طنز دنده خلاص زندگی است
این مقاله را ۵ نفر پسندیده اند


«بخشهایی از مصاحبه سالنامه گلآقا با پرویز شاپور» دوران کودکی من تا کلاس پنجم ابتدایی زبانم شل بود یعنی گاف را میگفتیم جیم و مدرسه که میرفتم مثلا معلم ادبیات میگفت که کتاب بخوانم تا من شروع میکردم بچهها همه رویشان را برمیگرداندند و مرا تماشا میکردند تا رسیدم کلاس پنجم ابتدایی. مدرسه دقیقی طرف خانی آباد. بعد آنجا هم طوری بود که بچهها طبعا شیطانتر بودند، ما هم تازه مدرسه را تغییر داده بودیم و از مدرسه دیگری آمده بودیم این مدرسه. در کتاب نوشته بود بزرگمهر من خب این را میگفتم بوذرجمهر. یک عیب دیگر هم داشتم اینکه خیلی جویده-جویده حرف میزدم و چندین بار پدرم میخواست مرا بزند و من فرار کردم. بله، مثلا یک روز یک گاری دیدم که نزدیک بود بچهای را زیر بگیرد این روی من خیلی اثر کرده بود. من آمدم تعریف کردم که این جوری شده ولی هم زبانم شل بود هم جویده-جویده صحبت میکردم. اینها سر در نمیآوردند که من چی میخواهم بگویم. گفتند یا درست صحبت کن که ما هم بفهمیم یا اصلا لازم نیست که صحبت بکنی. یک چیزی که برای خودم جالب بود این کتک خوردنها بود توی مدرسه یعنی سه ساعت صبح بود دو ساعت بعدازظهر، هر پنج ساعت ما کتک خوردن داشتیم، فوقش اگر دیر میرفتیم یک کتک اضافه میشد، میشد به عبارتی شش تا! همین کتک خوردنها باعث شد که ما بعدا دیگر پی کتاب و اینها نرفتیم و جز آن درسهایی که با کتک به ما یاد دادند، کتاب دیگری مطالعه نکردیم، تا سالها بعدش. مثلا اینها میآمدند به ما در کلاس چهارم ابتدایی از کلیله و دمنه دیکته میگفتند در نتیجه 20تا غلط میکردیم بعد کتک بود، همهاش کتک! وقتی که کلاس هفتم رفتیم (مدرسه صنعتی) معلم ادبیاتمان مرحوم نیما یوشیج بود، بعد ایشان همهاش از شکار و خاطراتشان میگفتند یا اگر فیلمی میرفتند و میدیدند، میآمدند و برای ما تعریف میکردند و نمیدانم «یوسف زلیخا» بود که ایشان رفته بود، دیده بود یا فیلم دیگری که بعدش میگفتند که این آرتیست کار بدی کرده و این، آن بود که با چاقو افتاده بود به جان درخت و میخواست یادگاری بنویسد. آرتیست «ی» یوسف را میکند، بعد یک عقب گرد میکرد و میزد زیر آواز! بعد مرحوم نیما میگفت که اولا با چاقو به جان درخت افتادن کار خوبی نیست، ثانیا چرا در آن فیلم که بنا میگوید «خشتی بده بالا» وقت خواندن کار هم میکند. باید وقت خواندن، دست از کار بکشد. عرض کنم حضورتان اولین قلمی که من در مطبوعات زدم در اهواز بود. حالا الان هم درست خاطرم نیست ولی در یکی از دو روزنامه محلی که نمیدانم «فریاد خوزستان» بود یا اگر اشتباه نکنم «آوای ملت». چون کار اداریام زیاد بود، گاهی فرصت میکردم و مطلبی برای آنجا مینوشتم و چاپ میشد. بله، بعد که آمدم اینجا اول یک مقداری مطلب فرستادم برای سپید و سیاه البته بدون اسم. من چون نامهنویسی و داستاننویسی و اینها برایم مشکل است، این است که از همین جملات کوتاه بود چون اگر بخواهد بلندتر بشود سرنخ از دستم در میرود. ضمنا به این موضوع هم پی بردم که نوشتن برایم سخت است در صورتی که سوژه زیاد دارم این است که فکر کردم این سوژهها را توی جملات کوتاه بیاورم. حتی بعضی از دوستان میخواستند ما را از راه راست منحرف کنند و به ما پیشنهاد میکردند که «داستان بنویس! داستان بلند بنویسی خیلی خوب میشود.» ولی من پایم را از گلیمم درازتر نکردم، همین جملات کوتاه را ادامه دادم. پیش از اینها خوب طبعا یک جملات قصاری بود که حضرت عالی خودتان بهتر از من میدانید ولی در مطبوعات ایران تحت عنوان کاریکلماتور اولین بار نوشتههای من چاپ شد. من در این مورد، خودم را مدیون آقای اردشیر محصص میدانم. ایشان استاد منند، ما با ایشان _اتفاقا منزلشان هم نزدیک ما بود- میرفتیم مینشستیم. ایشان یک کتابخانه داشتند. تماما کاریکاتورها و طراحها… اینها را میآوردند و با حوصله نشان من میدادند و ما میدیدم. کم کم ما را تشویق کردند، ما هم در واقع خانواده گربه دوستی هستیم، این هست که هی ما این گربهها را نگاه میکردیم، کم کم ایشان به ما دل و جرأت دادند. ما هم آمدیم. کم کم شروع کردیم به طراحی موش، گربه و سنجاق قفلی. خوب سنجاق قفلی را من دوست دارم به خاطر این که مددکار بشر است، برای وصل کردن آمده! بنده از نظر رفیق خیلی شانس داشتم. دوستان همیشه به یاری بنده شتافتند. یکی از دوستان گفت: شاپور! من یک درصد در کاریکلماتورها سهیم هستم! گفتم: خیر، این طوری نیست، ما هرچی داریم و نداریم از دوستان داریم. پروندهای داشتم در توفیق، اسمم را گذاشته بودند: کاغذ سیاهکن! مرتب بستههای 500برگی میگرفتم و در عرض یک هفته اینها را سیاه میکردم. به من میگفتند: شما چرا نمینشینی دست روی دستت بگذاری و فکر کنی، بعد که یک نکته خوب به نظرت رسید بنویسی؟ من میگفتم اگر این کار را بکنم به خوب هم دسترسی پیدا نمیکنم. آخر من چاره دیگری نداشتم. کار دیگری هم از دست من ساخته نبود. من میدیدم که در واقع، خودم را شناختهام. توانایی من هم همین بود. اگر دلسرد میشدم همین کار را هم نمیتوانستم بکنم. کار جدی را زیاد دوست ندارم، برای اینکه کار طنز دنده خلاص زندگی است. در این زندگی، با اینهمه مشکل که کمر آدم را خم میکند، وقتی آدم وارد مقوله طنز میشود، انگار تحمل همه این سختیها برایش آسانتر میشود. اصولا در عالم هنر هرچه که در زندگی روزمره امکان انجامش نیست، در عالم هنر هست. هر بلندپروازی که دل آدم بخواهد، میتواند بکند. فقط میتوانم این را عرض کنم که من در زندگی شانس نیاوردم ولی واقعا هرچه دارم از دوستان است. اگر آنها نبودند کلاهمان پس معرکه بود و از طرفی هم تنها آرزویم این است که در مردن هم شانس بیاورم، یعنی از آن یک چشم برهم زدنها… و کار به بیمارستان کشیده نشود.
طنز دنده خلاص زندگی است
آقای شاپور یک مقدار از زندگی خودتان برای ما بگویید، در مورد اینکه دوران کودکی را چگونه گذراندهاید آن چیزهایی که قبلا کمتر به آنها اشاره شده.
کجا مدرسه می رفتید آقای شاپور؟
سر همین صحبت کردن؟
آقای شاپور چه شد که شما شروع کردید به همکاری با نشریات طنز. اصولا شما چطور با نشریات آغاز به همکاری کردید. یعنی ابتدا همکاری با نشریات جدی را شروع کردید یا نشریات طنز را؟
یعنی قبل از اینکه بیایید تهران اولین مطلبتان چاپ شد؟
قالب کارهای اولیهتان چی بود؟
پیش از شما چنین کاری در مطبوعات سابقه داشت؟
چی شد که برای اولین بار طرح کشیدید؟ شما یک سری کتاب دارید، سنجاق قفلی، گربه…
فکر کنم شما یک یا دو نسل جلوتر نوشتید، نوشتههای شما یک نوشتههای مدرنی است و با جملات قصار، تفاوتهای عمدهای دارد. برخورد مردم با کارهای شما چطور بود و خودتان چه نظری داشتید؟
برخوردی که عوام مردم داشتند چطور بود؟ از بعضی اظهارنظرها دلسرد نمیشدید؟
جز کار طنز، کار جدی یا نقاشی جدی هم داشتهاید؟
در مورد زندگی شخصیتان چیزی نمیخواهید بگویید؟
منبع: سالنامه گلآقا 1373
ادبیات ایران




