نقش اسطوره در زبان
از زبان آدَمیکا(1) تا بابل
نوشتهی: مارینا یاگوئِلو*
زبان از کجا آمده است؟ چگونه میتوان تنوع زبانهایی را که در سراسر جهان صحبت میشوند توضیح داد؟ کارکرد اسطوره آن است که به پرسشهایی از این دست پاسخ دهد. پرسشهایی که انسانها دربارهی خاستگاه خود میپرسند.
در فرهنگهای یهودی-مسیحی (و نیز در میان مسلمانان، که نباید فراموش کنیم اسطورههای بنیادین مشترکی با آنها دارند) مضمون «خاستگاه مشترک» و «پراکندگی پس از آن» بهصورت آموزهای دینی تثبیت شده است.
کتاب مقدس این روایت را در پنج مرحله بیان میکند که میان عهد عتیق و عهد جدید تقسیم شدهاند. چهار مرحلهی نخست، رویدادهایی بنیادین را بازگو میکنند و مرحلهی پنجم، گذار از اسطوره به تاریخ را ممکن میسازد.
نخست، در سفر پیدایش، خدا زبان را به آدم اعطا میکند تا به واسطهی آن جهان را درک کند. آدم در جریان کشف و تصاحب جهان، بر موجودات و اشیاء نام مینهد، چرا که هر چیز برای آنکه وجود داشته باشد، باید نامدار شود.
«و خداوند یکتا همهی جانوران صحرا و پرندگان آسمان را آفرید و نزد آدم آورد تا او نامی بر آنها بگذارد. پس هر نامی که آدم بر هر موجود زنده نهاد، همان نام او شد».
این همان lingua adamica یا زبان آغازین و جهانی است که یکی از ارکان آموزهی یگانگی فرزندان خدا بهشمار میرود.
تا آستانهی قرن بیستم، کلیسا با تمام توان از نظریهی «تکخاستگاه بودن زبان» دفاع میکرد و نظریهی تکامل داروین را رد مینمود. چرا که پذیرش منشأهای گوناگون برای زبان، بهمعنای انکار این بود که آدم، نیای همهی انسانهاست.
بیتردید، زبان آدمیکا حیاتیترین بخش این اسطوره بهشمار میرفت و چون در قالب آموزهای دینی درآمده بود، باید از آن دفاع میشد و مورد پذیرش قرار میگرفت. همین امر به پیدایش شاخهای شگفتانگیز از پژوهشهای علمی دربارهی منشأ الهی زبان انجامید که تا پایان قرن نوزدهم ادامه داشت و پس از آن به مرور کمرنگ شد.
با اینحال کمرنگ شدن این تفکر و شاخهی پژوهشی آن، در پایان قرن نوزدهم، به این معنا نبود که جستوجو برای یافتن سرمنشأ زبان مادری بشر متوقف شده باشد. ابداً. بلکه پژوهشگران، دیگر آن را حاصل بخششی آسمانی نمیدانستند. در واقع، از سال ۱۸۶۶ به بعد، یعنی از زمان تأسیس انجمن زبانشناسی پاریس، این تلاشها در حاشیهی پژوهشهای نهادهای رسمی علمی ادامه یافت و مشعل آن به شیفتگان و مجنونان ادبی سپرده شد.
تنها در پایان قرن بیستم بود _عمدتاً در ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی سابق_ که این پروژه در چارچوبی علمی و مورد پذیرش عمومی دوباره از نو مطرح شد. اینبار در بستر پیشرفتهای صورتگرفته در حوزههای دیرینشناسی و منشأ انسان.
بخش بعدی روایت کتاب مقدس، ماجرای طوفان است. در این داستان که تنها نوح و فرزندانش از نابودی میگریزند، یک سوال مهم مطرح میشود: نوح کشتیاش را کجا ساخت؟ اگر چنانکه جان وب در قرن هفدهم حدس زد، این کار را در چین انجام داده باشد چه؟ زیرا این سرزمین از نظر وب کاملاً برای چنین مأموریتی مناسب بود و به همین دلیل از این فرض چنین نتیجه گرفته شد که زبان رایج پیش از طوفان یا همان زبان آدمیکا، زبان چینی بوده است.
هیچ حد و مرزی برای ستایش وب از هنر و فرهنگ چینی وجود نداشت. از نگاه او، زبان مردم این سرزمین، خلوص آغازین خود را حفظ کرده بود. ضمن اینکه غربیان آن روزگار هم ناگزیر بودند با قدمت تمدن چینی کنار بیایند. _امری که اندیشههای مربوط به برتری اروپایی را به چالش میکشید._ افزون بر این، نظام نوشتاری رایج در سراسر قلمرو چین، تفاوتهای گویشی را از میان برده و زبانی یکسان و مشترک ایجاد کرده بود و همین امر موجب تحسین بیشتر میشد.
به همین دلایل، وب، راهی یافته بود تا چین را در چارچوب انگارههای رایج بازخوانی کند بی آنکه کتاب مقدس یا آموزههای ارتودوکسی مسیحی را به خطر اندازد. خط فکریای که پس از وب، سیمون برینگتون نیز در سال ۱۷۵۰ آن را دنبال کرد.
در کنار جستجو برای یافتن زبان اصلی، با طرح این پرسش که: براستی، اگر برخی کوههای بسیار بلند از طوفان بزرگ در امان مانده باشند چه؟ جستوجو برای یافتن نشانههایی از باغ عدن و در نتیجه زبان آدَمیکایی که در آن تکلم میشد، به مکانهای مرتفع و حتی کرهی ماه کشیده شد؛ چرا که ماه نیز آنقدر مرتفع بود که از این فاجعه _طوفان بزرگ_ مصون مانده باشد. الهیدانان سنتگرا مهمترین قشر باورمند به این دیدگاه بودند.
تا سال ۱۸۸۴، طوفان بزرگ همچنان مبنایی برای استدلال در دفاع از نظریهی تک خاستگاه بودن زبان و دارا بودن منشأ الهی آن به شمار میرفت. در این بین برای گریز از مقابله با شواهدی که نشان میداد زبانهای بیشمار موجود نمیتوانند همگی از یک زبان مادر نشأت گرفته باشند، شخصی بهنام ژرژ دو دوبور راه حلی پیشنهاد کرد. او مدعی شد که طوفان بزرگ به نژادهای سیاه، زرد و سرخ نرسیده است و از اینرو، اگر سامیان، حامیان و آریاییان یک خانوادهی نژادی و زبانی واحد را تشکیل میدهند که از نسل نوحاند، دیگر نژادها و زبانها به این تبار تعلق ندارند.
پرسش از جایگاه بهشت —چه بهشت زمینی که آدم و حوا در آن زیستند، و چه بهشت آسمانی که ارواح پس از مرگ در آن مأوا میگیرند— نقطهی تلاقی خیالپردازیهای زبانی و جغرافیایی است.همچون یونانیان (برای نمونه پلوتارک)، دروئیدهای گلتبار نیز ماه را همان جرم آسمانیای میدانستند که ارواح پس از مرگ به سوی آن عروج میکنند.
این باور، بهاشکال گوناگون، به سنت مسیحی نیز راه یافت. و البته جای شگفتی نیست، چرا که بهشت باید جایی دور از دسترس باشد (اگر نگوییم کاملاً خیالی همچون قارهی گمشدهی آتلانتیس)؛ از همینروست که جایگاههای بهشتی و آرمانشهری اغلب با یکدیگر همپوشانی دارند. در مقابل، اعماق زمین از دیر باز و به منزلهی توپوسی(2) برای ضد آرمانشهرها، جایگاه دوزخ دانسته شدهاند.
در منظومهی «اورلاندوی دیوانه» اثر آریوستو، آستولفو، به قلمروی سرزمینی ماه سفر میکند. سرزمینی بهشتی که در آن تمام چیزهایی که انسانهای فانی از دست دادهاند، دوباره قابل بازیابیاند: آهها و اشکهای عاشقان، زمانِ از دسترفته، پروژههای ناتمام، عقل، و حسّ سلیم.(3)
یا در کمدی الهی دانته، شاعر سفری را از ژرفای دوزخ آغاز میکند؛ از طبقات آن پایین میرود، به مرکز زمین میرسد و از آنجا در نقطهی مقابل کرهی زمین (ضدپاد) بیرون میآید. جایی که بهشت زمینی و برزخ در آن قرار دارند. سپس به سوی آسمانها عروج میکند و از هفت فلکی میگذرد که هر یک با یکی از هفت سیارهی شناخته شدهی آن دوران یعنی ماه، عطارد، زهره، خورشید، مریخ، مشتری و زحل متناظرند.
هر یک از این اجرام آسمانی جایگاه ارواحی است با درجات عرفانی مختلف. ورای این افلاک، کرانههای بالایی کیهان است که به ستارگان ثابت و «محرّک اول» سریعترین و بیرونیترین فلک کیهانی تعلق دارند. در نهایت، قلمرو امپیریَن بر فراز همهی اینها قرار دارد؛ جایی نورانی و بی مکان، قلهی نهایی کیهان و جایگاه حضور الهی که قدیسان و فرشتگان آسمانی در آن سکونت دارند.
در کتاب ایالات و امپراتوریهای ماه (۱۶۵۶) اثر سیرانو دو برژراک، سفری روایت میشود که در آن، بهشتی گمشده پس از سقوط انسان به زمین، در ماه کشف میشود. در آنجا، راوی با جوانی به نام «مادا» دیدار میکند. _این نام بهروشنی از جا به جایی حروف «آدم» ساخته شده است._ در این سفر راوی در ماه و سپس در خورشید، با زبانهایی آرمانی رو به رو میشود که در آن سرزمینها بهکار میروند.
در فضایی کاملاً متفاوت، امانوئل سوئدنبورگ در سال ۱۷۵۸ مدعی شد که برخلاف برژراک، در واقعیت سفری مشابه انجام داده و زبان نخستین نوع بشر را در سیارهی مشتری کشف کرده است. و سرانجام، در اواخر قرن نوزدهم، هلن اسمیت، احضارگر ارواح و معنویتگرای سوئیسی، ادعا کرد که به کمک دو زبان مریخی و اورانیایی با ارواحی که به آسمان صعود کرده بودند، ارتباط برقرار کرده است.
سومین رویداد بنیادینی که در عهد عتیق روایت شده —و در عین حال آشناترین آنهاست— ساختن برج بابل و در پی آن، آشفته شدن زبانهاست؛ نوعی «هبوط دوم» که با وقوعش اثرات هبوط نخستین را برای همیشه تثبیت میکند. بابل در زبان عبری همان «بابلون» یا باب-ایلی به معنای «دروازهی خدا» است.
متن سفر پیدایش (باب ۱۱، آیهی ۹) بازی زبانی ظریفی در خود دارد، میان باب-اِل و بال-اِل، که دومی به معنای «او آشفته میسازد» یا «او درهم میریزد» است: «از این رو نام آنجا را بابل نهادند، زیرا در آنجا بود که خداوند زبان تمامی اهل زمین را مشوش ساخت؛ و از آنجا ایشان را بر روی تمامی زمین پراکند.»
افسانهی برج بابل، مکمل ضروری اسطورهی زبان آدمیکا به شمار میرود _روایتی که پرتویی روشنگر بر راز زبانهای گوناگون انسانها و نبودِ هماهنگی میان آنها میافکند._ در عین حال، این اسطوره چشماندازی را میگشاید که در آن نظمی که زمانی وجود داشته، بار دیگر برقرار خواهد شد. از همین رو، این اسطوره به زایش تفکر آرمانشهری انجامید.
از قرن شانزدهم تا قرن بیستم، هم زمان با جستوجو برای یافتن زبان آغازین—که تصور میشد نشانههایی از آن در میان یکی از قبایل دور افتادهای که در ساختن آن برج نفرین شده شرکت نداشتهاند باقی مانده باشد— پروژهی ساختن زبان جهانی رونق گرفت.
اکنون به سراغ عهد جدید میرویم. اگر بپذیریم که مسیح آمده تا انسان—این موجود راندهشده از بهشت— را رهایی بخشد، باید دانست که او همچنین مأموریت دیگری نیز بر عهده دارد که چندان شناخته شده نیست و آن پایان دادن به نفرین بابل است. مأموریتی که در دو مرحله تحقق مییابد.
نخستین مرحله، معجزهی پنطیکاست است. رویدادی که تفاسیر گوناگونی از آن ارائه شده. بر اساس یکی از این تفاسیر، این معجزه به حواریون توانایی سخنگفتن به زبانهای بیگانه را بخشید، تا بتوانند با مردمانی که از سرزمینهای دور آمده بودند ارتباط برقرار کنند (نخستین نمونهی زبانگویی بیگانه یا زِنُوگلاسیا).
برخی دیگر اما معتقدند که این معجزه باعث شد تا اگرچه حواریون به زبان آرامی سخن میگفتند، اما شنوندگان، سخنان آنان را چنان درک کنند که گویی به زبان مادری هر فرد ادا شده بود _و در اصطلاح چامسکی، میتوان گفت که ارتباط در سطح «ساختار ژرف» رخ میداد، سطحی که وحدت زبان انسانی را تضمین میکند._ تفسیر سوم آن است که حواریون به نوعی اسپرانتوی(4) عرفانی سخن میگفتند، زبانی نو که زبان آدمیکای گمشده را احیا میکرد.
به پیامدهای ژرف این واقعه توجه کنیم. پنطیکاست، از منظر الاهیاتی، دلالتهایی ژرف دارد: رانده شدن از بهشت و نفرین بابل، نمودهای خشم خدای انتقام جوی عهد عتیقاند؛ اما خدای مسیحی عهد جدید، خدای رحمت است.
دومین تجلی فیض الهی در زبان—که با وجود شباهتهای ظاهری، تفاوتی بنیادین با مورد نخست دارد— در «نامهی اول پولس به قرنتیان» (فصول ۱۳ و ۱۴) روایت میشود. در اینجا با پدیدهای خاص در کلیسای نخستین روبهرو میشویم: «سخنگفتن به زبانها»
بر خلاف آنچه در اورشلیم و در روز پنطیکاست رخ داد —معجزهی فهم کامل بدون نیاز به ترجمه، ارتباطی شفاف و بیواسطه—در قرنتیه، مؤمنان به زبانهایی سخن میگویند که نه خودشان آن را میفهمند و نه شنوندگانشان آن را درک میکنند؛ و از همین راه، روحالقدس آنان را در ارتباط مستقیم با خداوند قرار میدهد.
بر خلاف زِنُوگلاسیا، که در آن زبان مورد استفاده قابل شناسایی است، گلاسولالیا شامل زبانی است ناشناخته برای گوینده و شنونده. در اینجا دیگر با ارتباط میان انسانها سر و کار نداریم، بلکه با ارتباط میان فرد (یا گروهی از افراد) و خداوند (یا ارواحی از جهان دیگر) مواجهایم.
«برخیز، سخن بگو یا صدایی ایجاد کن. خداوند آن را به زبان بدل خواهد کرد»؛ این دعوتِ ژوزف اسمیت بنیانگذار کلیسای عیسی مسیح قدیسان آخرالزمان بود. با این حال، همواره نوعی سردرگمی میان دو گونهی متفاوت از پدیدههای زبانی وجود داشته است.
گرچه آیین مورمونی و پنتیکاستی هر دو معجزهی زِنُوگلاسیا را تأیید میکنند —یعنی سخنگفتن به زبانهای انسانی قابلشناسایی— اما در عمل، تکیهی اصلی آنها بر گلاسولالیا _زبانگویی روحانی_ است. یعنی زبانهایی فراطبیعی و ناشناخته که نه گوینده و نه شنونده آنها را نمیشناسند.
در اینجا زبان دیگر ابزار ارتباط میان انسانها نیست، بلکه وسیلهای است برای پیوند مستقیم با امر الهی یا ارواحی از جهان دیگر. این زبانها نه حامل معنا در سطح واژگان، بلکه حامل تجربهی حضور، تسلیم، و اتصالاند. نوعی زبانِ بیواژه که در آن آوا، دعا و شور عرفانی در هم میآمیزند.
پولس نبی بدون آنکه گلاسولالیا را به طور کامل نفی کند، نسبت به آن ابراز تردیدهای جدی کرد. او «موهبت زبانها» را —که نوعی فوران احساسی (و شاید کودکانه) تلقی میشد— در برابر «سخن نبوی» قرار داد، که مخاطب آن عقل و خرد است و نه صرفاً احساس. در واقع، گلاسولالیای قرنتیان در مقام نخستین نمونهی ثبتشده از یک کنش زبانی که جایگاهی مشخص در تاریخ مییابد و در عین حال مشروعیت خود را از اسطوره میگیرد و در چارچوب آن معنا مییابد، نقطهی گذار از قلمرو اسطوره به تاریخ است.
با این همه، اسطوره پیش از علم و تاریخ پدید آمده است و حتی با گسترش دانش و پیشروی تاریخ، همچنان به حیات خود ادامه میدهد. گرچه جایگاهی فروتر از علم و تاریخ به آن دادهاند، اسطوره همچنان جانبخش کوششهای انسانی است زیرا عامترین شکل اندیشهی بشری را نمایندگی میکند و از همین رو، در شکلدادن به رخدادهای جهان نقشآفرین است. به هر حال، آیا اسطوره، هرچند در سطحی دیگر، همان چیزی را نمیگوید که علم میکوشد بیان کند؟ مگر نه اینکه حقیقت را از زاویهای دیگر آشکار میسازد و جهانهای خیال و عقل را در هم میتند؟
*مارینا یاگوئلو استاد بازنشستهی زبانشناسی در دانشگاه پاریس هفتم و نویسندهی کتاب «زبانهای خیالی» است که این مقاله برگرفته از آن است.
پینوشتهای مترجم
1- واژهی آدمیکا (lingua adamica) یه زبان نخستین انسان یعنی آدم اشاره دارد. زبان فرضیای که در سنتهای یهودی، مسیحی و اسلامی، به عنوان زبان آغازین بشر در بهشت تصور شده است.
2- توپوس (topos) واژهای یونانی است به معنای مکان و جایگاه. اما در سنتهای ادبی، فلسفی و اسطورهای، معنایی بسیار فراتر از مکان فیزیکی دارد. این واژه در منطق و بلاغت ارسطویی به منابعی برای ساختن استدلالها اشاره دارد. نوعی مخزن مفاهیم که میتوان از آن برای اقناع بهره برد. در ادبیات و اسطوره شناسی توپوس به یک موقعیت یا تصویر نمادین اشاره دارد که بارها در متون مختلف ظاهر شده باشد. دوزخ بر اساس این تعاریف، به عنوان توپوس سقوط و ضد آرمانشهری به کار میرود.
3- این همان چیزی است که احتمالا با نگاه به همین منظومه یا نظرگاه ایجاد کنندهی آن، در قالب «اید ماشین» در فیلم سولاریس اثر جاودانهی آندری تارکوفسکی نیز به تصویر درآمده. (برای درک اید ماشین رجوع شود به تحلیل اسلاوی ژیژک از فیلم سولاریس)
4- زبانی ساختگی و میشود گفت معروفترین آنها که در میان زبانهای ابداعی موجود، بیشترین گستردگی و گویشوران را دارد. نمادی از زبانی همه فهم است.





2 دیدگاه در “نقش اسطوره در زبان: از زبان آدَمیکا تا بابل ”
بسیار خواندنی. فقط در پانویس ها یک غلط املایی هست : اثر چاودانهی آندری تارکوفسکی
سپاس