سایت معرفی و نقد کتاب وینش
سایت معرفی و نقد کتاب وینش

خاکسترسپاری؛ ور خيام‌وش پرويز دوائی

خاکسترسپاری؛ ور خيام‌وش پرويز دوائی


تاکنون 1 نفر به این کتاب امتیاز داده‌اند

 

تهیه این کتاب

«خاکسترسپاری» عنوان یکی از نامه‌های پراگ پرویز دوائی‌ست که در مجموعه‌ی «به خاطر باران» منتشر شده است، در میان نامه‌هایی همه ناظر بر خاطرات وطن، کودکی، عکس‌برگردانهای رنگی، بادبادکها، «تارزان» و «هزار و یک شب» و «شزم»، سینما رفتنهای توی عید، نقل و شیرینی و راحت‌الحلقوم و مادر، حافظ و نظامی و «ساقه‌های علف» والت ویتمن، زندگی و شادی و سفره‌ی نوروز گستردن، دل به سبزه‌زارها سپردن و در عشق درآويختن، خنديدن و از غم رستن، و به طور كلی در دل مرامنامه‌ي شادمان ستايشگر زندگی دوائی، این یکی نامه، درواقع پژواك جان‌افزای آن ور خیام‌وش او‌ست در مواجهه با صعوبت مرگ؛ شاعرانه و شکوهمند.

به خاطر باران

نویسنده: پرویز دوائی

ناشر: جهان کتاب

نوبت چاپ: ۲

سال چاپ: ۱۳۹۹

تعداد صفحات: ۱۴۲

شابک: ۹۷۸۶۰۰۶۷۳۲۳۰۵

«خاکسترسپاری» عنوان یکی از نامه‌های پراگ پرویز دوائی‌ست که در مجموعه‌ی «به خاطر باران» منتشر شده است، در میان نامه‌هایی همه ناظر بر خاطرات وطن، کودکی، عکس‌برگردانهای رنگی، بادبادکها، «تارزان» و «هزار و یک شب» و «شزم»، سینما رفتنهای توی عید، نقل و شیرینی و راحت‌الحلقوم و مادر، حافظ و نظامی و «ساقه‌های علف» والت ویتمن، زندگی و شادی و سفره‌ی نوروز گستردن، دل به سبزه‌زارها سپردن و در عشق درآويختن، خنديدن و از غم رستن، و به طور كلی در دل مرامنامه‌ي شادمان ستايشگر زندگی دوائی، این یکی نامه، درواقع پژواك جان‌افزای آن ور خیام‌وش او‌ست در مواجهه با صعوبت مرگ؛ شاعرانه و شکوهمند.

به خاطر باران

نویسنده: پرویز دوائی

ناشر: جهان کتاب

نوبت چاپ: ۲

سال چاپ: ۱۳۹۹

تعداد صفحات: ۱۴۲

شابک: ۹۷۸۶۰۰۶۷۳۲۳۰۵

 


تاکنون 1 نفر به این کتاب امتیاز داده‌اند

 

تهیه این کتاب

خاکسترسپاری؛ ور خيام‌وش پرويز دوائی

 

 

 

نگاهی به مرگ‌انديشی خيام‌وار پرويز دوائی در يكی از نامه‌های مجموعه‌ی «به خاطر باران»

 

 

 

«خاکسترسپاری» عنوان یکی از نامه‌های پراگ پرویز دوائی‌ست که در مجموعه‌ی «به خاطر باران» منتشر شده است، در میان نامه‌هایی همه ناظر بر خاطرات وطن، کودکی، عکس‌برگردانهای رنگی، بادبادکها، «تارزان» و «هزار و یک شب» و «شزم»، سینما رفتنهای توی عید، نقل و شیرینی و راحت‌الحلقوم و مادر، حافظ و نظامی و «ساقه‌های علف» والت ویتمن، زندگی و شادی و سفره‌ی نوروز گستردن، دل به سبزه‌زارها سپردن و در عشق درآويختن، خنديدن و از غم رستن، و به طور كلی در دل مرامنامه‌ي شادمان ستايشگر زندگی دوائی، این یکی نامه، درواقع پژواك جان‌افزای آن ور خیام‌وش او‌ست در مواجهه با صعوبت مرگ؛ شاعرانه و شکوهمند.

 

كه مگر نه اينكه گفته‌اند «مرگ و زندگی دو ركن اساسی انديشه و تفكر خيام است» پرويز دوائی در ديدن زيبايی‌های جهان، يادآوری خاطرات عاشقانه، دكه‌های كتابفروشی و ظهرهای دراز كتاب خواندن و دل بستن و درشكه‌سواری، در دامن قبا بركشيدن از اخبار تلخ كشتار و ستم‌پيشگی و اندوه، همچون خيام است كه می‌گويد: «گر يك نفست ز زندگانی گذرد / مگذار كه جز به شادمانی گذرد» يا «تركيب طبايع چو به كام تو، دمی است / رو شاد بزی اگرچه بر تو ستمی‌ است».

 

اما «خاكسترسپاری»، مواجهه‌ی خيام‌وار اوست نه با زندگی كه با مرگ، نامه‌ی اسطقس‌داری به وصیت ماننده که خطاب به یکی از رفقایش می‌نویسد در اشاره به باغستان و سبزه‌زار پهناور زیبایی در پراگ، پشت کلیسای کهن مارکتا؛ خودش در همان مطلع روایت از خیام هم حرف می‌زند آنجا که می‌گوید خاکستر مرا بیاورید در این باغ بپاشید که «معمولا آدمیزاد را تقلیل می‌دهند به مشتی خاکستر (معادل آن خاکی که آقا خیام هی ازش دم می‌زند).» كه خيام از آن آدمهايی‌ است كه پرويز دوائی در وصف حالها زياد از او می‌گويد، به شعری و اشارتي.

 

و اينجا در اين نامه‌ی شريف و آب‌چشم‌آور و رشك‌برانگيز «خاكسترسپاری»، او خود چهره‌ی امروزی خيام است وقتی كه مرگ را دگرديسی باشكوه انسان می‌بيند آنچنان كه خيام گفته بود: «اين كوزه‌گر دهر چنين جام لطيف/ می‌سازد و باز بر زمين می‌زندش» و يا آنجا كه می‌سرايد: «هرجا كه قدم نهی تو بر روی زمين / آن مردمك چشم نگاری بوده است».

 

و پرويز دوائی اين مرگ‌انديشی زندگی‌بخش خيام‌وش را در «خاكسترسپاری» خود، با همين معرفت‌شناسی زيباست كه بازنمايی می‌كند با اين تفاوت كه دوست دارد خودش انتخاب كند كه در كدام پهنه از اين جهان، در كدام باغستان از باغستانهای شهر مالوفش، پراگ، زيبايی نگارين خود را بر جای خواهد نهد و از همين روست كه می‌گويد:

«شما آن قوطی را وردار و بزن زير بغل و بيا رو به اين باغ بانو ماركتا، كه اسم قشنگی هم دارد از قضا و از داخل اين بنای فاخر قديمی آواز آهنگهای قشنگی به گوش می‌رسد، شما بكوب و بيا و فقير را در آن باغ وسيع پشتی پخش و پلا كن كه اگر بعد از اعلام شماره‌ی پرواز ما و عزيمت نهايی، شما كه از بنده جوان‌تر هستی، روزی روزگاری انديشه‌ی ما، آكنده با ياد اين شهر و باغ و بساطش به دلت افتاد و گذارت به اين باغ افتاد، فقير را جايی در گوشه و كنار اين باغ، پشت دار و درخت و بوته‌هايش جست و جو كنی».

 

كه اين همه انگار واگويه‌ای باشد از آن بيت خيام كه می‌گويد: «خواهيد به روز حشر يابيد مرا؟ / از خاك در ميكده بوئيد مرا» كه درختان رفقای دوائی‌اند در قصه‌ها و نامه‌هايش، و باغ و بستان و گل‌افشانی بهار مثل نقل سر عروس، هماره برای او از هر شرابی سكرآورتر است، ميكده‌ی اوست. او سبزه‌زار را برای آرامگاه برمی‌گزيند از اين رو كه چونان خيام بر اين باور است كه: «اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست / تا سبزه‌ی خاك ما تماشاگه كيست»

 

 

و براي پرويز دوائی اين به سبزه‌ی خاك بدل شدن، اين مرگ به زندگی دوباره ماننده، شور و شكوهی رشك‌برانگيز دارد و از همين روست كه در پایان نامه‌ی «خاكسترسپاری» -كه اشك بر چشم دلدادگان قلم شريف و وجود دردانه‌ی عزيزش می‌فشاند- شورانگیز و آزاد و رستگار از مرگ، و رهایی در دست باد و خاک و چمن سخن می‌گوید که تو گویی مرگ آرزوی اوست مثل آرزوی دویدن در علفزار پس از باران، مثل چيدن توت از درخت بهار، مثل رفتن كودك به آغوش گرم و پيرهن گل‌اندود مادر:

«آن ظرف خاکستر مربوط را نثار کن بر خاک، به پیروی از فرمایش آن آقای بزرگوار که فرمود: «نوبت چو به ما رسد نگونسار کنید…» شما این را سرازیر کن روی چمن و برگرد و برو دنبال کار و زندگی‌ات و دیگر کاریت نباشد…

و بقیه‌اش با بنده که حالا ول شده‌ام، به‌به! مثل روحی سبکبال، بیدار، سرزنده و شاداب، بیدارتر از هر زمان دیگری در هستی قبلی‌ام، هستی عاطل خاکستری‌ام، ول شده‌ام، پرنده‌ی رها در این فضای سرسبز پذیرا، و دارد جذب خورشید می‌شود ذرات‌ام، و جذب درخت و برگ می‌شود در یک انتخاب آمالی که دیگر دست خود آدم نیست، که-خدا را شکر – اندیشه و اراده پشت‌اش نیست و دارد می‌چرخد و دور می‌زند ذرات، در این مقصد نهایی، در این انتهای بی‌انتها که مصداق آن، روزی (یا شبی) خاص ا‌ست در هستی آدمیزاد که «نهال عمر انسان کنده و اجزایش ز یکدیگر پراکنده شود…»

 

در چنین حالتی، این اجزایی که نماینده‌ی هستی، اندیشه، آرزو، حسرت، نگاه و عاشقی‌های آدم هستند دارند می‌چرخند. در این حالت آمالی… برگشته‌ام به ناآگاهی پیش از هست شدنم، پیش از آن که آدم را صدا بزنند و به این دنیا فرا بخوانند، و دارم چرخ می‌زنم در این فضای طلایی، آفتابی، درختی، ولی البته دورادور، و بر آن گیسوان طلای روشن و طلای تیره فرود نمی‌آیم، فرودی در سر ندارم، سری و اندیشه‌ای ندارم، پروازی‌ست که به یک هستی گیاهی بپیوندد، بنشیند بر برگی، ساقه‌ی علفی، اشکهای صورتی گل کوچکی، پروازی که ورای همه‌ی معنی‌های کوچک مرگ و زندگی و جاوادنگی‌ست.»

و به اين ترتيب است كه «به خاطر باران»، به خاطر اين نامه جانت را برمی‌آشوبد و تو را به صرافت انديشيدن به مرگ می‌اندازد، فراخوانی شاعرانه و شكوهمند از سوی نويسنده‌ای كه زندگی و زيبايی را از هرچيز ديگری دوست‌تر می‌دارد.

 

 

 

پرویز دوایی

  این مقاله را ۲ نفر پسندیده اند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *