگر بهسادگی فراموش نشوند.
ادبیات، با ترسیم صدای گوشخراش برخورد فولاد با فولاد، قطاری که بیوقفه به پیش میرود، فردی که در فاصلهای کوتاه (و هر لحظه کوتاهتر) بیحرکت و اسیر در میان تسمهها شاید همچنان تقلا کند یا از پیش تسلیم سرنوشت خود شده باشد، تأثیر را از سطح مفهومی به تجربهی ملموس ارتقا میدهد.
اهرم راهآهن، درست در مقابل فرد، سیاه، زنگزده از عدم استفاده، گرم به لمس دستهای که کشیدن آن میتواند قطار را متوقف کند و جان انسانی را نجات دهد. ادبیات با نمایش این جزئیات، بیتفاوتی و بیعملی را نهتنها انتخابی منفعل، بلکه انکار اخلاقی جلوه میدهد.
بنابراین ادبیات بیش از هر چیز، زمانی برای سیاست ضروری است که محذوفان را نمایندگی کند، زیرا قادر است تکانهی احساسی لازم برای کنش اخلاقی را فعال کرده و بدین طریق تغییر را الزامآور سازد.
«شاعران» همانگونه که پرسی شلی در «دفاع از شعر» اظهار داشته، «قانونگذاران ناشناختهی جهان هستند.»
شاید این عنوان باید به تمامی نویسندگان ادبیات گسترش یابد؛ کسانی که با تأیید موجودیت گمنامان و با بخشیدن صدایی نافذ به بیصدایان، جهان را بهسوی بهبود تغییر میدهند.
با این حال، باوجود آنچه گفته شد، ضرورتهای دیگری نیز وجود دارند که روشن میسازند سیاست، در بسیاری از جنبهها، نیازمند ادبیات است.
۲. الف) ادبیات و پویایی زبان
ادبیات بهعنوان یک عنصر حیاتی، در برابر گرایش سیاست به تخریب زبان، ایستادگی میکند. در حقیقت جورج اورول، در مقالهی «سیاست و زبان انگلیسی» به «ارتباط ویژهای بین سیاست و تنزل زبان» اشاره کرده است. این ارتباط دو جنبه دارد:
نخست «تمایل گستردهی سیاست به زبان پنهانکار» که میتواند ناشی از نیاز برای پنهانسازی جنبههای ناخوشایند امر سیاسی از دید رأیدهندگان باشد و بنابراین چنانکه اورول خاطرنشان میکند «انتقال جمعیتها» سیاستی که برخی دولتهای اروپایی پس از جنگهای جهانی اول و دوم با شدت دنبال کردند، چیزی نبود جز «غارت زمینهای دهقانان و واداشتن آنها به حرکت در جادهها با تنها مقداری که قادر به حملش بودند.»
دومین شیوهای که سیاست به افول زبان دامن میزند، گرایش آن به کلیشههاست. البته این امر در مورد تمام سخنرانیها یا نوشتههای سیاسی صادق نیست. مثلا خطابهی گتیزبورگ لینکلن، سخنرانی مارتین لوتر کینگ دربارهی رؤیایش و سخنرانی افتتاحیهی اوباما در کنفرانس دموکراتیک ۲۰۰۸ نمونههایی هستند که سیاست زبان را به سطحی والا برای برانگیختن و الهامبخشی ارتقا داده است. با اینحال، این موارد استثناهایی بر قاعدهی کلی هستند که بخشی از دلیل ماندگاری آنها، همین نادر بودنشان است.
در واقع، بیشتر سیاستمداران که در در حیطهی فن مدیریت رسانهای آموزش دیدهاند، به مهارتی بیچون و چرا در عرضهی جملات کلیشهای و بیروح دست یافتهاند. عباراتی که تقریباً بهصورت انعکاسی و بدون هیچگونه اصالت یا تازگی بیان میشوند
«راهحل فوری وجود ندارد» عبارتی است که سیاستمداران بریتانیایی آن را ۴۳۰ بار و تنها در طی چهار ماه در سال انتخاباتی ۲۰۰۱ در برنامهی تلویزیونی «بیبیسی کوئسشن تایم» تکرار کردند.
«باید به اصول اولیه بازگردیم» همتایان آمریکایی آنها در سال ۲۰۱۲ مرتب این جمله را بیان کردند، بهگونهای که جستوجوی این عبارت در گوگل، ۲۴ صفحه نتیجه به نمایش میگذاشت.
در این شرایط، همانگونه که اورول هشدار داده بود، این کلیشهها و عبارات از پیش ساخته شده کارکرد مخربی دارند و آن این است که «بخشی از مغز را بیحس میکنند» هم در گوینده و هم در شنوندگان ادبیات، برخلاف سیاست، هنر بهکارگیری زبان در جهت بیان واقعیتها به همان شکلی است که موجودند. در واقع جایی که سیاست در حال پوشاندن چهرهی حقیقت است، ادبیات در پی نمایان ساختن آن است. ادبیات فارغ از پیامدهای احتمالی این کار، مصرانه بر بازنمایی دقیق و صادقانهی واقعیت پافشاری میکند.
پی. اف. تومسه در «کودک سایه» که تأملی بر فقدان دختر شیرخوارهاش و همچنین جستوجویی است در اندوهی که به آن مبتلا شده، چنین مینویسد:
«پنجرهها را باز کنید
بگذارید باد سرد به درون بوزد.»
در اینجا، ذهن بیدرنگ به متافورهای بیهمتای پی. جی. وودهوس معطوف میشود:
«او خندهای نافذ داشت. چیزی شبیه ورود قطاری به تونل.»
یا متافورهای ریموند چندلر:
«چند تار موی سفید و خشک به پوست سرش چسبیده بود، همانند گلهای وحشی که بر صخرهای برهنه برای زندهماندن تقلا میکنند.»
ما بهسوی ادبیات کشیده میشویم، بهسوی نوشتاری از این دست. زیرا ادبیات، از طریق زبان، نگاهی تازه به ما میبخشد تا با شیوههایی نو، جهان را ببینیم.
هر دوی این موارد، ادبیات را به امری ضروری برای سیاست تبدیل میکنند. پافشاری ادبیات بر اینکه زبان باید ابزاری برای بازتاب درست حقیقت باشد، پرده از دروغهای فریبندهای برمیدارد که سیاستمداران ممکن است به کار گیرند و آنها را وادار میکند تا مسئولیت اعمالی را که شاید امید به پنهانکردنشان داشتهاند، بپذیرند.
بهعنوان نمونه، در شعر «آنها چگونه بودند؟» دنیس لورتوف، ویرانیای که در اثر حملات هوایی دولت آمریکا در جریان جنگ ویتنام رخ داد را آشکار کرد، و فریبکاری نهفته در کاربرد زبان پنهانکار را نمایان ساخت:
«هنگامی که تصویر ابرهای آرام در شالیزارهای برنج منعکس میشد
شاید پدران، قصههای قدیمی را برای پسران خود بازگو میکردند
اما وقتی بمبها آن آینهها را درهم شکستند
تنها فرصتی برای فریاد باقی مانده بود»
چنین اشعاری، با آگاهسازی مردم آمریکا نسبت به واقعیتهای جنگی که به نامشان در جریان بود، احساسات عمومی را علیه دولتهای جانسون و نیکسون برانگیختند، و در نهایت به پایان جنگ انجامیدند.
جز این و همچنان در مقام دفاع از زبان، ادبیات از طریق شیوهای بنیادیتر نیز برای سیاست ضرورتی اجتنابناپذیر دارد زیرا میان زبان و اندیشه، پیوندی ژرف برقرار است چنانکه ویتگنشتاین خاطرنشان میکند:
«محدودیتهای زبان، به معنای محدودیتهای جهان من است.» شفافیت و پویایی اندیشه در یک جامعه، مستقیماً با شفافیت و پویایی زبان آن جامعه مرتبط است. این همان دلیلی است که نقش ادبیات در جان بخشیدن به زبان، اهمیتی اساسی پیدا میکند، زیرا ابزاری است ضروری برای مشارکت مستمر شهروندان در سیاست و نظارت بر قدرت.
این ابزار زمانی اهمیت بیشتری مییابد که سیاست، گرایشی به تحریف زبان پیدا میکند . گرایشی که در «۱۹۸۴» اورول، با شعارهای «جنگ، صلح است» و «نادانی، قدرت است»، به طنز کشیده شده است و در واقعیت معاصر، با اصرار دولت بوش بر این که «بازجویی پیشرفته» با شکنجه متفاوت است، به نمایش درآمده است.
در دوران معاصر، اصطلاح «بازجویی پیشرفته» بهعنوان جایگزینی بهداشتی برای «شکنجه» به کار میرود، گرچه دولت آمریکا بر تفاوت اساسی بین این دو اصرار دارد، زیرا «ما شکنجه نمیکنیم.»
این جملات آماده، از قدرت زبان بهعنوان ابزاری برای بیان اندیشه و احساس تهی شدهاند و تنها نقششان ایجاد نوعی سردرگمی در گفتمان عمومی است. نتیجه این است که سخنرانیهای بسیاری از سیاستمداران، نه برای روشنگری یا ترغیب، بلکه برای ایجاد نوعی سرپوش زبانی ایراد میشود تا ذهن مخاطب را از تفکر انتقادی باز دارد. زیرا اگر واژهها معنای خود را از دست بدهند، توان نامگذاری جهان را از دست میدهیم و اگر دیگر نتوانیم جهان را نامگذاری کنیم، نمیتوانیم آن را بفهمیم، نقد کنیم، و تغییر دهیم.
افول زبان، بهناچار به افول تواناییهای انتقادی ما منجر میشود و ما را از مشارکت در مباحثهی سیاسی ناتوان میسازد و بدینترتیب، ما را آمادهی پذیرش بی چون و چرای ارادهی سیاستمدارانی میکند که قدرت را در دست دارند.دموکراسی، در این شرایط، به لرزه درمیآید، در ضعف فکری فرو رفته و ما همچون گلهای بیاراده میشویم و «پایان گلهی بیاراده، سرانجام به کشتارگاه ختم میشود» همانگونه که اچ.ال.اِی هارت، در زمینهای دیگر، بهروشنی بیان کرده است:
«مقابلهی ادبیات با عبارات کلیشهای نیز دقیقاً همین هدف را دنبال میکند، حفظ پویایی ذهنی و در نتیجه امکان مشارکت مدنی در سیاست. ادبیات با پافشاری بر اجتناب از کلیشهها و عبارات بیروح، بر این نکته تأکید دارد که فرد نباید چنان که اورول هشدار داده بود، «به ماشینی بدل شود تقریباً بیخبر از آنچه میگوید. همانگونه که فرد هنگام تکرار پاسخها در کلیسا بیاختیار عمل میکند.»
ادبیات با تأکید بر استقلال و پویایی اندیشه، نقشی محوری در تداوم دموکراسی ایفا میکند.
۲. ب) ادبیات و پیوند با جهان
ادبیات، به شیوهای دیگر نیز برای سیاست ضروری است، زیرا در پی ایجاد پیوند میان ما و جهان پیرامون است و این کار را با تقویت احساس زنده بودن و زیستن انجام میدهد. ادبیات همچون تلنگری برای حواس ما عمل میکند، ما را از آنچه زیدی اسمیت «خوابگردی زندگیمان» مینامد، بیرون میکشد و بیدارمان میکند بهسوی «آن واقعیتی که» چنانکه پروست هشدار داده بود «ممکن است با خطری جدی، بدون شناخت آن بمیریم درحالیکه همان زندگی ماست و چیزی نیست جز آنچه هر روز در آن زندگی میکنیم»
وقتی اتفاقی بر شعر «پیشروی به سوی شهر» ویلیام کارلوس ویلیامز برمیخوریم، بار دیگر جادو را در امور معمولی کشف میکنیم:
«مرغان دریایی چرخزنان در آسمان
در بالای کارخانهها پرواز میکنند
برف، بر خیابانها نشسته
همه چیز را نقرهای کرده
با اینکه خود لگدمال شده
و خط افتاده است»
آثار جان دنیل را میخوانیم، و به یاد راز شگفتانگیز هستیمان میافتیم:
«ضرورتی ندارد
که هیچ مخلوقی پرواز کند
که آخرین نور، علفها را زرین کند
که علفها اصلاً وجود داشته باشند
یا نور حتی»
ادبیات، سرخوشیِ هستی را آشکار میکند. اما فراتر از آن، ادبیات حس نوعدوستی ما را تقویت میکند.
از طریق خواندن که آنچه همیشه میدانستهایم ولی اغلب فراموش کردهایم را بازمییابی میکنیم. اینکه در نهایت، ما اعضای یک پیکریم. همگی ما «انسانهای همواره در جستجوی معنا» همانطور که کانر اوبرست با لحنی همزمان صریح و محبتآمیز خطابمان میکند:
با پرورش آگاهی ما از آنچه پیرامونمان است و حس نوع دوستمان، ادبیات ریشههای پیوند ما با جهان را تغذیه میکند و این امر، برای مشارکت مثبت در سیاست ضروری است. مشارکتی که در پی بهبود امور است و از مشارکتی که تحت تأثیر دلایل صرفاً منفعتطلبانه همچون چنگانداختن عریان بر قدرت قرار دارد، متمایز میشود. زیرا انسان، تنها خواهان تغییر بهسوی بهترشدن چیزی است که دوستش دارد. آنچه ورای این دایره قرار میگیرد، جز بیتفاوتی، برنمیانگیزد. به همین دلیل است که والدین ممکن است آنچه را که در فرزند خود ممنوع میکنند، در فرزند فرد دیگری، با خونسردی نادیده بگیرند.
بنابراین، یک مشارکت سازنده در سیاست، در وهلهی نخست مستلزم پیوندی عمیق با زندگی است. چیزی که ادبیات در شکلگیری آن نقش بسزایی ایفا میکند.
این مقاله تا اینجا به شیوههایی پرداخته است که ادبیات را برای سیاست به امری ضروری بدل میسازد. اما حتی در حالی که به نقش کاربردی ادبیات اذعان داریم، باید در نهایت بر استقلال آن نیز تأکید کنیم. هنر نباید در خدمت هیچ نیرویی قرار گیرد، مگر آنکه بخواهد به ابتذال کشیده شود.
مکتب واقعگرایی سوسیالیستی نشان میدهد که چه رخ میدهد وقتی هنر تابع اهداف حوزهای دیگر—در این مورد، سیاست—قرار میگیرد؛ آثاری که در انطباق با ارادهی استالین، نشانی از رکود و بیروحی در خود دارند.
اگر هنر قرار باشد حقیقت وجودیاش را حفظ کند، باید آزاد بماند. آثار ادبی تنها زمانی با ما سخن میگویند که آنچه گفته شده صادقانه احساس شده باشد، و هیچکس جز نویسنده مسیر آن را تعیین نکند. چنانکه رابرت فراست بهشیوایی گفته است:
«اگر در نویسنده اشکی نباشد، در خواننده نیز اشکی نخواهد بود و اگر در نویسنده شگفتی نباشد، در خواننده هم شگفتی نخواهد بود.»
در اینجا به یک ایراد جزئی در عنوان انگلیسی کتاب ایتالو کالوینو برمیخوریم، که نقلقول بررسیشده در این مقاله از آن برگرفته شده است و شاید ایرادی در ترجمه باشد. عنوان «کاربردهای ادبیات» با صراحتی که دارد، بهگونهای ناخوشایند، ادبیات را تا حد یک ابزار تقلیل میدهد. اما اگرچه ادبیات میتواند برای سایر حوزهها کاربرد داشته باشد، اما ارزش آن در نهایت نه صرفاً از سودمندی آن، بلکه از ماهیت مستقلش سرچشمه میگیرد.
ادبیات صرفاً یک وسیله نیست، بلکه هدفی درونی است. نویسندگان بارها با این پرسش مواجه شدهاند که «هدف ادبیات چیست؟» حتی گاهی خود نویسندگان به طرح سوالهایی از جمله «کاربرد نوشتن چیست؟» و یا «چرا نویسنده مینویسد؟» دست زدهاند. در این بین با وجود همهی شیوههایی که ادبیات میتواند به واسطهی آنها برای دیگران مفید باشد، شاید صادقانهترین و فوریترین پاسخ همانی باشد که رابرت هاس عنوان کرده که: «نویسندگان مینویسند، زیرا نمیتوانند ننويسند. آنها مینویسند، چرا که باید بنویسند. نوشتن جهنم است و ننوشتن هم جهنم است.»
نوشتن، شاید همانگونه که ریلکه در نامهای پرشور به فرانتس کاپوس، جوانی که در ورود به دنیای ادبی تردید داشت، توصیف کرده است، یک «ندای درونی» باشد و کسانی که این ندای درونی به آنها میرسد، «اگر از نوشتن منع شوند، باید بمیرند.»
آثار ادبی به قلم کسانی که هیچ انتخاب دیگری جز نوشتن ندارند، به واسطهی وجود یک ضرورت درونی زاده میشوند.
ادبیات، عرصهای خودبسنده است و با این حال، یا بهتر بگوییم به سبب همین استقلال، به الگویی برای تمامی تلاشهای انسانی بدل میشود چنانکه ریلکه، بهزیبایی، در نامهای دیگر به کاپوس بیان میکند: «هنر در نهایت گرایشی به تولید هنرمندان بیشتر ندارد. نمیخواهد کسی را به سوی خود فراخواند. در واقع همیشه حدس من این بوده که هنر بههیچوجه دغدغهای به اسم میل به تأثیرگذاری ندارد. اما در حالی که آفریدههایش برخاسته از منبعی بیپایان در میان چیزها در سکوتی شگرف ایستادهاند و فراتر میروند، احتمالاً به شکلی ناخواسته، به دلیل بیطرفی، آزادی، و شدت درونیشان به الگویی برای هر فعالیت انسانی تبدیل میشوند.»
ادبیات روی پای خود میایستد و با این کار، آرمانی را برای سیاست فراهم میآورد. بیطرفی، آن ویژگیای است که سیاستمداران—آنهایی که اغلب اسیر منفعت طلبیاند—بهتر است آن را به یاد داشته باشند.
تعهد ادبیات به آزادی، به کشف همهی موضوعات، به عدم وابستگی به هیچ قدرتی (کاری که اغلب خطرناک است چنانکه آزار و تعقیب سیاسی نویسندگان از ولتر تا دیگران گواهی میدهد) ممکن است الهامبخش کسانی باشد که در سیاست معاصر در برابر این ایده که آزادیهای فردی باید به نام امنیت قربانی شوند، ایستادهاند.
شدت توجهی که ادبیات به تمام چیزها معطوف میکند، چنانکه پیشتر نیز اشاره شد، بهگونهای که حتی جهانی را میتوان «در یک دانهی شن» دید و «بهشتی را در یک گل وحشی» باید به سیاست منتقل و وارد شود تا بیتفاوتی هیچگاه ریشه ندواند و موجب نادیدهگرفتن برخی مسائل، افراد و گروهها نشود.
فقر جهانی، شاید یکی از بزرگترین مسائل سیاسی زمانهی ما باشد با این حال همراه با رنج انسانیِ ناشی از آن، تا حد زیادی از دید جهان توسعهیافته دور مانده است. با توجه به همین موارد، میتوان موارد بیشتری را به فهرست ریلکه افزود.
درگیری ادبیات با حقیقت و دقت وسواس گونهای که در توصیف چیزها همانگونه که هستند به کار میگیرد و اتخاذ رویکرد مشابه در سیاست، میتوانست تا حد زیادی مانع وقوع جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ شود. جنگی که شاید بتوان نامش را برجستهترین فریب سیاسی در تاریخ معاصر گذاشت.
بدین ترتیب ادبیات را میتوان بهعنوان الگویی برای سیاست در نظر گرفت، الگویی که باید از آن تقلید شود. به این معنا که اصولی که ادبیات در برمیگیرد، آرمانهای هنجاریای را فراهم میآورد که سیاست باید در جهت آنها بکوشد. آرمانهایی مانند: بیطرفی، آزادی، صلابت، حقیقت، و توجه خدشهناپذیر به فردیت.
نتیجهگیری
تا چه حد میتوانیم ادعای کالوینو را بپذیریم که اصلیترین ضرورت ادبیات برای سیاست در پذیرش نمایندگی محذوفان نهفته است؟ شاید یافتن پاسخی قطعی برای این پرسش غیرممکن و جستوجو برای تعیین سلسله مراتب ضرورتها، در نهایت امری بیهوده باشد.
اما یقیناً به یک دلیل واضح ادبیات برای سیاست ضروری است زیرا میتواند صدای بی صدایان باشد همانطور که برای حفظ پویایی زبان، تقویت مشارکت مثبت سیاسی و ارائهی آرمانی هنجاری که سیاست بتواند در جهت آن تلاش کند، ضروری است. و بدینترتیب، ادبیات تضمین میکند که سیاست، بهتر بتواند به فردیت در مقام یک نهاد مستقل خدمت کند. فردیتی که محور هر دوی آنهاست. هم ادبیات و هم سیاست.نقد ادبی




