قصههای خوب برای همه
هرچه فکر میکنم خاطرهی هیجانانگیزی از کتابهای قصههای خوب برای بچههای خوب ندارم. خاطرهها برمیگردند به کتابخانههایی که داخل دیوار خانه فرو رفته بودند؛ نه مثل کتابهای آشنای خودم در قفسههای چوبی یا فلزی جلوی دیوار.
جدا از اینکه کتابها در این کتابخانهها به گونهای دفن شده بودند (و این از سردی و نموری دیوار معلوم بود)، بیشترشان هم مثل دیوارها قطور و قدیمی بودند با جلد تیره زرکوب که همه کلمات روی آن خوانده نمیشدند؛ بعضی هم جلدهای کهنه کاهی رنگی داشتند که رسمالخط روی جلدشان، با دایرههایی که بعد فهمیدم نامشان در آن ساکن است، تا حدی جادویی به نظر میرسید. به هر حال دست نزدن به آنها، بیشتر به این خاطر بود که برداشتن و گذاشتنشان دشوار بود و خطر سقوط یا پاره شدن داشتند.
گاهی چند کتاب هم بود با تصویر بچههایی روی جلدشان که به نظر خوب میرسیدند و نقاشیهای سیاه و سفید دلگیر در میانه کتاب.
این کتابها را در خانهی دوستان و بستگان دیده بودم. گفتن ندارد که نداشتن آنها هزارجور شک و تردید به دل آدم میانداخت که شاید هنوز به قدر کافی بچه خوبی نشده یا کتابهایی که میخواند خوب نیستند. در هر صورت کنجکاو بودم که بدانم این بچهخوبها چه داستانهایی میخوانند. این کنجکاوی و وسوسهی اینکه در خانه دیگران بچهی خوب و مؤدبی به نظر برسم، وادارم میکرد این کتابقصهها را ببینم؛ ولی همان نقاشیهای بیرنگ ورو پشیمانم میکرد و عطایشان را به لقایشان میبخشیدم.
در سالهای دبستان فهمیدم که خواندن قصه و شعر به زبان شیرین فارسی، خوب باشند یا نباشند، برای بچهمدرسهایها الزامی است، و شاید بد نباشد نگاهی به این داستانهای از ما بهتران بیندازم. همین هم راهی شد برای آشتی با تصاویر سیاه و سفید خستهکنندهی قصههای خوب برای بچههای خوب و داستانهایی که به نظر گرد گرفته بودند و موقع خواندن باید زبانت را میتکاندی تا آشناتر به نظر بیایند؛ و در کمال تعجب لذت دست زدن به کتابهایی که بوی گرد کاغذ میدادند، مدفون در کتابخانههایی با دیوار سبز مغزپستهای.
بعداً با خواندن و شنیدن داستانهای قدیمی فهمیدم که این قصهها گاهی هم خوب هستند، ولو برای بچه های معمولی و بد؛ علاوه بر آنکه بهطور کلی داستانگویی برای همه آدمها بدون توجه به رتبه اخلاقیشان، لازم و ضروری است.
در واقع ارزش این داستانهای کهنه زمانی برایم معلوم شد که فهمیدم مثلاً با دانستن داستان طوطی و بازرگان، شعرش را بهتر میفهمم؛ یا با دانستن داستان حکایتی از گلستان، وقتی متن اصلی را میخوانم حس دور بودن از آن را ندارم. و از این قبیل درک و فهمها و بهتر خواندن شعر و نثر فارسی در سالهای تحصیل زیاد پیش میآمد.
واضح است همین که داستانی حتی به صورت ساده شده به گوش کسی خورده باشد، او را به خواندن نسخه اصلی و ادیبانه آن مشتاقتر میکند. گرچه شاید اثرش مثل شنیدن داستانهای شاهنامه در نقالی نباشد که شنونده را با اجرای نمایشی و فراز و فرود لحن شعرخواندن، با شخصیتهای داستان همراه میکنند؛ جایی که اجرا، نقش پرده و عمق همدلی نقال، داستان را در خاطر شنونده ثبت میکند.
و البته که مؤثرترین نقش این داستانسراییها به زبان ساده و نزدیک به زبان گفتوگو، در هر زبان و ادبیاتی، خواندنی کردن حکایتهای قدیمی و کهن برای آدمهای معمولی است. کسانی که توانایی (همان حوصلهی) خواندن و درک کامل زبانی متون سنگین شعر و نثر قدیم را ندارند. در کنار یادآوری این نکته به بزرگترها که این داستانهای قدیمی هم میتوانند برای بچهها شنیدنی باشند.
خاطرهای هم از وقتی دارم که برای فرزند خردسالم به دنبال کتابهایی میگشتم که افسانههای شاهنامه را ساده روایت کنند، احیاناً با نقشهایی از رستم و ماجراهای هفتگانه، که بتواند با شخصیتهای کارتونی مقایسهاش کند و شاید هم برتر بداند. در کنار کتابهای کوچک و بزرگ، با نقاشیهای رنگی و هنرمندانه، به یاد آن دو شغال شیرینسخن افتادم که سالها برای بخش بزرگی از این دنیا قصه گفتهاند. و در این جستوجو یاری بخت را دیدم که کلیله و دمنه هم به زبان ساده و نقاشیهای کودکانه موجود هست و خیلی داستانهای قدیمی دیگر.
و البته پایهگذار همهٔ این تلاشها برای روایت کودکانه قصههای بزرگان را روایتگر بیادعای آن کتابهای ملالانگیز یافتم. کسی که با همت والای خود بیشتر از نیمقرن پیش، این گونه قصهنویسی وسادهسازی را برای کودکان پایهریزی کرده و به نظر هنوز هم الگوی قابل اتکایی برای نویسندگان حیطه کودک و نوجوان به حساب میآید. و میتوانم بگویم مهدیآذریزدی اگرچه شاید کتابهای محبوبم را ننوشته، کار شایان تقدیری انجام داده که حاصلی بزرگ داشته؛ گام بلندی برداشته برای نزدیک کردن کودکان به زبان و ادبیات فارسی؛ کاری دوستداشتنی برای من و همه فارسی زبانان.
مهدیآذریزدی








