آبادی دلگیر است
وقتی آواز کافه غمبار را میخواندم سوالی که مدام در ذهنم میچرخید این بود که اینجا کجاست که سکنه دارد و در عین حال چنین متروک است؟ کتاب چنین شروع میشود: «خود آبادی دلگیر است» جایی که که قصهاش را میخواندم آبادی بود، شهر بود یا روستا؟ معلوم نیست. چیزی که واضح است اجتماع بودن این آبادی است. اینجا یک اجتماع انسانی است اما عجیب است. همان صفحه اول نوشته:
«اگر در یکی از بعدازظهرهای ماه اوت در حال قدم زدن در خیابان اصلی باشید، هیچ کاری برای انجام دادن پیدا نمیکنید.»(صفحه 1)
پس چرا آدمها اینجا هستند؟ وقتی آدم کاری برای انجام دادن پیدا نمیکند چرا آنجاست؟ اصلا چطور میتوان در چنین شرایطی روزگار گذراند و ادامه داد؟

آواز کافه غمبار یک داستان شفاف و معلوم دارد. میس آمیلیا زنی پولدار، قوی و دارای عادتها و ویژگیهای مردانه عاشق مردی گوژپشت، ضعیف و بدجنس میشود. او زنی است که از چارچوبهای متعارف زن بودن خارج است، رفتار و منش و حتی اندامی مردانه دارد و عشقی که تجربه میکند نیز قواعد متعارف را نقض میکند. او کافهای راه میاندازد که به سرعت رونق و اعتبار پیدا میکند و تمام اهالی حداقل هفتهای یکبار به آنجا میروند، پس از مدتی، ماروین میسی، همسر سابق و خلافکارش به آبادی برمیگردد و به دلایلی کاملا نامعلوم برای خواننده، مرد گوژپشت مفتون و شیفته او میشود.
اینجا هم رابطهای شکل میگیرد که خارج از عرف معمول است اما نشانهای از یک عشق همجنسخواهانه یافت نمیشود، بلکه صرفا شیدایی نوچهوار به نظر میرسد. به این ترتیب یک مثلث عشقی که خواننده مدام منتظر است علت شیفتگیها در آن معلوم شود که نمیشود، به وجود میآید. گوژپشت با مرد خلافکار، بعد از یک دوئل سنگین در قالب کشتی گرفتن زن و همسر سابقش، کافه را درب و داغان میکنند و تمام. به نظر میرسد داستان کاملا شفاف است و اتفاقا پشت جلد کتاب هم به آن اشاره شده: «عجیب و غریبترین آدمها هم میتوانند محرکی برای عشق باشند.»
حقیقت آن است که چنین داستانی میتواند صرفا به جهت برهم زدن نظم جنسیتی و عشق نامتعارفش مخاطب را کمی متعجب کند، البته با یک پایان تراژیک که وقتی برای کسی تعریفش کنید با خودش بگوید خب که چی؟
اما چیزی در آواز کافه غمبار است میتواند جالب توجه باشد، اینکه مگر میشود یک آبادی اینگونه دوام بیاورد. اینطور بیتفاوت، بدون هرگونه تعامل، اینقدر واگذاشته و به راستی غمبار باشد و درعینحال دارای سکنه. حقیقت آن است که اگر تصور روستا یا آبادی را حذف کنیم و به شکل اجتماعی انسانی به این آبادی نگاه کنیم هیچ چیز عادی نیست. مردم به شدت منزویاند و توصیف چندانی از ارتباطاتشان نمییابیم. با راه افتادن کافه برای مدتی از تنهایی خود خارج میشوند و هر طور هست به آن سر میزنند:
«چیزی که کافه را کافه کرده بود گرما، چیدمان و روشنیاش نبود. اینکه کافه تا این حد برای اهالی آبادی ارزشمند بود دلیل مهمتری داشت و این دلیل مهم هم با یک جور حس غرور ارتباط داشت که برای اهالی آنجا تا به آن روز ناشناخته بود.» (صفحه 98)
اما در شرایطی که فکر میکنیم کافه برای مردم ارزشمند شده، نهایت اعتنایشان به حوادث مرتبط با آن مشاهده کردن است، میس امیلیا ناجوانمردانه شکست میخورد اما کسی نطق نمیکشد:
«همه ساکت بودند و یکی یکی کافه را ترک کردند. قاطرها را هی کردند و طنابهایشان را باز کردند. اتوموبیلها را روشن کردن و سه پسر جوانی که از سوسایتی سیتی آمده بودند پیاده به طرف پایین خیابان به راه افتادند… مردم به خانههایشان رفتند و لحافها را روی سرشان کشیدند.»
یعنی ارتباطی که با محوریت کافه بین اهالی شکل گرفته و اتفاقا چندین سال هم تداوم داشته چنان شکننده است که با این حادثه از بین میرود و آبادی دوباره به همان وضعیت قبلی باز میگردد:
«روح از اینهمه ملال میپژمرد. بهتر آن است که پیاده راه بیفتید سمت جاده فورکس فالز و به آواز زندانیان زنجیر به پا گوش کنید.»
آواز کافه غمبار را اگر یکبار با تمرکز و توجه به قهرمانهای داستان، آمیلیا، ماروین و گوژپشت خواندیم، یکبار هم باید با تمرکز بر مردم بخوانیم زیرا علاوه بر ماجرای مثلث عشقی، تراژدی مهم دیگری در داستان جاری است، آن هم نابودی یکتا فضای اجتماعی آبادی است و سپس تنهایی انسان. میس امیلیا به عنوان بانی پیوندهای اجتماعی این آبادی شکست میخورد، تنها میشود و تمام اهالی نیز با او تنها میشوند اما نه خلاقیت و نه بنیه تغییر این وضعیت را ندارند.
در واقع در کتاب آواز کافه غمبار تنهایی یک وضعیت فردی نیست، بلکه در اثرش اجتماع نیز میتواند تنها شود. آبادی که در ابتدای داستان سوت و کور است، برای چندین سال و به واسطه اراده و خواست یک فرد از انزوا خارج میشود و در پایان دوباره به همان وضعیت غمبار قبلی باز میگردد، به این ترتیب یگانه امکان با هم بودن انسانها با شکست میس امیلیا در عشق شکست میخورد.
به نظر میرسد بخش پایانی کتاب، دوازده مرد فانی که با هم آواز میخوانند در واقع کنایهای است به مردم آبادی که نتوانستند و حتی شاید نخواستند با هم بودن را ادامه دهند، در حالیکه زندانیان، با وجود زنجیرهایی به پا و زندانی بودن و تحت تسلط دیگری راه رفتن، با هماند و با هم یک آواز را میخوانند، در واقع آنها این توانایی با هم بودن را که از عشق، قدرت، پول و حتی قانون قویتر و ارزشمندتر است پیدا کردهاند.
پیشنهاد مطالعه: کلاژی از بطالت کافهنشینها




