vinesh وینش
vinesh وینش

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

همشهری کارامازوف

همشهری‌هایی که در «برادران کارامازوف» داستانشان را برایمان می‌گویند، انسان‌هایی هستند با همه‌ی مشخصات رذیلانه و یا پر از فضیلت‌های اخلاقی. همان‌ها که نمی‌توان کاملاً گناهکار و یا از پایه بی‌گناه خواند. انسان‌هایی با مشخصه‌های انسانی.

 

برادران کارامازوف

نویسنده: فیودور داستایفسکی

مترجم: صالح حسینی

ناشر: ناهید

نوبت چاپ: ۲۳

سال چاپ: ۱۴۰۴

تعداد صفحات: ۱۱۰۸

شابک: ۹۷۸۹۶۴۶۲۰۵۰۸۶

 

  این مقاله را ۳ نفر پسندیده اند

 

تهیه این کتاب


تاکنون 2 نفر به این کتاب امتیاز داده‌اند

آگهی جهان کتاب
آگهی

همشهری کارامازوف

 

 

فئودور میخاییلوویچ داستایفسکی (۱۸۸۱ـ۱۸۲۱)، نوشتن بزرگترین اثرش ـ از نظر بسیاری شاهکارش ـ «برادران کارامازوف» را از پاییز ۱۸۷۷ شروع کرد. نوشته‌اش از سال ۱۸۷۹ تا ۱۸۸۰ در ماهنامه «پیا‌م‌رسان روسیه» منتشر شد؛ مجله‌ای که سال‌ها با انتشار آثاری از تولستوی، تورگنیف، لسکوف و خود او، به گونه‌ای خاستگاه ادبیات کلاسیک روسیه و شکل‌دهنده‌ی سلیقه‌ی ادبی جامعه شمرده می‌شد. در نهایت نسخه کامل کتاب در پایان ۱۸۸۰ چاپ شد و نویسنده چند ماه پس از انتشار آن درگذشت.

 

داستان با معرفی آلکسی (قهرمان داستان) و بعد پدرش فئودور کارامازوف (همشهری‌ راوی، که سیزده سال پیش به قتل رسیده) آغاز می‌شود:

 

«از آن گونه آدم‌های عجیب و غریبی بود که البته تعدادشان هم کم نیست -که نه تنها بدسرشت‌اند؛ بلکه در عین حال بی‌بندوبار هم هستند-… از آن بی‌بندوباری‌هایی که خاص ملت ماست.»

 

و بعد شرح ازدواج‌ها و فرزندانش: دیمیتری که از کودکی، بعد از مرگ مادرش، تحت قیمومیت مشترک پدر و پسر‌عموی مادرش قرار گرفته و دور از پدرش بزرگ شده، پس از رسیدن به سن قانونی برای گرفتن درآمد سالیانه‌ی ملک و ثروتی که از مادرش به ارث برده، نزد پدر می‌آید و با گرفتن بخشی از آن، با حس انزجار، او را ترک می‌کند. پسر پرحرارت خشن و عیاش، وقتی بعد از چند سال برمی‌گردد، متوجه می‌شود که از ارثیه‌اش چیزی باقی نمانده و درمی‌یابد که پدر در حساب‌ها تقلب کرده است.

 

اختلاف مالی دیمیتری و پدرش، همراه با رقابت عاشقانه آن‌ها بر سر دختری نه چندان خوشنام، گروچنکا، دشمنی میانشان را نمایان‌تر می‌کند؛ چیزی که پس از قتل فئودور، در فصل‌های پایانی کتاب به گرفتار شدن دیمیتری می‌انجامد و تشکیل دادگاهی برای تشخیص گناهکار بودنش. ایوان و آلکسی فرزندان همسر دوم فئودور هم پس از مرگ مادر، تحت مراقبت حامی نیکوکار مادرشان قرار گرفته‌اند. ایوان در مسکو تحصیل کرده و روزنامه‌نگار است. آلکسی فرزند مورد علاقه همه، حتی پدرش، به سالک زوسیما گرایش پیدا کرده و می‌خواهد به صومعه بپیوندد.

 

واضح است خانه پدری برای پسرانی که پس از سال‌ها برگشته‌اند، تحمل ناپذیر است. پسر دیگری هم هست، عبوس و مردم‌گریز، اسمردیاکوف که پسر نامشروع فئودور است و پس از به دنیا آمدن و مرگ مادر ناقص‌العقلش، به خدمتکار وفادار خانه، گریگوری و همسرش سپرده شده و حالا خدمتکار معتمد فئودور است.

 

مسلم است که گناهکار اصلی فئودور کارامازوف (پدر) است، به خاطر همه‌ی بی‌توجهی‌ها و ظلم‌هایی که به فرزندان و مادرانشان کرده؛ ولی دیگران هم مقصر‌اند:

 

دیمیتری به‌ خاطر خشونت و رفتار غیرقابل پیش‌بینی‌اش؛ ایوان به این دلیل که حقایق را با بی‌رحمی بیان می‌کند و گویا ناخودآگاه با موجه جلوه دادن خصومت بین پدر و پسر و رفتن از خانه، هدایتگر قاتل هم شده؛ گروچنکا که پدر و پسر را به بازی می‌گیرد؛ نامزد دیمیتری، کاترین، که نمی‌تواند به راحتی عشقش به ایوان را از دغدغه‌ی غبطه خوردن به زن مورد علاقه‌ی نامزد خود جدا کند و بی‌آنکه عشق نجاتش دهد، حسادت ویرانش می‌کند؛ حتی آلیوشای پاکدل و منزه هم بر اساس تفکرات دینی‌اش می‌خواهد بار گناهان همه را بر دوش بکشد و خود را مقصر می‌انگارد. و زوسیما هم گناهانی دارد که برای مریدش آلکسی تعریف کرده.

 

شخصیت‌های فرعی هم گناهکار هستند. انگار گناه و انسان در کنار هم معنا می‌یابند. در شعری که ایوان خداناباور پیشتر سروده و برای برادرش بازگو می‌کند، وقتی مسیح بعد از پانزده قرن به میان پیروانش بازمی‌گردد، کاردینال پیر (بازجوی بزرگ و در بعضی ترجمه‌ها مفتش اعظم)، او را گناهکار معرفی می‌کند:

 

«تو هرچه را از قدرت بشر فراتر می‌رود برگزیده‌ای. … با غروری شکوهمند، مانند خدا، عمل کردی، ولی آیا قبیله‌ی ضعیف یاغی، یعنی آدم‌ها، خدایانند؟»

 

مواجهه و بحث آدم‌های داستان درباره‌ی وجوه مختلف زندگی، خواننده را در عرصه‌‌های مختلف و گاه متفاوت به اندیشه و جستجو وامی‌دارد. جایی در داستان، ایوان با توهم شیطان روبه‌رو می‌شود و با او گفتگویی طولانی دارد. جایی شیطان می‌گوید:

 

«من مطلقاً تقاضا دارم از صفحه روزگار حذف شوم؛ ولی می‌گویند نه، وجود داشته باش چون در غیر این‌صورت هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. روی زمین همه چیز به صورتی منطقی و عقلانی خواهد گذشت و حادثه‌ای هم روی نخواهد داد. بدون تو، حادثه‌ای در کار نخواهد بود؛ ولی باید باشد. در نتیجه من بر خلاف میل خودم باقی می‌مانم، تا عقل آدم‌ها را بدزدم و وادارشان کنم حادثه بیافرینند.

آدم‌ها به رغم هوش انکارناپذیرشان، همه‌ی این مسخره بازی‌ها را جدی می گیرند. گرفتاری‌هاشان هم در همین مسئله است. طبعاً رنج هم می‌برند؛ ولی در عوض زندگی می‌کنند، زندگی واقعی نه خیالی؛ چون زندگی یعنی رنج. لذت چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟ همه‌ چیز خواهد شد نوعی انجام وظیفه یا عبادت، تا آخر عمر؛ درست است که پارسایانه است؛ ولی در عین حال ملال‌آور هم هست.»

 

کتاب با هشدار نویسنده و شرح او از قهرمان معمولی داستانش آغاز می‌شود و اینکه شاید به نظر بسیاری، قهرمان داستان باید کاری فراتراز معمول انجام دهد و خاص‌تر از آلیوشا (آلکسی کارامازوف) باشد، ولی ازنظر نویسنده او شخصیت قابل‌ توجهی دارد. از همان آغاز، خواننده همیشه از پیش در مورد اتفاقات کتاب چیزهایی می‌داند. توضیحات فراوان کتاب به نظر بیشتر برای تفکر و تأمل در دلایل و نحوه‌ی روی دادن آن‌هاست. از سویی کارامازوف‌ها می‌توانند هر یک نماینده جنبه‌ای از رفتار و احساسات انسانی باشند: ایوان نماینده‌ی عقل، آلکسی ایمان، دیمیتری هیجان، فئودور لذات نفسانی و اسمردیاکوف بخش شیطانی نفس انسان.

 

انتشار ماهانه آثار در مجله، بازخورد خوانندگان و منتقدین را در پی داشت که می‌توانست هم بر شکل‌گیری متن و ضرب‌آهنگ ‌اتفاقات داستان مؤثر باشد و هم شهرت و شناخت جامعه ادبی را از اثر بالا ببرد. و البته همه‌ی این سیر تحول داستان و توضیحات مربوط به آن را می‌توان در نامه‌های داستایفسکی به سردبیر نشریه دید. از جمله اصرار نویسنده درباره لزوم پرداختن به روایت‌ها و شخصیت‌های جنبی در کنار داستان اصلی، تأکید بر مطرح کردن افکار خارج از عرف مذهبی‌ـ‌اجتماعی شخصیت‌ها و رفتارهای عجیب وغریبشان، زیاده‌گویی‌ها و گفتگوهای فراوان فلسفی و اخلاقی:

 

«قهرمانانم موضوعی را مطرح  می‌کنند که به نظر من انکار ناپذیر است ـ‌بی معنا بودن رنج کودکان‌ـ و از آن، چرندیِ تمام واقعیت‌های تاریخی ناشی می‌شود.»

 

با توجه به وضعیت جامعه روسیه و رواج ترور و جرم در آستانه ورود اندیشه سوسیالیسم، نویسنده در مورد توضیحات صریح صحنه‌های نامطلوب جرم و خشونتی که بر کودکان اعمال شده و اعتقادات آنارشیستی، توضیح می‌دهد که همه با واقعیت پشتیبانی می‌شوند و اظهارات ایوان را چنین توصیف می‌کند:

 

«به عنوان ترکیبی از آنارشیسم معاصر روسیه، مسئله طرد خدا نیست، بلکه طرد معنای خلقت اوست. تمامیت سوسیالیسم از انکار معنای واقعیت تاریخی سرچشمه گرفته… و به برنامه‌ی ویرانی و آنارشیسم ختم شده است.»

 

وی در مورد کفرگویی اطمینان می‌دهد که این موضوع در ادامه‌ی داستان رد خواهد شد و هدف خود را تارومار کردن آنارشیسم می‌داند.

 

اینکه کتاب پس از انتشار همواره و تا امروز از جنبه‌های فلسفی، روان‌شناختی، دینی، مباحث تضاد ایمان و عقل، وجود ناگزیر رنج انسانی و … مورد نقدهای گوناگون قرار گرفته، نشان‌دهنده‌ی اهمیت و ویژگی‌های تفکربرانگیز آن است. جدا از نقدهایی که قسمت‌هایی از کتاب را به عنوان متن مذهبی بررسی کرده‌اند، دیدگاه منتقدین و صاحب‌نظران در مورد این کتاب، لایه‌های گوناگون و پیچیده‌ی شخصیت‌ها و روایت‌های زندگی ‌آن‌ها را برای خواننده بازتر می‌کند:

 

باختین رمان را نمونه‌ی نوآورانه‌ای از روایت چند صدایی می‌داند؛ گفتگوها و مناظره‌هایی بین آدم‌ها با دیدگاه‌های مختلف که زمینه‌ی بحث و بررسی را باز می کنند بی‌آنکه پاسخ نهایی به اثبات برسد.

شِستوف بر مواجهه‌ی بی‌پایان عقل و ایمان تأکید می‌کند، گفتگویی بدون پاسخ قطعی با برجسته کردن رنج عظیم انسانی از این سرگردانی.

ناباکوف پرداخت داستایفسکی را احساسی و ناتوان در شرح جزییات می‌داند و بیشتر بر نقد زیبایی‌شناسی متن تکیه می‌کند تا معنای اخلاقی آن.

فروید خوانشی مؤکد بر ریشه‌های روانی قتل و گناه دارد؛ با اشاره به مسئله همیشگی اُدیپ، پرداختن به گرایشات جنسی و تحلیل روانکاوانه ناخودآگاه.

گئورگ لوکاش رمان را با توجه به بحران‌های اجتماعی و اخلاقی بررسی می‌کند و آن را بازتاب و پاسخی برای پرسش‌های سیاسی، اعتقادی زمانه می‌داند.

جوزف فرانک در کسوت زندگینامه‌نویس داستایفسکی، کتاب را با توجه به اتفاقات زندگی نویسنده و تحولات فکری او بررسی می‌کند و به نقش تجربه‌های او در شکل‌دهی شخصیت‌ها می‌پردازد.

 

درهرحال همشهری‌هایی که داستانشان را برایمان می‌گویند، انسان‌هایی هستند با همه‌ی مشخصات رذیلانه و یا پر از فضیلت‌های اخلاقی. همان‌ها که نمی‌توان کاملاً گناهکار و یا از پایه بی‌گناه خواند. انسان‌هایی با مشخصه‌های انسانی.

 

گویا داستان بر پایه‌ی شنیده‌های نویسنده در زندان شکل می‌گیرد و تجربه‌های نویسنده در آن موج می‌زند. توصیف وضعیت اسمردیاکوف مصروع، شرح اندوه پدری که جایی از روایت، فرزندش را از دست داده، فشار‌های احساسی و روانی از دست دادن‌ها، بی‌پولی و فقر، تجربه‌ی زندگی در صومعه و اندیشیدن به رنج‌هایی که ایمان را سست می‌کنند، همگی تجربه‌‌هایی هستند که نویسنده از سر گذرانده است. و باز ایمان به زندگی و وجود انسانی، از آنجا که کتاب این‌گونه پایان می‌یابد: «زنده باد کارامازوف!»

 

 

 

پیشنهاد مطالعه: مُشتی روشنفکر حراف روس یا اولین انقلابیون روسیه؟

آگهی جهان کتاب
آگهی
 

حامی ما باشید

نوشته‌های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *