برچسب: کافکا

پنج کتاب از روابط پدران و پسران در ادبیات

پدرها و پسرها. رابطه بین پدرها و پسرها از قدیمی‌ترین مایه‌های افسانه‌ای و اسطوره‌ای است. از روابط بین پهلوانان و بین شاهان در شاهنامه فردوسی تا داستان‌های کتاب مقدس تا پدران و پسران تورگنیف همه‌جا ردپای پدرها و پسرها به چشم می‌خورد. گاهی علیه هم، گاهی همپای یکدیگر. در این پرونده، راضیه مهدی‌زاده سراغ پدرها و پسرها از گوشه و کنار دنیا رفته و پنج رمان با این مضمون معرفی کرده است.

زبان ادبیِ کافکا

شاید کمتر نویسنده‌ای است که به اندازه‌ی فرانتس کافکا در معرض خوانش‌های متعدد انتقادی بوده باشد. از سویی متفکرانی چون بنیامین و آدورنو هرگونه ارزیابی تمثیلی- استعاری، چه الهیاتی و چه اسطوره‌شناختی از آثار وی را به باد انتقاد می‌گیرند و از سوی دیگر دوست و وصی آثار‌ش، ماکس برود نوشته‌‌های او را استعاره‌ای بر امر پنهان الهیاتی می‌داند. دلوُز و گُتاری او را در پرتو «ادبیات خُرد»(اقلیت) نویسنده‌ای متخطی قلمداد می‌کنند و از جنبه‌ای دیگر پاسکال کازانووا بیشتر آثارش را یادبودی در مدح زبان مادری‌اش –ییدیش- می‌داند. حجم نقد و بررسی‌های آثار کافکا چنان انبوه و بعضاً متضاد است که نویسنده‌ی هموطنش، میلان کوندرا از اصطلاح «کافکالوژی» برای توصیف آنها استفاده می‌کند.

از ادبیات و آفرینش

درباره موقعیت نویسنده‌ی دوفرهنگی

کتاب حاوی شش گفت‌وگوی به معنی دقیق کلمه‌ی فیلیپ راث است با این نویسندگان: پریمو لوی، آرون آپِلفِلت، ایوان کلیما، آیزاک بشویس سینگر، میلان کوندرا و اِدنا اُبراین. یک مکاتبه با مری مک‌کارتی و سه مقاله درباره‌ی برنار مالامود، فیلیپ گاستن (این یکی استثنائاً نقاش است) و سال بِلو. عمده‌ی این نویسندگان یهودی‌اند. خود فیلیپ راث هم یهودی است و موضوع این گفت‌وگوها عمدتاً وضعیت نویسنده‌ای است دوزبانه و دوفرهنگی که در مواردی تجربه‌ی هولوکاست را هم از سر گذرانده است.

گابریل گارسیا مارکز

گابریل گارسیا مارکز: اولین داستانِ من

خواندن روایت یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان معاصر از اولین باری که جرات می‌کند و داستانش را برای نشریه‌ای ادبی می‌فرستد همیشه جالب است. زمانی که او دانشجویی جوان است که عصرها و شب‌هایش را در کافه‌هایی که میعادگاه روشنفکران و نویسندگان کلمبیایی است می‌گذراند و با خواندن «مسخ» کافکا انگار مسخ می‌شود و تصمیم می‌گیرد داستانی بنویسد که همان اندازه خوب باشد. مارکز در این مقاله که در سپتامبر 2003 در نیویورکر منتشر شده، ماجرای شک و تردید و جسارت توامانش برای ارائه داستانش را نوشته است.

کافکا

معنای خواندن از دید کافکا چه بود؟

کافکا در ژانویه 1904 به دوست دوران کودکی‌اش نوشت: «ما باید فقط کتاب‌هایی را بخوانیم که به ما ضربه می‌زنند و ما را زخمی می‌کنند. اگر کتابی که می‌خوانیم؛ ما را با ضربه‌ای به سرمان، بیدار نکند، پس خواندنش چه فایده‌ای دارد؟ شاید بنویسی، برای این‌که ما را خوشحال کنند. خدایا! ما دقیقاً بدون کتاب‌ها هم خوشحال بودیم و اگر مجبور بودیم، خودمان می‌توانستیم چنین کتاب‌هایی را بنویسیم. اما ما به کتاب‌هایی نیاز داریم که مانند یک فاجعه‌ بر ما تاثیر بگذارد، عمیقاً ما را غمگین کنند؛ مثل از دست دادن کسی که بیشتر از خودمان دوستش داریم؛ مثل طرد شدن در جنگلی به دور از همه؛ مثل یک خودکشی.» این چکیده نگاه او به خواندن بود.

کافکا

مسخ‌شدگی در زبان مادری: یادبود «زبان ییدیش» در آثار فرانتس کافکا

کافکا جایی در یادداشت‌های روزانه‌اش در توجیه عشق ناقصش به مادرش آن را ناشی از زبان می‌داند. او مادر یهودی‌اش را به آلمانی مادر صدا می‌کند و چیزی این میان غلط است. کازانووا هم در کتاب جمهوری جهانی ادبیات تصویری متفاوت از همه تصاویر قبلی او به دست می‌دهد و کافکا را بیشتر یک منتقد رادیکال اجتماعی می‌داند تا نویسنده‌ی افسرده یا نیهیلیست. به اعتقاد کازانووا، درک سیاسی و اجتماعی از آثار کافکا را باید در میانه‌ی بافتِ فرهنگی شهر پراگ جستجو کرد. به راستی رابطه بین کافکا و زبان ییدیش چه بود؟

مسخ

چرا کافکا دوست نداشت تصویر روی جلد مسخ یک حشره باشد؟

کافکا نگران روی جلد کتاب مسخ بود و در نامه‌ای به ناشر صریحا بیان کرد نمی‌خواهد تصویر یک حشره روی جلد این کتاب نقاشی شود و چنان جلدی بدترین انتخاب برای کتابش خواهد بود. چرا کافکا چنین اصراری داشت؟ نگاهی به پیشنهاد خود نویسنده برای روی جلد «مسخ» (خانواده در اتاق نشیمن در روشنایی و گرگور سامسا به تنهایی در اتاقی کاملاً تاریک) نشان می‌دهد او می‌خواست شکل فیزیکی حشره در ابهام باقی بماند و ضمناً او «مسخ» را داستانی درباره خانواده هم می‌دید. امروزه اما چاپ‌های جدید «مسخ» همگی با تصویر حشره روی جلد منتشر می‌شوند و حتی تصویر کافکا و حشره به نمادی از جهان کافکایی تبدیل شده است. چه اشتباهی!

پنج کتاب از روابط پدران و پسران در ادبیات

پدرها و پسرها. رابطه بین پدرها و پسرها از قدیمی‌ترین مایه‌های افسانه‌ای و اسطوره‌ای است. از روابط بین پهلوانان و بین شاهان در شاهنامه فردوسی تا داستان‌های کتاب مقدس تا پدران و پسران تورگنیف همه‌جا ردپای پدرها و پسرها به چشم می‌خورد. گاهی علیه هم، گاهی همپای یکدیگر. در این پرونده، راضیه مهدی‌زاده سراغ پدرها و پسرها از گوشه و کنار دنیا رفته و پنج رمان با این مضمون معرفی کرده است.

زبان ادبیِ کافکا

شاید کمتر نویسنده‌ای است که به اندازه‌ی فرانتس کافکا در معرض خوانش‌های متعدد انتقادی بوده باشد. از سویی متفکرانی چون بنیامین و آدورنو هرگونه ارزیابی تمثیلی- استعاری، چه الهیاتی و چه اسطوره‌شناختی از آثار وی را به باد انتقاد می‌گیرند و از سوی دیگر دوست و وصی آثار‌ش، ماکس برود نوشته‌‌های او را استعاره‌ای بر امر پنهان الهیاتی می‌داند. دلوُز و گُتاری او را در پرتو «ادبیات خُرد»(اقلیت) نویسنده‌ای متخطی قلمداد می‌کنند و از جنبه‌ای دیگر پاسکال کازانووا بیشتر آثارش را یادبودی در مدح زبان مادری‌اش –ییدیش- می‌داند. حجم نقد و بررسی‌های آثار کافکا چنان انبوه و بعضاً متضاد است که نویسنده‌ی هموطنش، میلان کوندرا از اصطلاح «کافکالوژی» برای توصیف آنها استفاده می‌کند.

از ادبیات و آفرینش

درباره موقعیت نویسنده‌ی دوفرهنگی

کتاب حاوی شش گفت‌وگوی به معنی دقیق کلمه‌ی فیلیپ راث است با این نویسندگان: پریمو لوی، آرون آپِلفِلت، ایوان کلیما، آیزاک بشویس سینگر، میلان کوندرا و اِدنا اُبراین. یک مکاتبه با مری مک‌کارتی و سه مقاله درباره‌ی برنار مالامود، فیلیپ گاستن (این یکی استثنائاً نقاش است) و سال بِلو. عمده‌ی این نویسندگان یهودی‌اند. خود فیلیپ راث هم یهودی است و موضوع این گفت‌وگوها عمدتاً وضعیت نویسنده‌ای است دوزبانه و دوفرهنگی که در مواردی تجربه‌ی هولوکاست را هم از سر گذرانده است.

گابریل گارسیا مارکز

گابریل گارسیا مارکز: اولین داستانِ من

خواندن روایت یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان معاصر از اولین باری که جرات می‌کند و داستانش را برای نشریه‌ای ادبی می‌فرستد همیشه جالب است. زمانی که او دانشجویی جوان است که عصرها و شب‌هایش را در کافه‌هایی که میعادگاه روشنفکران و نویسندگان کلمبیایی است می‌گذراند و با خواندن «مسخ» کافکا انگار مسخ می‌شود و تصمیم می‌گیرد داستانی بنویسد که همان اندازه خوب باشد. مارکز در این مقاله که در سپتامبر 2003 در نیویورکر منتشر شده، ماجرای شک و تردید و جسارت توامانش برای ارائه داستانش را نوشته است.

کافکا

معنای خواندن از دید کافکا چه بود؟

کافکا در ژانویه 1904 به دوست دوران کودکی‌اش نوشت: «ما باید فقط کتاب‌هایی را بخوانیم که به ما ضربه می‌زنند و ما را زخمی می‌کنند. اگر کتابی که می‌خوانیم؛ ما را با ضربه‌ای به سرمان، بیدار نکند، پس خواندنش چه فایده‌ای دارد؟ شاید بنویسی، برای این‌که ما را خوشحال کنند. خدایا! ما دقیقاً بدون کتاب‌ها هم خوشحال بودیم و اگر مجبور بودیم، خودمان می‌توانستیم چنین کتاب‌هایی را بنویسیم. اما ما به کتاب‌هایی نیاز داریم که مانند یک فاجعه‌ بر ما تاثیر بگذارد، عمیقاً ما را غمگین کنند؛ مثل از دست دادن کسی که بیشتر از خودمان دوستش داریم؛ مثل طرد شدن در جنگلی به دور از همه؛ مثل یک خودکشی.» این چکیده نگاه او به خواندن بود.

کافکا

مسخ‌شدگی در زبان مادری: یادبود «زبان ییدیش» در آثار فرانتس کافکا

کافکا جایی در یادداشت‌های روزانه‌اش در توجیه عشق ناقصش به مادرش آن را ناشی از زبان می‌داند. او مادر یهودی‌اش را به آلمانی مادر صدا می‌کند و چیزی این میان غلط است. کازانووا هم در کتاب جمهوری جهانی ادبیات تصویری متفاوت از همه تصاویر قبلی او به دست می‌دهد و کافکا را بیشتر یک منتقد رادیکال اجتماعی می‌داند تا نویسنده‌ی افسرده یا نیهیلیست. به اعتقاد کازانووا، درک سیاسی و اجتماعی از آثار کافکا را باید در میانه‌ی بافتِ فرهنگی شهر پراگ جستجو کرد. به راستی رابطه بین کافکا و زبان ییدیش چه بود؟

مسخ

چرا کافکا دوست نداشت تصویر روی جلد مسخ یک حشره باشد؟

کافکا نگران روی جلد کتاب مسخ بود و در نامه‌ای به ناشر صریحا بیان کرد نمی‌خواهد تصویر یک حشره روی جلد این کتاب نقاشی شود و چنان جلدی بدترین انتخاب برای کتابش خواهد بود. چرا کافکا چنین اصراری داشت؟ نگاهی به پیشنهاد خود نویسنده برای روی جلد «مسخ» (خانواده در اتاق نشیمن در روشنایی و گرگور سامسا به تنهایی در اتاقی کاملاً تاریک) نشان می‌دهد او می‌خواست شکل فیزیکی حشره در ابهام باقی بماند و ضمناً او «مسخ» را داستانی درباره خانواده هم می‌دید. امروزه اما چاپ‌های جدید «مسخ» همگی با تصویر حشره روی جلد منتشر می‌شوند و حتی تصویر کافکا و حشره به نمادی از جهان کافکایی تبدیل شده است. چه اشتباهی!