
پیکرتراش ادبیات داستانی ایران
بعضی نویسندهها انگار از همان اول، دیر به دنیا میرسند. نه به زمانهشان تعلق دارند، نه به خانهای که در آن بزرگ میشوند، نه حتی به شهری که دوستش دارند. همیشه چیزی در آنها جا مانده؛ چیزی که با دستهایشان در جهانی که خودشان خلق میکنند میگذارند، در داستان. عباس معروفی چنین نویسندهای بود. مردی که انگار تمام عمرش را در حسرتِ رسیدن به جایی گذراند که هیچوقت وجود خارجی نداشت؛ جایی میان کودکی و تبعید، میان تهران و برلین، میان آیدین اورخانی و خودش.


















