vinesh وینش

vinesh وینش

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

عشق، مرگ و تنهایی: زندگی در پیش رو

زندگی در پیش رو یکی از مهم‌ترین آثار رومن گاری است که با نام مستعار «امیل آژار» آن را چاپ کرد و تا زمان مرگش این حقیقت را فاش نکرد. گاری با این کار توانست برای دومین بار جایزه کنگور را از آن خود کند؛ جایزه‌ای که فقط یک بار به هر نویسنده تعلق می‌گیرد. بعد از مرگش کتابی به نام « زندگی و مرگ امیل آژار» به قلم نویسنده چاپ و روانه بازار شد و پرده از راز امیل آژار برداشته شد. دنیای داستانی رومن گاری اعجاب‌انگیز است.

 

 

این مقاله را ۸ نفر پسندیده اند

 


سگ تو فوتبال
آگهی

عشق، مرگ و تنهایی: زندگی در پیش رو

 

نویسنده: فروغ رمضانی

کتاب پیرنگ ساده و در عین حال عمیقی دارد. داستان از زبان پسری چهارده ساله روایت می‌شود که تا سال‌ها گمان می‌کرده ده سالش است و یک‌باره از کودکی وارد نوجوانی می‌شود. از همان پاراگراف اول وارد دنیای مومو می‌شویم؛ دنیای کودکان رهاشده، روسپی‌ها و پااندازها، پیرمردهایی که از ترس فراموشی و زندگی بدون عشق، آرزوی مرگ می‌کنند و بچه‌هایی که با تهدید پرورشگاه و مددکارهای اجتماعی روزشان را شب می‌کنند.

مومو که نام واقعی‌اش محمد است، یکی از همان کودکان رهاشده است، یکی از همان بچه‌هایی که به قول خودش الکی به دنیا می‌آمده‌اند. مادرش بعد از به دنیا آمدن مومو او را در ازای مقرری ماهانه به رزا خانم سپرده است. تنها چیزی هم که از هویت مومو به او گفته شده این است که مسلمان است و باید مانند یک مسلمان بزرگ شود.

 

از تنهایی می‌ترسد و دغدغه‌اش داشتن خانواده است. هم‌صحبتش یک پیرمرد مسلمان است که عاشق قرآن و ویکتورهوگو است. مومو بچه‌ی مورد علاقه‌ی رزا خانم است. سال‌ها کنار هم زندگی کرده‌اند و همدم و یار همدیگرند. رزا خانم اما شصت و پنج ساله و بیمار است. پیری و چاقی و در نهایت سرطان، او را از پا درمی‌آورد. مومو از ترس اینکه رزا خانم روی تخت بیمارستان بمیرد، او را به زیرزمین خانه می‌برد و کنارش می‌ماند.

داستان در محله‌ی فقیرنشین «گوت دور» در پاریس روایت می‌شود.

پاریس در دنیای مومو آن شهر زیبا و رویایی با کافه‌های شلوغ و خیابان‌های باران‌خورده‌ای که می‌شناختیم نیست. پاریسی که رومن گاری در «زندگی در پیش رو» به تصویر می‌کشد صحنه‌ای تلخ از فقر و رنج و تنهایی است؛ خاکستری و پر از کثافت.

 

مومو با نگاهی ساده و درعین‌حال عمیق، روابط و دنیای اطرافش را کندوکاو می‌کند و درد و رنج انسان‌هایی را روایت می‌کند که گویی دنیا فراموش‌شان کرده است. ترس از تنهایی و مرگ چنان در روحش تنیده شده که شب‌ها از ترس اینکه رزا خانم بمیرد، بالای سرش بیدار می‌ماند.

مومو اما در دل تاریکی، در جستجوی عشق است. عشقی که مانند شمعی لرزان، پناهگاه امن اوست. این از وابستگی‌اش به مادام رزا و آقای هامیل و فاحشه‌هایی که در وجودشان مهر مادرش را جستجو می‌کند، پیداست.

عشق در وجود مومو آن قدر قوی است که حتی مرگ را هم پشت سر می‌گذارد. آنجا که پیرزن در حال احتضار را به زیرزمین می‌برد، بی‌شک هولناک‌ترین و درعین‌حال شاعرانه‌ترین قسمت داستان است. پیرزن از مرگ می‌ترسد اما بیشتر از آن، از اینکه تنهایی و در گوشه‌ی بیمارستان بمیرد هراس دارد.

 

مومو سه هفته کنار جنازه‌ی پیرزن دراز می‌کشد، آرایشش می‌کند و به او عطر می‌زند. پیکر مادام رزا را چون گنجی در آغوش می‌گیرد؛ نه برای وداع، بلکه می‌خواهد او را در آخرین سفرش تنها نگذارد. موموی نوجوان می‌داند که مرگ، تاریک‌ترین لحظه‌ی هستی است اما به این درک عمیق وجودی رسیده است که تنهایی از آن نیز سهمگین‌تر است.

 

 

رومن گاری
رومن گاری

 

عشق، مرگ و تنهایی سه رأس مثلث این روایت هستند. شخصیت‌ها به قدری ساده و واقعی تصویر شده‌اند که خواننده با تمام آن‌ها همذات‌پنداری می‌کند؛ از فاحشه‌ها و پااندازها تا پیرزن‌هایی که دوران طلایی شکوه و زیبایی‌شان تمام شده و بدن‌هایشان خریدار ندارد و خانه‌هایشان را محل نگهداری از کودکانی کرده‌اند که توسط مادرانشان رها شده‌اند.

این حس جادویی تا آنجا پیش می‌رود که وقتی مادام رزا توی سوراخ یهودی‌اش عکس هیتلر را در آغوش می‌گیرد، او را درک می‌کنیم، درمی‌یابیم که زندگی زیر سایه‌ی ترس، چه بلایی سر روح و جانش آورده است.

 

مادام رزا یهودی است؛ از هولوکاست جان به در برده، و از بیم اینکه آلمان‌ها دستگیرش کنند، سال‌هاست خودش را پشت مدارک جعلی پنهان کرده است.

او هیتلر را نه به عنوان یک انسان، بلکه به عنوان بخشی از هویت و تاریخش پذیرفته است. ترس از آلمان‌ها سال ‌هاست ذهن او را تسخیر کرده؛ آن‌قدر با این ترس زندگی کرده است که دیگر بدون آن احساس پوچی می‌کند. شاید در نگاه اول برای خواننده غیرمنطقی و عجیب به نظر برسد، اما کمی که جلو برود، درمی‌یابد برای مادام رزا این کار راهی است برای زنده ماندن. نگهداری از عکس هیتلر، برای او مثل یک نماد قدرت مطلق و ترس است. مثل کسی است که عکسی از طوفان یا زلزله را نگه می‌دارد تا همیشه یادش بماند که از چه کابوسی جان به در برده است.

 

رزا خانم به جای فراموش کردن، ترجیح می‌دهد با ترس‌هایش زندگی کند و از سر ناچاری به دشمنش احساس نزدیکی می‌کند.

مومو یک جایی می‌گوید:

 

«گاهی اوقات در سکوت همدیگر را نگاه می‌کردیم و با هم می‌ترسیدیم، چون چیزی غیر از ترس در دنیا نداشتیم.»

 

این همان لجظه‌ی عجیب و جادویی عشق و وابستگی آدم‌ها به همدیگر است. رومن گاری پیچیدگی‌ها و ظرایف روح انسان را به خوبی می‌شناسد و در سفری که به اعماق روان شخصیت‌ها دارد، ما را با خود همراه می‌کند. زندگی در پیش رو، تقلای انسان برای عشق و زندگی است که در میان خرابه‌ها ریشه دوانده و شکوفا می‌شود.

 

 

 

پیشنهاد مطالعه: اگر دلت بلرزد کارَت تمام است

سگ تو فوتبال
آگهی

نوشته‌های مرتبط

حامی ما باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *