خلقیّات جمالزاده و صبر و تحمّل باستانی پاریزی
محمدعلی جمالزاده (1270-1376) یکی از نویسندگان معروف و پرکار ایران معاصر، در حوزۀ نامهنگاری نیز نویسندۀ پرکاری بوده است. حتی اگر در یک مقطع به دلیل کهولت و سست شدن پیوندهایش با حوزۀ نشری که بدان خو داشت از چاپ کتاب و مقاله بازماند اما هیچگاه از نامهنگاری دست نشست. یکی از آخرین و مهمترین مجموعه نامههایی که از او منتشر شده است، نامههایی به استاد محمدابراهیم باستانی پاریزی است؛ 76 نامه در فاصلۀ اردیبهشت 1341 تا احتمالاً اواخر سال 1369. کاوه بیات یادداشتی دربارهی این نامهها نوشته که پیشتر در مجلهی جهان کتاب منتشر شده بود و اکنون در سایت وینش بازنشر میشود.
این مقاله را ۲ نفر پسندیده اند
محمدعلی جمالزاده (1270-1376) یکی از نویسندگان معروف و پرکار ایران معاصر است. اهمیّت و شهرت وی را در این زمینه «… نه به سبب کثرت و نه به خاطر ارزش فنّی و هنری این آثار، بلکه صِرفاً به جهت پیشکسوتی وی در پرداختن به داستاننویسی نوین…» نیز توصیف کردهاند[1] و البته، یک حضور کموبیش مستمر و طولانی در این عرصه. چنین به نظر میآید که در حوزۀ نامهنگاری نیز نویسندۀ پرکاری بوده است. حتی اگر در یک مقطع به دلیل کهولت و سست شدن پیوندهایش با حوزۀ نشری که بدان خو داشت از چاپ کتاب و مقاله بازماند اما هیچگاه از نامهنگاری دست نشست.[2] یکی از آخرین و مهمترین مجموعه نامههایی که از او منتشر شده است، نامههایی به استاد محمدابراهیم باستانی پاریزی است؛ 76 نامه در فاصلۀ اردیبهشت 1341 تا احتمالاً اواخر سال 1369. جمالزاده نسبت به ایران و ایرانی دیدگاه خاصی داشت؛ اگرچه تا جایی که سخن از تودههای فرودست بود، تا حدودی رعایت میکرد اما از دیگر اقشار، مخصوصاً فرادستان ایرانی هیچ رضایتی نداشت؛ جدایِ از لحن کلّی داستانها و روایتهایش، رسالۀ بحثانگیز خلقیّات ایرانیان (1345)، که در ادامه به آن نیز اشاره خواهد شد، شمّهای از این دیدگاه کلّی به دست میدهد. اهمیت اصلی این نامهها نیز در روشنتر شدن گوشههایی دیگر از این دیدگاه خاص جمالزاده بهویژه در حوزۀ تاریخ ایران است و مناسبات پرپیچوخم وی با ایران. اولین نامۀ جمالزاده به باستانی پاریزی (اردیبهشت 1341) نامهای است در اِعلان وصول کتاب یاد و یادبود، منتخب اشعار باستانی و اینکه «سالیان دراز نام جنابعالی را مکرر در مکرر خوانده و دیده و شنیدهام…» و افتتاح باب مکاتبه و اظهارنظرهایی پراکنده در باب این اشعار (صص 21-56). از نامۀ دوم به بعد ـ در مرداد 1341 و اعلان وصول کتاب پیغمبر دزدان ـ بهتدریج ابراز نظرهای تاریخی جمالزاده آغاز میشود؛ اگرچه اصل کتاب پیغمبر دزدان را که شامل نوشتهها و نامههای شیخ محمدحسن زیدآبادی ملقب به «پیغمبر دزدان» است نمیپسندد (ص 58) که نظر عجیبی است زیرا این کتاب یکی از مهمترین آثار باستانی پاریزی است و در عوض توضیحات و حواشی وی را مهم میداند که «… مملو است از اطلاعات جغرافیایی و تاریخی و اوضاع محلی که… با تاریخ مملکت ما و با کلّیات تاریخی ما بستگی دارد.» (ص 60) اما در باستانی پاریزی چیز دیگری نیز میبیند که به نظر میآید یکی از انگیزههای اصلی او در تداوم این مکاتبات است؛ به نوشتۀ جمالزاده: «شما حقایق امور را به چشم دیگری غیر از عموم هموطنان مینگرید و همین موجب گردید نسبت به شخص شخیص جنابعالی ارادت و علاقۀ مخصوص…» داشته باشم (ص 77). جمالزاده در نامۀ سوم و بعدیاش در اعلان وصول کتاب سلجوقیان غز در کرمان (مورخ آذر 1342) انتظارات خود را به نحو صریحتر بیان میکند؛ در عین تقدیر از مساعی باستانی پاریزی دربارۀ تاریخ کرمان، اینکه «… شما این ایالت تاریخی را صاحب تاریخ و گذشتۀ زنده و جاندار ساختهاید…» مینویسد: «… وقت آن رسیده است که شیرۀ اینهمه مطالب و وقایع و حوادث و معانی و نکات را به صورتی که با تاریخنویسی به معنی و مفهوم امروزی وفق بدهد، با زبانی ساده ولی شیرین برای ما بیان بفرمایید و سرمشقی برای تاریخنویسان آینده بشوید. خودتان بهتر از من میدانید که ما ایرانیان هنوز تاریخ مملکت خودمان را ننوشتهایم و آنچه به قلم بیگانگان است و حتی تاریخ شادروان پیرنیا… مجموعۀ وقایع است و هنوز بدان صورتی که تاریخنگاران این عهد از قبیل تونبی انگلیسی و یا پیرِن بلژیکی و دیگران تاریخ را مینویسند در نیامده است و این کار مهم باید در مملکت ما هم روزی از قوّه به فعل آید و ایکاش قدم اول این کار را شخص جنابعالی که بدون تعارف و خوشآیند گویی، بنده به سهم خود شایسته و مستحق این کار میدانم، انجام میدادید» (صص 80-81). جمالزاده در انتهای این نامه دلیل یک چنین انتظار و توقعی را نیز برمیشمرد؛ وی ضمن اشاره به آنچه خصوصیات کلّی تاریخنگاری در ایران میداند ـ «وقایعنگار» بودن مورخینها، آنهم توأم با «…حمد و ثنا و ستایشگری از پادشاهان و سلاطین و امرا و وزرا و سرکردگان سیاسی و لاغیر و در این زمینه دروغ و گزاف و مبالغه…» (ص 82) ـ از یکی از مقالات باستانی پاریزی دربارۀ نادرشاه افشار یاد میکند که به عقیده او نشان میدهد باستانی «… مرد مستقلالفکری هم هست و اهل تقلید کورانه نیست و جرئت حقیقتگویی را هم دارد..» (ص 83). مقالۀ مورد بحث نقدی است بر کتاب نادرنامۀ محمدحسین قدّوسی (1339) که در قیاس با دیگر نوشتههای باستانی پاریزی و آنچه خود بهنوعی دیگر تساهل و مدارای کرمانی توصیف میکرد نقد نسبتاً تندی است. البته هدفِ اصلی این انتقاد بیشتر انجمن آثار ملّی به نظر میآید تا کتاب مزبور که به نظر میآید اصولاً کتاب درخور اعتنایی هم نبود. به عقیدۀ باستانی پاریزی با بودن سرداران بزرگی چون «… ارتباز و اردشیر و هرمز و رستم فرخزاد و ابومسلم و افشین و بابک و حتی شاه اسمعیل و غیر آن» که یادی از آنها نمیشود، فقدان یک راه مناسب برای رسیدن به مقبرۀ کورش، نبودن کوچه و خیابانی به نام داریوش و خشایارشاه و آریو برزن، چه دلیلی دارد که انجمن آثار ملّی «… ناگهان به یاد نادر افتاده است و میلیونها تومان پول و سالها وقت صرف یادبود او میکند»؟ آنهم نادری که در یک دورۀ پایانی از حکمرواییاش مرتکب سفّاکیهای بسیار شد که باستانی بخشی از مقالهاش را به توصیف جوانبی از آن اختصاص داد و آنگاه این نتیجهگیری معروف که بهکرّات نقل شده است: «شخصیت نادر، ایرانی را در دوراهی عجیبی قرار داده است؛ جانبازیهای اوایل دوران او، او را یک سردار بزرگ و شخصیت بینظیر ساخته است، اما تبهکاریها و نابهنجاریهای شش سال آخر عمر او همۀ این محاسن را میشوید؛ گویا سزاور آن است که مجسمۀ او را ابتدا از طلا بسازند و بعد آتش بزنند.»[3] بههرروی جمالزاده بعد از کشف آنچه لابد زمینۀ مستعدی تلقی میکرد، بحث اصلی خود را پیش کشید؛ او که در همین نامه ـ نامۀ چهارم ـ به نحوی کوتاه و گذرا اصولاً موجودیت پدیدهای به نام ایران را زیر سؤال برده بود که آیا در دوران قدیم «… اساساً ایرانی وجود داشته یا به قدر حکومتهای محلی اهمیت داشته…» است (ص 86) در نامۀ هشتم خود (آبان 1344) پرسش اصلی خود را به شیوهای مطابق با ذوق ادبی خود و به گونهای که در دوران منتهی به مشروطه نیز باب بود به صورت نوعی مناظره و گفتوگو بین خود و یک مُخاطب فرضی مطرح کرد: «… رفیقی دارم که با تاریخ سروکار دارد و گاهی حرفهای عجیبوغریب از او دربارۀ آغاز تاریخ خودمان میشنوم. روزی از من پرسید آیا کورش و داریوش سواد خواندن و نوشتن داشتند. نمیدانستم چه جوابی بدهم. گفت در اینکه این اشخاص رئیس ایل بودهاند و به اصطلاح امروز خان و ایلخانی بودهاند گویا حرفی نباشد… . مثل حکومت صولت بوده است در زمان آقا محمدشاه قاجار [؟] در قسمتهای قشقایی و درصورتیکه امروز پس از بیستوپنج شش قرن و آشنایی ما با دنیای علم و هنر و فرنگستان بازهم هنوز بعضی از رؤسای ایلات و عشایر ما سوادی ندارند آیا باید خیال کرد که کورش و کمبوجیه اهل فضل و کمال بودهاند. جوابی نداشتم بدهم و ساکت ماندم.» (ص 93-94) جمالزاده در ادامه، پسازآنکه در خصوص این قیاسهای معالفارق، خاطرنشان کرد «جوابی نداشتم و ساکت ماندم»، به یکی دیگر از یافتههای مورد علاقهاش دربارۀ تاریخ ایران باستان میپردازد؛ نقش یهود در بنیان امپراتوری هخامنشی. رفیقِ جمالزاده در ادامه از اینکه «خان کوچکی مانند کورش به فکر جهانگیری بیفتد [و] بتواند به آن آسانی بابل را بگیرد» اظهار شگفتی کرده، از نقش یهودیهای بابل در این امر سخن به میان آورد. به عقیده رفیق جمالزاده: «… میتوان احتمال داد که با بزرگان و رؤسای ایلات ایرانی رفتوآمد پیدا کردند و دربارۀ اوضاعواحوال بابل و لبنان و سوریه و فلسطین و مصر اطلاعاتی به آنها دادند و آنها را تشویق کردند که به این ممالک لشکر بکشند و وعدۀ هر نوع کمک و مساعدتی را دادند و شاید کمکهایی هم رسانده باشند و در عوض وعده و امضاء گرفتند که در عوض این مساعدتها و راهنماییها به آنها آزادی بدهند.» «گفتم: الحق که رماننویس و داستانسرای قابلی هستی.» «گفت: آیا به نظر تو منطقی نمیآید و قراین حکم نمیکند که مطلب از همین قرار است.» «گفتم: در تاریخ چنین ننوشتهاند.» «گفت: کدام مطلب را در تاریخ نوشتهاند… .» «ساکت ماندم ولی رفیقم دنبالۀ سخن را گرفت، گفت شما ایرانیان مدام به بزرگواری و نجابت پادشاهان بزرگ خود میبالید.» و در ادامه اشاراتی به «جنایات» کمبوجیه، داریوش و الیآخر. (صص 94-96) «خیلی خندیدم و هنوز هم میخندم ولی خواهینخواهی صدای این سخنان و افکار در دیگ مخیّلهام به جوش آمده است و آسودهام نمیگذارد و از خدا میخواهم که جوانان، کمکم با علم و تحقیق و بیطرفی و انصاف و روشنبینی تمامی این تاریکیها را روشن سازند… دعا میکنم دوست عزیز نادیدهام کمکم دست به نگارش تاریخ آشنا سازد و همچنان که نادرقلی افشار (قلتشن دیوان) را از خلعت افتخاری که مردم نادان و ستمپرست بر او پوشانیده بودند بیرون آورد و او را عور و برهنه نشان داد، رفتهرفته قسمتهای مهم تاریخ ما را زندگی و رونق تازهای که با حقیقت و انصاف و حقگویی مقرون باشد، ببخشد» (ص 99). ازآنجاییکه به نظر نمیرسد این مکاتبات متقابل بوده باشد از آرای احتمالی باستان پاریزی درخصوص یک چنین اظهاراتی اطلاعی نداریم. باستانی پاریزی جمالزاده را دوست داشت، و کتابهایش را برای او میفرستاد. در بسیاری از آثارش از او یاد میکرد یا به وی ارجاع میداد، حتی یکی از نامههایش را نیز به صورت مقدمهای بر چاپ دوم کتاب سیاست و اقتصاد در عصر صفوی منتشر کرد[4] و هنگامی هم که به مناسبت انتشار خلقیّات ایرانیان برای جمالزاده گرفتاریهای پیش آمد در یکی از مقالههایش در مجلۀ خواندنیها نوشت نباید به خاطر این رساله… «این مرد بزرگ و نویسندۀ محبوب را از خود برنجانیم یا ارتباط او را از ایران ببریم که فلان رادیو به یک مقاله یا کتاب او استناد کرده است.» [5] باستانی پاریزی تا جایی که میدانیم به نامههای جمالزاده پاسخی نمیداد، جمالزاده نیز منتظر پاسخ نبود[6]، در دیگر نوشتههایش نیز اشارۀ مستقیمی به این مباحث ندارد اما کل کارنامۀ پژوهش او با آن نگاه اومانیستی جامع و فراگیر و ایراندوستیاش، و تعادل و تناسب در ارزیابیهای تاریخی، در تناقض آشکار با آرای خام و نسنجیدۀ جمالزاده قرار داشت. ازآنجاییکه این مکاتبات هنوز جنبۀ شخصی داشت شاید هم نیازی به پاسخ نبود. هرچند هم در مواردی که مطلبی نیاز به پاسخ داشت باستانی پاریزی مضایقه نکرد. برای مثال در نقدِ آنچه «خشونتستیزی» جمالزاده به نظر میآید ـ احتمالاً در ارتباط با بحث نادرشاه در مقالۀ معروف خود«مشت و مالی»اش ـ نوشت: «در باب اظهارنظر استاد جمالزاده تسلیمِ تسلیمِ تسلیم هستم و هرگز تعصبی در باب نظریات خود ندارم، جز اینکه میگویم اگر روزی دنیا پر از “آدم” شد، میشود چشم از خشونت پوشید و سلاح را کنار گذاشت. اما تا حصولِ این معنی که شاید قرنها دور از ماست، نعوذبالله اگر افراد را گرگ تربیت کنیم، لااقل برای حفظ بقای خود و جامعهشان بهتر از آن است که آنها را برّه پرواری بار آوریم و تحویل گرگهای همسایه بدهیم. هرچند این نظر در عالم انسانیت بسیار سخیف است و صدها ایراد بر آن وارد میآیـد اما نباید خارج از واقعیت کسی خودش را گول بزند…» [7] در این میان انتشار فرمایشهایی مشابه، هرچند در حوزهای دیگر، بالأخره دامن جمالزاده را گرفت. در اواسط دهۀ 1340 نوشتهای را در مجلۀ مسائل ایران منتشر کرد تحت عنوان خلقیّات ایرانیان. اگرچه ظاهراً انتشار این نوشته در نشریۀ مزبور بازتاب چندانی نیافت، اما تجدید چاپش به صورت کتابچهای مستقل تحت همان عنوان (تهران: انتشارات فروغی، 1345) واکنشهایی را برانگیخت. زینالعابدین مؤتمن که در مقام یکی از اعضای ادارۀ نگارش فرهنگ و هنر مأمور بررسی این کتابچه شد، آن را رسالهای توصیف کرد در شرح سیئات ایرانیان: «… هر وقت و هر جا کسی دشنام و ناسزایی نثار ملّت کرده، همه را به زحمت و دقت گرد آورده و یکجا و مدوّن و منظم تحویل هموطنانش داده است و بدتر و بالاتر از همه اینکه منّتی هم بر سر ملّت ایران گذاشتند و این عمل را… به حساب خدمت و حسن نیّت گذاشته است.»[8] در نامهای به تاریخ تیر 1345 (نامۀ نهم) برای باستانی پاریزی نوشت: «گویا کتاب خلقیّات (مجموعه مقالات من در مسائل ایران)، که خود مجله با اجازه من به صورت کتاب چاپ کرده است، پسند بعضی از هموطنان واقع نگردیده است و یکی از نتایجش توقیف کتاب است و لابد عکسالعملهای دیگری هم دارد. عیبی ندارد، شرط کار همین است.» (ص 112). البته عکسالعملهایی هم داشت که نهفقط به «عیبی ندارد، شرط کار همین است» نگذشت، خیلی هم خُلق جمالزاده را تنگ کرد. جمالزاده بهعنوان وابستۀ فرهنگی سفارت ایران در سوییس گذرنامۀ سیاسی داشت. این گذرنامه را گرفتند و از مختصر مزایای آن محروم شد. اگرچه از همان بدو کار گروهی از دوستان و آشنایانش، ازجمله باستانی پاریزی، برای رسیدگی به این موضوع تلاشهایی را آغاز کردند اما حلوفصل این مسئله حدود دو سال به طول انجامید و بهگونهای که از نامههای این دوره برمیآید (نامههای شماره 10 تا 22) برای استاد دلودماغ چندانی نمانده بود. در نامهای از خدا خواست «یار و یاور» باستانی پاریزی باشد «به شرطی که حقیقتگویی، نان شما را نبرد و شما را گوشهنشین و بینوا نسازد» (صص 112-113) و در نامهای دیگر نیز چنین تصوّر کرد که به دلیل وضعیتی که پیش آمده است، باستانی پاریزی از مکاتبه با او اجتناب دارد ـ «احتمال دادم شاید چون آن شخصی که دربارۀ من به دولت گزارش داده بود در ضمن دو بار هم اسمی از سرکار عالی برده بود. (به طعن و طنز) شاید از طرف مقامات تذکری به جنابعالی شده است و تهدید کردهاند که با ارادتمند مکاتبه نمایید.» (ص156)، که احتمالاً چنین نبوده است و تعلل در مکاتبه دلایل دیگر داشت.[9] بههرحال با اصلاح کار جمالزاده در اوایل دسامبر 1968 (واسط آذر 1347) ـ «کار من… پس از دو سال دردسر اصلاح گردید و قلم عفو بر جرائم من روسیاه کشیدند و من هم گفتم شکرلله (ص 173) ـ وی دوباره بر سر شوق آمد و دور جدیدی از تلاشهایش برای هدایت باستانی پاریزی به راه راست آغاز شد. او را پیشقدم فنّ تاریخنگاری واقعی در ایران امروز» خواند (ص 181) و با اشاره به مشخصات کتابهایی چند در شیوه تاریخنگاری به زبانهای فرانسه و آلمانی، ابراز امیدواری کرد که «… در مواقع فراغت که لابد بسیار کم است رفتهرفته این نوع کتابها را مرور بفرمایید تا اگر نقصی در کارتان باشد رفع گردد (هرچند گمان نمیرود که نقصی در میان باشد، طفل یکشبۀ ما راه صدساله میرود)»(همان) و لابد برای محکمکاری و تجدیدعهد، این داستان را نیز میافزاید که «… اخیراً یک نفر از هموطنان که هیچ منتظر نبودم به سراغم بیاید، سرزده وارد شد و در بین صحبت پرسید شما چرا از مقالۀ آقای باستانی پاریزی که بر ضدّ نادرشاه نوشته بودند، تمجید کردید؟ همینقدر درنهایت برافروختگی جواب دادم چون من از نادرشاه متنفرم»(ص 181) تا حدود هفت- هشت سال دیگر تا آستانۀ انقلاب اسلامی، جمالزاده در مکاتباتش با باستانی پاریزی، کماکان مضامینی ازایندست را تکرار کرد؛ هم از سراسر دروغ بودن تاریخ ایران نوشت ـ «… دو سه هزار سال است که گوش مردمِ ایران حقیقت را نشنیده است…» ـ و هم طعن و کنایهای در حق کورش و داریوش و خوارزمشاهیان و شاهعباس و… نثار کرد (نامۀ 43، مرداد 1353). اگرچه در یک مرحله چنین به نظر آمد که بالأخره باستانی پاریزی را به آنچه بود پذیرفته است و سبک و سیاق نوشتههای او را با هزار و یکشب، کلیلهودمنه و مثنوی مولانا مقایسه کرد «… که هر داستانی داستانهایی را میزاید، یکی از دیگری جذّابتر و شیرینتر و سودمندتر …» (ص 262). اما چند سطر بعد، در همان نامه، از او میخواهد که «… تاریخ یعقوب لیث، را مورد تجدیدنظری قرار بدهد و با روح امروزی خود آن را از سر بنویسد و به هموطنان بفهماند که این مرد عیّار برای طرفداری از زبان فارسی و مواریث ملّی نبود [که] به شاعر گفت مرد حسابی من عربی سرم نمیشود برایم به زبان فارسی حرف بزن…» (ص 263). که البته تأثیری هم نداشت؛ احتمالاً باستانی پاریزی دیگر به این فرمایشات خو کرده بود. مکاتبات جمالزاده با باستانی پاریزی تا شش هفت سال پیش از درگذشت جمالزاده در آبان 1376 ادامه داشت (آخرین نامۀ تاریخدار این مجموعه، نامۀ شمارۀ 74، به تاریخ 7 آذر 1369 است) اما جالب آن است که از یک مرحله به بعد، از انقلاب اسلامی به اینطرف، نامههای جمالزاده به باستانی پاریزی دیگر جنبۀ تبلیغی- آموزشی ندارد؛ به نظر میآید کمال مطلوب خود را در سمتوسوی دیگری یافته و از باستانی پاریزی قطع امید کرده است. در اسفند 1362، در نامۀ شمارۀ 62، تحولات چند سال اخیرِ را چنین توصیف کرد: «… در باطن مأیوس بودم و خودم را با طنز و طعن سطحی دلخوش میساختم تا آنکه طنین انقلاب عجیب و بیسابقهای رعدآسا و با یک سرعت باورنکردنی در اطراف عالم پیچید و باز یک معجزۀ واقعی توجه را به خود معطوف داشت، با همۀ مشکلات و موانع خُرد و کلان درهای امیدواری گشوده گردید و من کمکم از زور فکر و مطالعه اعتقاد راسخ پیدا کرده بودم که تمام بدبختی ما در طیّ آنهمه قرون ناشی از استبداد مطلق و بیاعتنایی مصادر امر به طبقات پایین است… [و]… چنانکه میدانید چنین کیفیتی را با بیسوادی و بیخبری از دنیا اسباب مسلّم فساد منحوس میدانستم و میدانم. بسیار شکر خدا را بهجا آوردهام که دیدم تخت و تاج سرنگون شده است و کمکم، البته اگر خدا و مخلوق و حرص و طمع بینالمللی نخواهد و بگذارد، ممکن است سرانجام به سروسامان برسیم و امروز هم به همین امید هستم و یقین دارم که وضع ما تغییر خواهد یافت و مردم ایران به روزگار بهتری خواهند رسید…» (صص 319-320). توضیح بیشتر را قاعدتاً در دیگر نامههای جمالزاده و در خطاب به دیگر افراد، احتمالاً مصادر امور وقت، باید جستوجو کرد؛ آنگونه که به باستانی پاریزی نوشت در بدو انقلاب –(آبان 1358) درصدد تکمیل کتابی بود که «… سالهاست در دست تهیه است دربارۀ حکومت استبداد مطلق از زمان کورش و داریوش در ایران تا زماننا هذا…» هرچند تا جایی که میدانم موفق نشد آن را منتشر کند (ص 286). احتمالاً به دلیل کهولت و عوارض ناشی از آن دیگر قلم را یارای همراهی نبود؛ اما چه حیف! بعد از 2500 سال تازه زمینۀ رسیدگی به تاریخ ایران ـ تاریخ بیدروغ ـ بهگونهای که جمالزاده میخواست فراهم آمده بود و زمینۀ شکلگیری رویکردی که تحت عنوانِ کلّی مبارزه با «ستمشاهی» از همان مراحل نخست انقلاب در تمامی حوزههای تاریخی ـ از تدوین کتب درسی تا تهیة برنامههای فرهنگی ـ وجهی رسمی و فراگیر یافت. اگرچه در این دوره که وقتِ هنر بود و هنرنمایی، جمالزاده نتوانست آنچنانکه شاید و باید به قدرت قلم، نقش فعّالی در این معرکه ایفا کند، اما هنوز ذهن و زبانش کار میکرد. در سالهای 1368 و 1372 دو نفر از کارمندان مؤسسة تحقیقات و انتشارات دیدگاه که تهیه و انتشار آثاری چون خاطرات کیانوری و مریم فیروز را در کارنامۀ خود داشت، رشته مصاحبههایی را با او ترتیب دادند که بدگویی از رجال و چهرههای عصر پهلوی از ویژگیهای عمدۀ آن بود؛ این رشته مصاحبهها نخست در سال 1373 به صورت پاورقیهایی در روزنامۀ همشهری منتشر شد و چندی بعد نیز به صورت کتابی تحت عنوانِ لحظهای و سخنی با سیّد محمدعلی جمالزاده به صورت یکجا تجدید چاپ شد.[10] کوشندگان گمنام این مجموعه نمیدانستند که جمالزاده دربارۀ مراحل پیشین تاریخ ایران، از زمان کورش و داریوش تا زماننا هذا نیز آرائی متناسب با روزگار جدید و حتی احیاناً پیشنویس کتابی را در این خصوص دارد والّا در این حوزه نیز پرسشهایی را مطرح میکردند. به هر روی اگر به موضوع اصلی این یادداشت برگردیم، باید خاطرنشان کرد بخشی از نکاتی که جمالزاده در نامههایش به باستانی پاریزی دربارۀ کاستیهای اساسی تاریخنگاری ایران میگفت بیراه نبود؛ تحقیق و پژوهش دربارۀ تاریخی بدین عمق و گستردگی، مستلزم سعی و تلاشی بود بهمراتب پیش از آنچه داشتیم و در کار بود؛ اشارههایش به شیوههای جدید تاریخنگاری و ضرورت تأسی از پیشروان این امر در فرنگ نیز به همچنین. اما اظهارنظرهای تند و قاطع در نفی تمامی این پیشینه مستلزم دانش و تخصص بود که وی نداشت. دانش و تخصصی تاریخی به کنار، حتی در مواردی که انتظار میرفت احتیاط بیشتری به خرج دهد نیز بیپروا بود؛ موضوع برآمدن کورش و نقش یهودیها در آن یکی از این موارد است؛ بحثی که به نظر میآید آن را نخست اعراب در دهۀ 1340، در دورۀ همراهی ایران با اسرائیل در تقابلِ با پانعربیسم جمال عبدالناصر و دیگر هوادارانش، به راه انداختند و در سالهای بعد از انقلاب نیز در چارچوب ستیزهای که با ایران و ایرانیّت برپا شد در پارهای از رویکردهای نیمهرسمی جایگاهی یافت. آیا جمالزادهای که نهفقط هیچگاه آلودۀ یهودستیزی نبود که اصولاً دشمن سرسخت هرگونه تعصب، مخصوصاً نوع مذهبی آن بود ـ که خود در ایام کودکی در ایران شاهد و قربانی یکی از گونههایش بود ـ اینقدر خام و ساده بود که نسبت به تبعات طرح یک چنین مباحثی و نتایجی که میشد از آن گرفت آشنایی نداشته باشد؟ مناسبات جمالزاده با ایران مناسبات پیچیدهای بود.[11] روی دیدن ایران را نداشت، از بسیاری از خصوصیات ایران نیز بیزار بود. اما در تمامی سالهایی که از ایران دور بود ـ حدود نود سال ـ تمام فکر و ذکرش ایران بود. آنچه را که در فرنگ میدید و تجربه میکرد نیز جز به نحوی مرتبط با ایران به نوع دیگری نمیتوانست بیان کند. حتی شاید بتوان گفت بهرغم آن حضور طولانی در فرنگ از لحاظ فکری و روحی نیز تغییر چندانی نکرد، همان جوان دلتنگ و آزردهای ماند که در پی قتل پدرش به فرمان محمدعلی شاه، ایران را برای همیشه ترک کرد و جز چند بار، آنهم برای دورههایی کوتاه، به میهنش برنگشت، حال این مناسبات بیشتر عشق بود یا نفرت و شاید تلفیقی از هر دو، پرسشی است که شاید هیچگاه نتوان پاسخی به آن یافت. [1] محمد شریفی، فرهنگ ادبیات فارسی، ویراست دوم، (تهران: فرهنگ نشر نو، 1396)، ص 567؛ برای یک مرور کلّی نیز بنگرید به: حسن میرعابدینی، شهروند شهرهای داستانی، زندگی و آثار سیّد محمدعلی جمالزاده، (تهران: نشر چشمه، 1396). [2] برای مثال بنگرید به: نامههای جمالزاده در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، به کوشش سوسن اصیلی، (تهران: سخن، 1378)، و نامههای ژنو از سیّد محمدعلی جمالزاده به ایرج افشار، با همکاری محمد افشینوفایی و شهریار شاهیندژی، (تهران، سخن، 1388). [3] مقالۀ محمدابراهیم باستانی پاریزی دربارۀ نادرنامه، محمدحسین قدوسی، نشریه انجمن آثار ملّی خراسان، چاپخانه خراسان، 1339، 41، 726 ص در: راهنمای کتاب، س 5، ش 10، (دی 1341)، ص 1004. [4] نامه 28، بهمن 1348 [شمارة 27] [5] باستانی پاریزی، «سفارش و فرمایش»، س 37، ش 4، خواندنیها، (1347)، به نقل از کتاب زیر این هفتآسمان، چ 5، (1391)، ص 346. [6] جمالزاده در این نامهها، و احتمالاً در واکنش به بیپاسخ ماندن نامههایش، چندین بار متذکر شد که انتظار پاسخ ندارد: «… چون بین الاحباب، تسقط الآداب» [رعایت آداب بین دوستان لازم نیست] حدیثی درست است مکاتبه و مراسله مرتب را زاید میشمارم» (نامه دوم، ص 55). و همچنین در نامه چهارم: «کاغذهای من محتاج جواب نیست، بیخود وقت گرانبهای خودتان را صرف نوشتن نفرمایید مگر در صورت لزوم و ضرورت» (ص 87). و همچنین در نامه 26، «… استدعا دارم زحمت جواب نوشتن به خود مدهید که سرسوزنی راضی نیستم.» (ص 185) اصولاً در این عرصه، آنهم برای یک فرد شاغل، پابهپای جمالزاده آمدن میبایست کار بسیار دشواری باشد. [7] باستانی پاریزی، «خود مشت و مالی» به نقل از کتاب اژدهای هفتسر، تهران: دنیای کتاب. [8] برای متن گزارش زینالعابدین مؤتمن بنگرید به: ناصرالدین پروین، جمالزاده، خاطره، برداشت، اسناد، (تهران: جهان کتاب، 1394)، صص 153-161) [9] در گزارش زینالعابدین مؤتمن که خود نسخهای از آن را برای جمالزاده فرستاد بهعنوان یک جمله معترضه و افزودهای بر گزارش اصلی، به تمجید جمالزاده از مقاله «نادر دوران» باستانی پاریزی اشاره شده است (پیشین، ص 159). [10] لحظهای و سخنی با سیّد محمدعلی جمالزاده، ویرایش و تنظیم فنّی و یادداشتهای مسعود رضوی، تهیه و تدوین مؤسسه دیدگاه، (ناشر: شرکت همشهری، 1372). [11] برای نکات و اشاراتی در این خصوص علاوه بر گزارش پیشگفتهٔ زینالعابدین مؤتمن بنگرید به بخش «خاطرهها و برداشتها»ی دکتر ناصرالدین پروین در جمالزاده… (پیشین، صص 58-110). خلقیّات جمالزاده
و صبر و تحمّل باستانی پاریزی
پیشنهاد مطالعه: حکایت راستینمایی آینه




