جعل هویّت مردانه
نقدی بر چهار کتاب جدید دربارهی ارنست همینگوی
نویسنده: فینتان اوتول[1]
ترجمهی گلی امامی
(این متن پیشتر توسط مجلهی جهان کتاب ترجمه و منتشر شده است.)
کتاب «ارنست همینگوی: زندگینامه» مری وی. دییربورن [2]
کتاب «ارنست همینگوی: یک زندگی جدید» جیمز ام. هاچیسون [3]
کتاب «نویسنده، ملوان، سرباز، جاسوس: ماجراهای اسرارآمیز و پنهان ارنست همینگوی1935-1961» نیکلاس رینولدز [4]
کتاب «داستانهای کوتاه ارنست همینگوی:نسخهی کتابخانهی همینگوی. با ویرایش و مقدمهی شان همینگوی» گردآوری پاتریک همینگوی[5]
مطمئن نیستم که انجمن ملّی تفنگچیان[6] (انجمن طرفداران خریدوفروش آزاد اسلحه در امریکا) هرگز به عقلش رسیده باشد که یک برندهی جایزهی نوبل ادبیات را به عضویت بپذیرد. اگر رسیده باشد، تردید نکنید آن عضو قطعاً ارنست همینگوی میبود. کتاب نفیسی در سال 2010 چاپ شد با عنوان تفنگهای همینگوی.
کاتالوگی با تصویرهای رنگی فراوان، بسیار خوشچاپ، بسیار دقیق و به شکل غریبی فتیشیستی از مجموعهی سلاحهای این نویسندهی بزرگ: براونینگ اتوماتیک 5ام، کلت وودمن، تفنگ وینچستر 21، برتای اس3، تفنگ منلیچرشوئناور، نیترو اکسپرس577 (که همیشه در تخیّلش میخواست سناتور مککارتی را با آن بکشد)، بیگ بور ماوزر، و مسلسل تامپسن که مدعی بود کوسهها را با آن شکار میکرده.
در یکی از تصاویر با در دست داشتن تفنگ براونینگاش با غرور کنار گری کوپر ژست گرفته، یا در حال نشان دادن تفنگ پامپ 12اش به یک زیباروی هالیوودی است، با این زیرنویس: «همینگوی عاشق این بود که به زنها تیراندازی بیاموزد، و کدام مردی است که نخواهد در این مورد استاد جین راسل باشد؟» عکس دیگر با گریفین و هو و تفنگ 30-60 اسپیرینگفیلد، که «هنوز از خون گوزن، آهو و خرس آلوده است». تنها تفنگی که گردآورندگان کتاب از هویتش مطمئن نیستند، تفنگی است که در سال 1961 با آن به زندگی خودش خاتمه داد.
رمانتیسیزم امریکایی همینگوی ارتباطی عمیق با دنیای طبیعت داشت که از طریق حملات خشونتآمیز به آن، بیان میشد. در یکی از هنوز جذابترین داستانهایش، «پدران و پسران»، شخصیت همذاتش، نیک آدامز را میبینیم که در جادهای بیرون شهر میراند و «در تخیلاتش مشغول شکار در آن طبیعت» است.
و همین ویژگی حریصانه بود که همینگوی را در زمان خودش به عنوان معیار «طلای مردانگی» امریکایی به شهرت رساند. همانگونه که دیوید اِرْل، در مجلهی (مردانه)اش، تمام مردان[7]، در سالهای 1950 با عناوینی چون: «همینگوی: نمونهی مردانگی شمارهی یک در امریکا» و «سینهی پشمالوی همینگوی»، نشان داده است.
لیکن همین خصوصیات «نر گردنکلفت»، و تمایل به تصاحب زنان و شکست طبیعت است که اکنون همینگوی را به شخصیتی وحشی تبدیل کرده است. دشوار است با مردی همدلی نشان داد که در تلگرافی به زن سومش، روزنامهنگار درخشان، مارتا گلهورن[8]، زمانی که در حال پوشش خبری جنگ جهانی دوم بود، مینویسد: «تو خبرنگار جنگی هستی یا همسر رختخواب من؟» و از آن بدتر کشتار شیرها، چیتاها، پلنگها و کرگدنها در افریقاست، یا افشاگری رک و پوستکندهی مری دییربورن، از سرنوشت هجده ماهی که همراه رفقایش در کیوست گرفته: «از آنها برای کود باغچههای همسر دومش پائولین، استفاده میکرد.»
افزون بر این، و با در نظر گرفتن شواهد بسیار در سالهای آخر عمرش – و به نقلقول از همسر چهارمش مری: «بسیار پرخاشگر، خشن، متجاوز و بینهایت کودکانه» رفتار میکرد – طبعاً خواندن زندگینامهاش انزجار بیشتری برمیانگیزد. باوجوداین، اشتهای خواندن زندگینامههای همینگوی سیریناپذیر است.
به نظر میرسید مایکل رینولدز، هر آنچه را که گفتنی بود در زندگینامهی پنججلدیاش که بین سالهای 1986 تا 1999 منتشر شد، گفته است، ولی کتابها همچنان یکی پس از دیگری منتشر میشوند و بر مسئلهای تأکید میورزند که گلهورن، در نامهای به مادرش درست پیش از طلاق از همینگوی، اشارهکرده بود: «یک مرد باید نابغه باشد که بتواند چنین انسان نفرتانگیزی از خودش بسازد.»
تداوم کندوکاو بیشتر و بیشتر در زندگی همینگوی خطر آلودگی را به وجود میآورد: این گِلولای نفرتانگیز شخصیتی میتواند در نبوغِ آثاری چون وداع با اسلحه، خورشید همچنان میدرخشد، و انبوهی داستانهای کوتاه درخشان دیگر نفوذ کند. مگر اینکه بپذیریم (از طریق این حفاریها) ناظر قلابی بودن مردانگی مرد شمارهی یک امریکا و تراژدی عمیق این نوع مردانگی، که در سراسر زندگی همینگوی نقش داشته است، هستیم.
جیمز هاچیسون، در اوایل کتاب زندگینامهی جدیدش، حکایتی تعریف میکند که همان اندازه مصنوعی است که نیزهماهیِ مردهی فیلم پیرمرد و دریا، قلابی است. در این داستان به تضاد میان ویژگی سوپرمن بودن جسمی و روحی همینگوی و نحیف و نزار بودن جیمز جویس در پاریس اواسط دههی 1920 میپردازد:
همینگوی اغلب درباره ضعف قوای جسمانی مرد ایرلندی سر به سرش میگذاشت، و زمانی که برای تفریح و میگساری میرفتند، که اغلب میرفتند، همین مسئله به همینگوی فرصت میداد که بیشتر خودنمایی کند. در موقعیتی، که جویس مست کرده بود و با مردی درگیر شده بود و میخواست مردانه از پسش بربیاید، بهسادگی رو میکند به همینگوی و میگوید: «همینگوی ترتیبشو بده. ترتیبشو بده.»
آیا واقعاً جویس در میخانهها جنگودعوا راه میانداخت؟ اگر چنین است، پس زندگینامهنویسان او نکتهی مهمی را از قلم انداختهاند. مایکل رینولدز، در کتاب موثقش همینگوی: سالهای پاریس، هیچ اشارهای به این داستان دهان آب انداز نمیکند. اصل این حکایت، تا آنجا که من میتوانم بگویم، قمپز درکردن همینگوی در سی سال بعد است، که آن را در مصاحبهای با مجلهی تایم، و پس از بردن جایزهی نوبل ادبیات در 1954 تعریف میکند. و البته محتوای ماجرا آشکارا ساختگی است.
حکایت پنهان شدن ایرلندی نحیف و نزار در پشت امریکایی قلدر، بخشی از نقلقولی است که در آن ظاهراً جویس به همینگوی میگوید: «نگران است که نوشتههای خودش زیاده از حدّ شهرستانی باشد و اینکه شاید بهتر است قدری سفر کند و دنیا را ببیند.» و نورا، همسر آیندهی جویس، که در حال گوش دادن است، حرف او را تأیید میکند: «همسرش هم حضور داشت و گفت، که نوشتههایش بیشازحدّ شهرستانی است – “بد نیست جیم کمی هم به شکار شیر برود.”»
آنچه کل داستان را آشکارا ساختگی مینمایاند این است که تاریخ نخستین سفرهای شکار شیر همینگوی مربوط به 1933 است، در حدود ده سال بعدازاین بهاصطلاح گفتوگو. در حقیقت، جویسها ظاهراً اعتراف میکنند که جویس نویسندهی بهتری میشد اگر مانند دهههای آخر عمر همینگوی میبود: نمونهی مردانهای از جهانگرد و شکارچی، و نه مرد لاغر و نحیفی که نیازمند همپیالهاش بود که به نمایندگی از او ترتیب طرف را بدهد.
بهعبارتدیگر، این ماجرا چیزی بیشتر از آنکه به ما بگوید که همینگوی دروغگویی ناگزیر بود نیست و اینکه هاچیسون حماقت کرده و در دام این دروغها افتاده است. تصوّر جویس در یک سفر شکاری به افریقا، میتواند سرگرمی بانمکی برای مجلس شامی باشد: پروست در فضا یا کافکا در دیسکو. لیکن، در بطن این شوخی اندوه عمیقی نهفته است.
زیرا این داستانهای مندرآوردیِ بیاساس جایگزین نکتهای شده که میتواند حقیقت داشته باشد: اینکه همینگوی ارتباط عمیقی با جویس داشته است. و خورشید همچنان میدرخشد و وداع با اسلحه، به چیزی میپردازند که جویس در یولیسز انجام داده بود. همانگونه که خود همینگوی در مصاحبهای با جورج پلیمتون[9] در پاریس ریویو (1958) اعتراف کرده: «تأثیر آثار جویس عاملی بود که همهچیز را دگرگون کرد، و امکان این را به وجود آورد که از موانع ببُریم.»
بخشی از این موانع نوشتن دربارهی روابط جنسی و جسم بود و بخشی مسئلهی سبک. همینگوی از آزادیای که جویس خلق کرده بود بهرهی فوقالعاده بُرد. لحن استادانهی داستانهای نیک آدامز او ملهم از دوبلینیها است: بهعنوانمثال نمیتوان نخستین اثر بسیار موفقش «اردوگاه سرخپوستها» را بدون «آرابی»[10] مجسم کرد، و در مقدمهی شان همینگوی در چاپ جدید داستانهای کوتاه همینگوی میخوانیم که چگونه پدربزرگش هشت صفحه از اول این داستان را حذف میکند تا خواننده را مستقیم وارد جریان بکند، همانگونه که جویس کرده است.
تکگویی درونی مری، همسر هری مورگان، در آخر داشتن و نداشتن، ممکن است جایگزین موفقی برای مالی بلوم در یولیسز نباشد، اما دستکم جویس این مجوز را به همینگوی داد که امتحان کند.
باوجوداین، این قبیل تأثیرها در مقابل چیزی که جویس به همینگوی داد، اهمیت کمتری دارد: همانا تصور مشخصی از مردانگی. و این درست نقطهی مقابل شخصیتی است که همینگوی بعدها جعل کرد – قهرمانی که «مسائل را مردانه حلوفصل میکند». جویس در لئوپولد بلوم، قهرمانی به ما میدهد که چیزی را حلوفصل نمیکند و اصولاً اصلاً مردانه عمل نمیکند؛ مردک حقیر صلحطلبی که با خیانتهای مالی کنار میآید.
تراژدی بزرگ همینگوی این است که در این ضعف مردانه غوری عمیقتر کرد و سپس دقیقاً خود را به نقیضهای از مردانگی تبدیل کرد که میخواست براندازدش. و با تمام این حرفوحدیثهایش دربارهی شجاعت، احتمالاً او ضعیفترین شخصیت ادبی قرن بیستم است.
همینگوی در دو مورد تصوراتی داشت که آنها را پشت شهرت عمومی عجیبوغریبش پنهان کرده بود – نوعی تخیلات جنسی پیچیده و دیگری آسیبدیدگی روحی. از زمان چاپ رمان ناتمامش باغ بهشت، که او بیوقفه از سال 1945 تا 1961 روی آن کار کرده بود، آشکار شد که عبور از مرزهای روابط جنسی او را به هیجان میآورد. شخصیت مرد – مرد او حداقل بخشی در تخیلاتش مرد – زن بود. از پیش مشخص بود که همینگوی به امکانات تحریکآمیز دوجنسیتیها تمایل دارد.
در وداع با اسلحه، فردریک و کاترین بحث میکنند که موهایشان را به یک حد بلند کنند، «تا هردو یکی شوند». در داستان «آخرین کشور خوب»، خواهر نیک آدامز موهایش را کوتاه میکند تا شبیه برادرش شود – «حالا من هم پسر شدهام» – که نیک در پاسخ میگوید: «خیلی خوشم میآید». لیکن باغ بهشت این مقوله را بهمراتب فراتر بُرد. کاترین موهایش را کوتاه میکند تا شبیه دیوید همسرش شود، و دیوید به دختری به نام کاترین تبدیل میشود […] .
زلدا فیتزجرالد (همسر اسکات فیتزجرالد) سربهسر همینگوی میگذاشت و میگفت «اِواخواهری با سینهی پشمالو»، که حرفی نادرست و ظالمانه بود، ولی دستکمی از کاریکاتوری که همینگوی از خودش بهعنوان مردترین مرد کرهی زمین ساخته بود، نداشت.
زندگینامهی جدید مری دییربورن بسیار متعادل و عمیقاً پژوهشی است و به نحو قانعکنندهای برخی از این علائق همینگوی را تا دوران کودکی او پیگیری میکند و اینکه مادرش، گریس، طوری رفتار میکرد که گویی همینگوی و خواهر بزرگترش مارسلین دوقلو هستند و موهایشان را یکجور کوتاه میکرد و اصرار داشت در یک کلاس باشند. انزجار شدیدی که همینگوی نسبت به خواهرش پیدا کرده بود شاید نخستین بیان واکنش او نسبت به نیاز پیچیده و افراطی در جهت مخالف بود.
درعینحال پیچیدگی مقولات جنسی همینگوی میتواند به تجربهی او از جنگ جهانی اول بازگردد. البته از تصور اینکه جنگ به او آسیب رسانده بود، متنفر بود. بخشی به این دلیل از آن نفرت داشت که به کلیشهای تبدیل شده بود. در نحوهی گفتار بیتفاوت جیک بارنز[11]، راوی خورشید همچنان میدرخشد، با بِرت اَشلی، در عین طنز نوعی بیزاری و ملال دیده میشود: «احتمالاً میتوانستیم به صحبت ادامه بدهیم و دربارهی جنگ بحث کنیم و بپذیریم که در واقعیت مصیبتی برای تمدن بیش نیست، و بهتر بود از آن پرهیز شود.»
قابلدرک است کسی که خانوادهاش طیّ چند نسل دچار مصیبت اختلالات روانی و خودکشی بوده، نخواهد در حدّ موضوعی برای پژوهش تنزل یابد. در مصاحبهی 1954 با مجلهی تایم، [روزنامهنگار] میپرسد: «اگر کسی از شما بپرسد که هر کاری که انجام دادهاید ناشی از برخی آسیبهای روانی بوده، چه جواب میدهید؟ [پاسخ میدادم] بنده خیال ندارم به عنوان لگز دایاموند[12] ادبیات شناخته شوم.» (دایاموند گانگستری بود که از چندین سوءقصد جان سالم به در برده بود.)
زمانی که در سال 1959 تحقیق فیلیپ یانگ دربارهی او منتشر شد، همینگوی در نامهای به هاروی برایت[13] اینگونه اعتراض کرد: «مگر همهچیز آسیب روانی است؟ بله، در 1918 آسیبهای زیادی بود ولی در 1928 دیگر اثری از آنها نبود». لیکن اگر مردانگی غلوآمیز روشی برای فرار همینگوی از جاذبهاش نسبت به دوجنسیتی بودن بود، ژستهای«اَکشن مَنِ» افراطیاش، و بازگشت مدام به صحنههای مرگبار و خطرناک، بدون تردید علائمی بودند از تأثیر عمیق تجربههای اوایل جنگ.
همینگوی هجده ساله – به تعبیر امروزی ما هنوز نوجوان – در ژوئن 1918 وارد ایتالیا شد. در اولین روز ورودش، حتی پیش از آنکه بتواند خود را به واحد آمبولانس صلیب سرخ معرفی کند، به صحنهای از انفجار عظیم یک کارخانهی اسلحهسازی در چهارده کیلومتری میلان فراخوانده شد. نخستین مزهی جنگ برایش جمعآوری تکههای بدن کارگران کارخانه بود. هاچیسن از یادداشتهای یکی از همرزمان همینگوی چنین نقل میکند:
«به سیمخاردارهای دور کارخانه تکههای گوشت آویزان بود، تکههای سر، بازو، ساق پا، پشت، موی سر و گاهی تمام یک نیمتنه. بهسرعت برانکاری برداشتیم و شروع کردیم به جمعآوری بدنهای تکهتکه. اولین چیزی که دیدیم بدن یک زن بود، پاها رفته بود، سر رفته بود، و امعایش بیرون ریخته بود. همینگوی و من منجمد شده بودیم ولی دندانهایمان را قفل کردیم و آن چیز را روی برانکار گذاشتیم…»
باکمال شگفتی دییربورن در زندگینامهی پرمحتوایش فقط یک پاراگراف به این واقعه اختصاص میدهد، و برداشتش را از این فاجعهی دهشتناک در یک جمله خلاصه میکند: «بهاحتمالزیاد ارنست در حالی این کار را انجام میداد که قلبش در دهانش بود». به احتمال زیاد بچهای که هرگز شاهد مرگ فجیعی نبوده، چه رسد به جمعآوری بالاتنهای که امعایش بیرون ریخته باشد، درحالیکه از دیدن منظرهی بدن متلاشی منجمد شده بود، بهشدت تحت تأثیر قرارگرفته بوده است.
زمانی که همینگوی این تجربه را در داستان/جستاری با عنوان «تاریخ طبیعی مرگ» به کاربُرد، آن را در قالب عینیتی غلوّآمیز مطرح کرد. داستان چنین آغاز میشود: «همیشه تصور میکردم که جنگ به عنوان عرصهای برای ملاحظات طبیعیدانها به پایان رسیده.» در این فراز مربوط به آن حادثه، بهسرعت «من» به «ما» تبدیل میشود و حرفی هم از منجمد شدن نمیزند. لحنی سرد و بیتفاوت پیدا میکند:
«به یاد میآورم که پس از جستوجوی دقیق برای یافتن اجساد، تکهتکهی بدنها را جمعآوری کردیم. بسیاری از این تکههای جداشده، به سیمخاردار سنگینی که دور محوطهی کارخانه را فراگرفته بود، و هنوز بخشهایی از آن باقی بود، آویزان بودند، و ما بسیاری از این تکههای جداشده را برداشتیم…»
تکرار «جداشده» قابلتوجه است (ناخودآگاه؟)، نخست با لحنی گذرا، که در عمل بین ما و فعالیت همینگوی و همکارش که تکههای بدن آویخته به سیمخاردار را جمع میکردند، فاصله بیندازد، و بار دیگر برای ایجاد فاصله بین آن «تکهها» از انسانیتی که تا همین اواخر به آن تعلق داشت. در این نثر چیزی هست که قانعکننده نیست، چیزی که برای عایق کردن نیاز به شرح واقعیت ماجرا، وحشتزده است.
و این فاصلهگذاری بهکلّی محملش را از دست میدهد وقتیکه همینگوی در ادامه با بیتفاوتی سوررئالی مینویسد: «رانندگی در منظرهی زیبا ولی خاکی لمبارد…آن وظیفهی ناخوشایند را جبران میکرد». به این نمیگویند اعتراض. وقتی نسخهی اول این نوشته را در چاپ جدیدشان همینگوی میخوانیم، پدربزرگش مینویسد: «اما دربارهی آنچه دیدهام چه فکر میکنم؛ من معمولاً از چیزهای وحشتناک، تحت تأثیر قرار نمیگیرم.» که باور کردنش دشوار است.
باوجوداین چیزی که در نوشتهی «تاریخ طبیعی مرگ» به نحو غریبی چشمگیر است، علاقهی او به مو به عنوان وسیلهای برای وارونگی جنسیت است:
«در مورد جنسیت مردهها، واقعیت این است که به قدری به دیدن جسد مردها عادت میکنی که دیدن زنی مرده شگفتانگیز است. من برای نخستین بار پسوپیش شدن جنسیت معمول را در انفجار یک کارخانهی اسلحهسازی در نزدیکی میلان دیدم… واقعاً باید اعتراف کنم، دیدن اینهمه جسد زن به عوض مرد، تکاندهنده بود. در آن روزها زنها هنوز شروع نکرده بودند که موهایشان را کوتاه کنند، چیزی که چند سال بعد در اروپا و امریکا رایج شد. و نکتهی آزاردهنده، بهخصوص که بسیار هم رسم بود، حضور موهای بلند، و از آن بدتر کلاً نبود مو بود.»
در اینجا میتوانیم علائق جنسی پنهان همینگوی را ببینیم – دگرگونی جنسیت، فتیشیست بودن با مو – که درنهایت خشونت و با مناظر دهشتناک درآمیخته است. لازم نیست تمام زندگیاش را در ضربهی روحی دیدن او خلاصه کنیم تا درک کنیم آزار روحی (این حادثه) تا چه حدّ برای یک نوجوان تأثیرگذار بوده است.
عجیب نیست که حرفهی همینگوی، به عنوان کودکی دروغگو، زمانی که عارضهی روانی او با یک حادثهی واقعی در ژوئن 1918، که مورد اصابت گلولهی یک مسلسل قرار گرفت، تشدید شد و آغاز کرد به بافتن حکایتهای قهرمانانه دربارهی خودش و تا آخر همدست برنداشت. و هنگامیکه لاف زدن دیگر اِفاقه نکرد، خودش را درگیر ماجراهای خطرناک کرد؛ شکار در افریقا، ورود بدون مجوز در جنگ جهانی دوم به عنوان جنگجو، که بیشتر و بیشتر به آسیبدیدگی مغزی او منجر شد و بیتردید فرورفتنش در جنون نهایی را سرعت بخشید.
از قضا، غلو کردن گاه واقعیاتی را که بهخودیخود قابلتوجه بودند، پنهان میکرد: برای مثال درحالیکه دییربورن ماجرای ارتباط جنگ همینگوی در دوران با ان.کا. و. د، سازمان پیشا کا.گ.ب [دستگاه امنیّتی شوروی] را رد میکند (و مینویسد: «درواقع رابطه با ان.کا. و. د هرگز حاصلی نداشت»)، پژوهش جذاب و جدید نیکلاس رینولدز در کتاب نویسنده، دریانورد، سرباز، جاسوس نشان میدهد که او واقعاً هم برای امریکاییها و هم روسها کار میکرده.
در سال 1940 در سفری به چین برای تهیهی گزارشی، با معاون حزب کمونیست چین در سازمان ان.کا. و. د ملاقات میکند، درحالیکه دو سال بعد گزارشهای فوقالعادهای دربارهی جاسوسهای آلمانی در کوبا برای اف.بی.آی میفرستد (در یکی از این گزارشها پیشنهاد داده بود از ورزشکاران جی آله[14] [یا اِسکواش که سرعت عمل در آن حرف اول را میزند] برای انداختن بمب به زیردریاییها) استفاده کنند.
همینگوی بهاندازهی کافی صحنههای جنگی دیده بود که لزومی نداشت ادعای مسخرهای مانند دستتنها آزاد کردن پاریس از دست نازیها را مدعی شود، آنگونه که مجلهی مردان، در یک شمارهی ویژه، با عنوان «جنگ شخصی ارنست همینگوی با آدولف هیتلر» نوشته بود. «وقتی نیروهای متفقین وارد پاریس شدند، تابلویی دیدند که روی آن نوشتهشده بود: “مِلک ارنست همینگوی”». لیکن واقعیتی که توسط این قبیل حماسهپردازیهای ابلهانه مخدوش میشود، ظرافت و مهر در بهترین رمانهای همینگوی و ضدیّت او با تمام این تصورات حماسی نرینگی است.
پسر همینگوی، گرگوری، که تغییر جنسیّت داده است، در کتاب کوچک غمگینشْ پاپا، خاطرهای شخصی، نوشت: «چیزی که واقعاً میخواستم باشم، قهرمان همینگوی بودن بود. ولی قهرمان همینگوی بودن دیگر چه کوفتی است؟…» قهرمان همینگوی بودن، خود همینگوی بود. قهرمان همینگوی بودن، دستکم در آثار مهم او، بهمراتب دورتر است از آن اَبَرمرد سینه پشمالویی که پدرش به آن تظاهر میکرد.
در یکی از بهترین داستانهایش، «زندگی شاد و کوتاه فرانسیس مکومبر»، ویلسون، شکارچی سفیدپوست کبیر همینگویای، قهرمان نیست. قهرمان، مکومبر است، مردی ترسو و رودستخورده. در خورشید همچنان میدرخشد، شخصیت اصلی، جیک، آلت مردانه ندارد، و این برخلاف روال رمانهای پیشاهمینگوی، نه نماد چیزی است و نه طنز است – این واقعیتی انسانی است که با نجابت مطرح میشود و بامتانت جا میافتد.
توضیح همینگوی از این واقعیت یکی از درخشانترین فرازهای ظرافت هنرمندانه است. در فصل سوم برِت میگوید: «چقدر بد که مریض هستید. با هم خوب کنار میآمدیم. حالا بیماریتان چی هست؟» من گفتم: «در جنگ زخمی شدم». نبوغ همینگوی در این است که همزمان که «اندوه» جیک را بر ما آشکار میکند حواس راوی به آینده نیز معطوف است، و آنچه را که در این یادآوری میبیند – خود مُثلهشدهاش – با افکار پیشپاافتاده در آینهای که خودش را میبیند، درهمتنیده میشود.
«لباسهایم را که میکَندم، به خودم در آینهی قدی بزرگ قفسهی لباس کنار تختخواب نگاه کردم. این دقیقاً سبک متعارف فرانسویان در چینش اتاق بود که بهزعم من عملی هم بود. میشد هزار جور دیگر زخمی شوم. فکر کردم خندهدار است. پیژامهام را پوشیدم و به رختخواب رفتم.»
ضرباهنگ نثر در اینجا برگرفته از لئوپولد بلوم (قهرمان کتاب جویس) است، ولی همینگوی در خلق حضور زنده و بدون شرم مردی (بدون مردی) در ادبیات از جویس بهمراتب پیشتر رفته است. جیک به یاد میآورد که افسری ایتالیایی به او گفته بود که با از دست دادن آن عضو بدنش فداکاری بیشتری در راه هدفش انجام داده تا فدا کردن جانش – ولی کتاب به ما میگوید که از هرچه بگذریم، زندگی ارزش بیشتری از آن عضو بدن دارد.
پرداختن به ازدستدادن مردانگی در وداع با اسلحه ادامه مییابد، آنهم در نهایت خیانت به شرافت مردانه: فرار از جبههی جنگ. جالبتوجه است که برجستهترین فراز همینگوی (در این کتاب) دربارهی گریختن از جنگ است. شرح مفصل عقبنشینی ارتش ایتالیا پس از شکست فاجعهبارش در کاپورِتو[15] بهخودیخود بخش درخشانی است و لازم به تذکر است که باوجود تمام پیگیریهای همینگوی در گردآوری اطلاعات دقیقِ دست اول، این ماجرا از شهادت افراد دیگر ساخته شده است.
و درعینحال وداعی است با شجاعت و قدرت و مردانگیای که با نوعی تبختر هم بیان میشود. افسرانی که سربازان عقبنشینی کرده را بازجویی میکنند و آنهایی را که مشکوک به خیانتاند اعدام میکنند، اینان الگوی خونسردی و شجاعتاند، ولی این صفات به نحوی بیان میشود که گویی صفات منفوری هستند.
تاکنون آنها هرکسی را که بازجویی کرده بودند اعدام کردهاند. بازجوها از آن استقلال زیبا و وفاداری به عدالت خشکی برخوردار بودند که فقط مردانی که با مرگ سروکار دارند، بیآنکه در معرض خطر آن باشند، دارای آناند. و قهرمان کتاب عملاً در حال فرار از این «استقلالِ» قاتلان خونسرد است و موفق میشود، هم جسماً و هم روحاً: «در رفتم. برایشان آرزوی موفقیت دارم. ولی این دیگر رد کار من نبود.»
در این کتابهای فوقالعاده، همینگوی هم «در میرود» و کمابیش موفق میشود. لااقل از نظر زیباییشناسی، مردانگی «رد کار او نبود» یا دستکم «رد کار او نبود» تا زمانی که جهان بهشدّت به دروغهای بچگانهی او و نه واقعیات بزرگسالانهاش علاقه نشان داد. او از هزیمت شجاعانهی خودش گریخت. به مردی تبدیل شد که ادای غلوّآمیز مردانگی را درمیآورد – عیاشی، میگساری، زنبارگی، مریدبازی و گردنکلفتی – و این شد همینگوی. پس از پایان قهرمانانهی نمایشش، سرانجامش به نمایشی قلابی از قهرمانی منتهی شد.
The New York Review of Books, (22 june 2017).
[1] Fintan O’Toole
[2] Ernest Hemingway: A Biography, Mary V. Dearborn, (Knopf), 738 pp.
[3] Ernest Hemingway: A New Life, James M. Hutchisson, (Pennsylvania State University Press), 292 pp.
[4] Writer, Sailor, Soldier, Spy: Ernest Hemingway’s Secret Adventures, 1935–1961, Nicholas Reynolds, (William Morrow), 357 pp.
[5] The Short Stories of Ernest Hemingway: The Hemingway Library Edition, edited and with an introduction by Seán Hemingway, and a foreword by Patrick Hemingway, (Scribner), 576 pp.
[6] National Rilfe Association
[7] All Men!
[8] Martha Gellhorn
[9] George Plimpton
[10] Araby
[11] Jake Barnes
[12] Legs Damond
[13] Harvey Breit
[14] Jai alai
[15] Caporetto
پ.ن: این مطلب پیشتر در مجلهی جهان کتاب منتشر شده است.
پیشنهاد مطالعه: آخرین روزهای زندگی همینگوی؛ در کلینیک مایو چه گذشت؟








