بوف کور

نویسنده کتاب: صادق هدایت

نوبت چاپ: ۱ سال چاپ: ۱۳۱۵

تاکنون 1 نفر به این کتاب امتیاز داده‌اند

تهیه این کتاب

نظر من

خلاصه داستان:

بوف کور مشهورترین اثر صادق هدایت نویسنده معاصر ایرانی، رمانی کوتاه و از شاهکارهای ادبیات سدهٔ ۲۰ است. این رمان به سبک فرا واقع‌گرایانه یا سورئالیستی نوشته‌شده و تک‌گویی یک راوی است که دچار توهم و پنداره‌ای روانی است. کتاب با این جملات مشهور آغاز می‌شود: «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد…»

تعریف کردن داستان کتاب بوف کور کار سختی است. اگر بخواهید بخش‌های مهم داستان را تعریف نکنید، بیش‌تر باعث پیچیده‌تر شدن رمان برای مخاطب می‌شوید. در ظاهر این رمان داستانش در ایران می‌گذرد، ولی در اصل با یک درام پیچیده و التهاب آور طرف هستیم که مکان اصلی وقوع آن، روح مضطرب انسان است.

راوی بوف کور نقاشی منزوی و تنهایی است که کارش نقاشی روی قلمدان است و تنها یک نقش را روی قلمدان‌ها می‌کشد: دختری با لباس سیاه که شاخه‌ای گل نیلوفر آبی را به طرف پیرمردی گرفته است که شبیه جوکیان هندی است و زیر درخت سروی چمباتمه زده است و بین آن‌ها جوی آبی فاصله انداخته است.

یک روز سیزده‌به‌در، راوی از سوراخ دیوار خانه‌اش که یک خانۀ کوچک دورافتاده و خارج از شهر است، منظره‌ای عجیب می‌بیند: در بیابان نزدیک خانه‌اش پیرمردی قوز کرده در زیر درخت سروی نشسته و یک دختر جوان استاده و به او گل نیلوفر کبودی را تعارف کرده است.

راوی از همان روز شیفتۀ چشمان جادویی آن دختر می‌شود و به قول خودش، نوری در زندگی‌اش تجلی می‌کند که در روشنایی آن، یک لحظه همۀ بدبختی‌های زندگی خود را می‌بیند.

از آن روز، راوی روزهای بسیاری را به امید یافتن آن زن اثیری در اطراف خانه‌اش جست‌وجو می‌کند تا این‌که یک روز او را در آستانۀ در خانه‌اش می‌بیند که خودش را به راوی تسلیم می‌کند.

دختر به خانۀ او می‌رود و همان‌جا روی تخت او می‌میرد. راوی چشم‌های آن زن اثیری را برای خودش نقاشی می‌کند تا بتواند برای همیشه داشته باشدشان و بعد، برای این‌که کسی نفهمد یا به قول خودش چشم نامحرم بر آن اندام اثیری نیفتد، او را قطعه‌قطعه می‌کند و با کمک پیرمردی خنزرپنزری در گورستان دفن می‌کند. گورکن، در حفاری‌اش گلدانی را می‌یابد که به رسم یادگاری آن را به راوی می‌دهد. او بعد از برگشتن به خانه درمی‌یابد که روی گلدان (گلدان راغه) یک جفت چشم درست مانند همان نقاشی خودش، کشیده شده است.

راوی تصمیم می‌گیرد که نقاشی خودش و نقاشی روی گلدان را روبه‌رویش بگذارد و تریاک بکشد. او در اثر کشیدن تریاک به خلسه می‌رود و در عالم رؤیا به قهقرا می‌رود و خود را در محیطی می‌یابد که علی‌رغم تازه بودن، برایش کاملاً آشناست.

در بخش بعد راوی ماجرای زندگی‌اش را برای سایه‌اش می‌نویسد که با ولع هرچه تمام‌تر کلمات او را می‌بلعد. در این‌جا راوی مردی است که با زنش (دختر عمۀ راوی است) و دایه‌اش که دایۀ زن او هم هست، زندگی می‌کند. او در جوانی به خاطر یک توطئه از طرف زنش (زن لکاته) مجبور به ازدواج با او می‌شود. اما زن هیچ‌گاه خودش را تسلیم او نمی‌کند. او فاسق‌های طاق و جفت دارد و این راوی را بیشتر شکنجه می‌دهد. ظاهر این زن درست همانند آن دختر اثیری در بخش قبل است و مادر راوی یک رقاصۀ هندی بوده است.

راوی در طول این بخش به تقابل خود با رجاله‌ها اشاره می‌کند که از نظر او «هر یک دهانی هستند با مشتی روده که از آن آویزان شده است و به آلت تناسلی‌شان ختم می‌شود و دائم دنبال پول و شهوت می‌دوند.»

جلوِ اتاق راوی، دکان قصابی است و نیز پیرمرد خنزرپنزری که بساطی از اجناس کهنه دارد. راوی کم‌کم متوجه می‌شود که لکاته با پیرمرد خنزرپنزری رابطه دارد و اعتراف می‌کند که جای دندان‌های پیرمرد را بر گونۀ لکاته دیده است. یک شب به اتاق زنش می‌رود و بعد از این‌که او را در آغوش می‌کشد، چون احساس می‌کند که آن زن لکاته مانند یک مار دور بدن او پیچیده است، با خنجری دسته‌استخوانی که قبلاً آن را دور انداخته بوده است، اما به طرزی شگفت‌آور دوباره به دستش رسیده است، لکاته را می‌کشد. و در نهایت خودش را در آینه می‌بیند که به همان پیرمرد خنزرپنزری تبدیل شده است.

درباره نویسنده:

صادق هدایت در سال ۱۲۸۱ شمسی در تهران، در خانواده اعتضاد الملک هدایت، به دنیا آمد. دوره دبیرستان را در ۱۳۰۳ به پایان برد و یک سال بعد به‌قصد ادامه تحصیل به بلژیک رفت اما ذوق ادبی او را از ادامه تحصیل در رشته مهندسی بازداشت.
سال بعد به فرانسه رفت و تا ۱۳۰۸ در آنجا ماند. در همین سال‌های جوانی به‌قصد خودکشی خود را به رود سن انداخت اما ماهیگیری نجاتش داد و هدایت بعداً شرح این واقعه را در داستان «زنده‌به‌گور» نوشت و آن را «یادداشت‌های یک دیوانه» نام نهاد…
سال بعدازاین رویداد به تهران بازگشت و به تألیف و تصنیف آثارش که در فرانسه آغاز کرده بود، ادامه داد.
در ضمن نویسندگی، اگرچه علاقه‌ای به شغل دولتی نداشت، به استخدام دولت درآمد. نخست در بانک ملی و بعد در اداره اقتصاد و مدتی بعد در اداره موسیقی کشور مشغول به کار شد. او در این سال‌ها سفری هم به هند کرد و زبان «فارسی میانه» را آموخت. در ۱۳۱۸ به عضویت هیئت تحریریه مجله موسیقی درآمد و سرانجام در سال ۱۳۲۰ با سمت مترجمی در هنرکده هنرهای زیبا مشغول شد و تا سال ۱۳۲۹ که به فرانسه رفت و دیگر بازنگشت، در این شغل باقی ماند.
در فرودین ۱۳۳۰ در پاریس، شیر گاز اتاقش را باز کرد و به حیات خود خاتمه داد: فرجامی تلخ که زمینه‌ساز بحث‌های مخالف و موافق درباره او بود و هست.

قسمت‌هایی از کتاب:

– بارها به فکر مرگ و تجزیهٔ ذرات تنم افتاده بودم، به‌طوری‌که این فکر مرا نمی‌ترسانید برعکس آرزوی حقیقی می‌کردم که نیست و نابود بشوم، از تنها چیزی که می‌ترسیدم این بود که ذرات تنم در ذرات تن رجاله‌ها برود. این فکر برایم تحمل‌ناپذیر بود گاهی دلم می‌خواست بعد از مرگ دست‌های دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همهٔ ذرات تن خودم را به‌دقت جمع‌آوری می‌کردم و دودستی نگه می‌داشتم تا ذرات تن من که مال من هستند در تن رجاله‌ها نرود.

 – تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بیحیا، پررو، گدا منش، معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک ‌تکه لثه دم می‌جنبانید گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند.

 – آیا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهائی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهائی که هر متل‌سازی مطابق روحیه محدود و موروثی خودش تصور کرده‌است

 نظر دیگران:

محمد صنعتی:

اولین چیزی که دربارۀ «بوف ‌کور» مطرح می‌کنم، این است صادق هدایت تمام ساختار «بوف کور» را اسطوره‌ای بیان کرده است؛ البته ساختار قصه اسطوره‌ای نیست. باوجوداینکه از اسطوره‌ها استفاده کرده است، اما این اثر به‌شدت ضد اسطوره‌ است، به‌نوعی اسطوره ستیز است. راوی با کشتن لکاته، در واقع مرد خنزرپنزری را می‌کشد و مرد خنزرپنزری از داروغه تا شاگرد کله‌پز را در برمی‌گیرد. ضمناً راوی انگار خودش را می‌کشد. کتاب «بوف کور» نه‌تنها ناسیونالیست و رمانتیک نیست، بلکه اتفاقاً فرهنگ ایرانی را از آغاز تاکنون نقد می‌کند. صادق هدایت در این کتاب آبا و اجداد خود را به چالش می‌کشد.

همچنین صنعتی زاده در کتاب خود یعنی صادق هدایت و هراس از مرگ درباره بوف کور این‌چنین می‌نویسد:

 بوف کور جلوه کامل «انسان سوگواره‌ای » است؛ اما چگونه انسانی با شور زندگی قرین است و دیگری چون بوف کور هراس از مرگ دارد و مرگ گریبانش را رها نمی‌کند. در کجا مرگ را تجربه کرده است که این‌گونه از آن می‌ترسد؟! طبیعی است که مرگ را تجربه نکرده، چون زنده است؛ ولی حالاتی را تجربه کرده است که دوران بی‌پناهی و درماندگی است و در آن احساس طردشدگی، تنهایی، پیوند گسستگی را همراه با «اضطراب از هم فرو پاشیدگی» و ترس از نابودی تجربه کرده است.

حسین پاینده:

«بوف کور» را می‌توان از آن دسته رمان‌هایی دانست که رولن بارت «متن نوشتنی» می‌خواند. رمان‌ها ازنظر پساساختارگرایی دودسته هستند؛ یا نقش منفعل برای خواننده ایجاد می‌کنند و یا برای خواننده‌شان نقش فعال مفروض می‌کنند که در آن فرایند خواندن رمان، خود نوشتن رمان می‌شود. اعتقاد من این است که بوف کور از معدود رمان‌های فارسی است که با همان معیار رولن بارت می‌توانیم متن نوشتنی بخوانیمش.

«بوف کور» درخشان ‌ترین اثر سورئالیستی به زبان فارسی است که هیچ مشابهی هم ندارد. این مکتب در ایران اساساً با هدایت معرفی شد و در اوج هم ماند چون دیگر کسی در ایران نتوانست به این حد در سورئالیسم برسد.

منابع:

  • مصاحبه با محمد صنعتی، انتخاب نیوز، ۲۸ فروردین ۱۳۹۸
  • سخنان پاینده در بیست و یکمین نشست نقد و بررسی در باشگاه کتاب تهران و ششمین نشست بازخوانی رمان‌های شاخص ادبیات معاصر ایران با موضوع نقد رمان بوف کور به نقل از خبرگزاری مهر ۲ مهر ۱۳۹۱