vinesh وینش

vinesh وینش

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

بوی گل‌های خُزامی

رمان «خُزامی» نوشتهٔ «سنان اَنطون» دربارهٔ تأثیرات ویران‌گر و غیرقابل جبران جنگ است. سنان اَنطون در رمان «خُزامی» داستان مردمی را روایت می‌کند که پس از جنگ‌، با حسرت و اندوه با هویتی ازدست‌رفته کشورشان را ترک می‌کنند و تلاش می‌کنند با محیط و فرهنگ جدید خود را وفق دهند.

 

 

این مقاله را ۳ نفر پسندیده اند

 


عاشقانه های کوتاه ایرانی کتاب شانس در میدان ماجیوره
آگهی

بوی گل‌های خُزامی

 

 

رمان «خُزامی» نوشتهٔ «سنان اَنطون» دربارهٔ تأثیرات ویران‌گر و غیرقابل جبران جنگ است. هویت و حافظه، دو عنصری که غالباً توسط حکومت‌های دیکتاتوری، اِشغال کشورها، جنگ‌های فرقه‌ای و مهاجرت در معرض تهدید قرار می‌گیرند. «سنان اَنطون» در رمان «خُزامی» داستان مردمی را روایت می‌کند که پس از جنگ‌، با حسرت و اندوه با هویتی ازدست‌رفته کشورشان را ترک می‌کنند و تلاش می‌کنند با محیط و فرهنگ جدید خود را وفق دهند.

«عمر» یکی از آن‌ها بود. «عمر»از ارتش فرار کرده بود و حکومت صدام برای مجازات گوش راستش را بریده بود. او با هویتی جعلی از عراق به آمریکا فرار می‌کند و پس از فراز و نشیب‌های زیاد، بالاخره در شهر «نیوجرسی» آمریکا در مزرعهٔ پرورش «گلِ خُزامی» یا همان «اسطوخدوس» برای شروع یک زندگی تازه مشغول به کار می‌شود. «دکتر سامی» نیز در دوره ترور و آشوبِ پساجنگ آمریکا و عراق، به آمریکا مهاجرت می‌کند. او پزشک بازنشسته‌ای است که در غربت به بیماری آلزایمر مبتلا می‌شود.

در حالی که گذشته «سامی» به تدریج با ضعف حافظه‌اش محو می‌شود، ولی او کماکان سعی می‌کند در حالت نیمه‌هوشیار گذشته‌اش را به یاد آورد، در حالی که «عمر» آگاهانه تلاش می‌کند تا هویت عراقی‌‌اش را به دست فراموشی بسپارد و آینده‌ای متفاوت برای خودش بسازد. پس از مدتی، در موقعیتی اتفاقی، عطر و بوی گُل‌های خُزامی، عطر مورد علاقه و تنها چیزی که در حافظه «سامی» باقی مانده، باعث یادآوری خاطرات گذشته می‌شود. هنگامی که عمر «دکتر سامی» را در بازار محلی می‌بیند، فرصتی فراهم می‌شود تا عمر خاطرات دردناک گذشته‌اش را رها کند.

«سنان اَنطون» تغییر فرهنگ مردمی را روایت می‌کند که به اجبارِ مهاجرت، هویت و فرهنگ‌شان در حال تغییر است. داستان مردمی که پس از جنگ‌، با حسرت و اندوه کشورشان را ترک کرده‌اند و بعضی از آن‌ها با این که زیر بار مشکلات جدید خسته و درمانده شده‌اند، با هویتی ازدست‌رفته در آرزوی یک زندگی مرفه و آرام زندگی را از صفر  شروع کرده و تلاش می‌کنند با محیط و فرهنگ جدید خود را وفق دهند.
داستان خُزامی دربارهٔ تأثیر وقایع و فجایع هولناک جنگ ایران و عراق، جنگ خانمان‌سوز امریکا و عراق و بیشتر از همه روایتی از زندگی و تاریخ مردم خاورمیانه است.

 

سنان انطون
سنان انطون

 

«سنان اَنطون» نگون‌بختی، ناامیدی و تجربهٔ افراد رنج‌کشیده از تأثیرات مخرب و دراز‌مدت جنگ را روایت می‌کند. روایت آدم‌هایی که روح و قلب‌شان از آثار جنگ التیام نیافته و به دشواری خودشان را با مردم و فرهنگ آمریکا سازگار کرده‌اند. نویسنده استعداد خود را در خلق رمانی جذاب، روح‌بخش و پر‌احساس به کار گرفته و به لحظات کم اهمیت، تردیدها و سوء‌تفاهم‌های افراد، قدرت و گیرایی خاصی بخشیده است. «اَنطون» سعی کرده که تک‌تک لحظه‌ها، احساسات معمولی شخصیت‌ها و عکس‌العمل شخصیت‌ها را مهم نشان دهد.

«اَنطون» در خلال روایت داستان شباهت‌های زیادی که بین شخصیت‌ها، زندگی و نحوهٔ برخورد و رفتار مهاجرین وجود دارد را به روشنی بیان کرده است. هرچند به واسطهٔ اقامت طولانی مهاجرین در آمریکا تغییراتی در وضع زندگی‌شان ایجاد شده ولی از دید بعضی از آمریکایی‌ها، هویت آنها هنوز فرقی نکرده است و در مواردی امریکایی‌های نژادپرست به مردم خاورمیانه «ون گو» می‌گویند یا از اصطلاح «سَند نیگرو» که تعبیری نژادپرستانه و ضد عربی به معنای سیاهپوست‌های صحرایی که برای عرب‌ها به کار می‌رود، استفاده می‌کنند.

مخاطب به هنگام خواندن کتاب با آداب و رسوم، غذاها، نوشیدنی‌ها، شهرها و مراکز تاریخی عراق و عمق دردناک فرهنگ، تاریخ و دردهای مردم عراق نیز کم‌وبیش آشنا می‌شود. خواندن کتاب «خُزامی» به کسانی که علاقمند به خواندن رمان‌های اجتماعی و ادبیات عرب هستند پیشنهاد می‌شود.

 

سامی البدری

«دکتر سامی البدری» سی سال در بیمارستانی بزرگ در بغداد طبابت کرده بود، مردی شریف و شهروندی درستکار بود و همهٔ زندگی‌اش را وقف خدمت به مردم و جامعه و وطن کرده بود، در طول زندگی‌اش هیچ‌گاه موجب دردسر برای کسی نشده بود و در جنایات، کشتار و اعدام‌های دوران صدام هیچ نقشی نداشت. «سامی» پزشک بود و خانه‌‌ای برای زندگی در کنار شط با عشق و با عرق جبین ساخته بود.

بعد از سقوط صدام و حملهٔ آمریکا در اوضاع ناآرام و پر آشوب، در میانهٔ تشکیل باندها و انتقام‌کشی و خشونت‌های فرقه‌ای، عده‌ای تازه به دوران رسیده‌‌ و فرصت‌طلب، از موقعیت بی‌ثبات استفاده کرده و با زدن برچسب، با تهدید و ایجاد مزاحمت برای افرادی مثل سامی که جزو طبقهٔ تحصیلکرده و نسبتاً مرفه بودند، آن‌ها را وادار می‌کردند تا خانه‌هایشان را تخلیه و به آن‌ها واگذار کنند.

 

پاک‌سازی نژادی

«سامی» و همسرش هر بار در انتظار «آرام شدن اوضاع» تصمیم قطعی برای ترک خانه و مهاجرت را به تعویق می‌انداختند. «ما دوبل اِشغال شدیم. گیر دوتا اِشغال افتادیم. آمریکایی‌ها بغداد رو اشغال کردن و این‌ها محله رو.» افراد تازه‌ به‌ دوران رسیده‌ افرادی را که در برابر زورگویی آنان مقاومت می‌کردند، با اتهامات غیررسمی، تهمت، برچسب و با ایجاد وحشت و ترور از سر راه خود برمی‌داشتند. «شهر بغداد، پس از کشتار و خشونت فرقه‌ای و موج‌های کوچاندن، شاهدشان بوده است».
بلبشو و غارت و دزدی و کشتن و انفجار پس از سقوط صدام کشور را فراگرفت. «زمانهٔ جلدهای براق است. روزگار پوسته‌ها و زباله‌ها. دوران پسماندها.» کسانی که صدام را اعدام کردند، فقط از جنایت‌هایی که در حق خانواده و جماعت خودشان مرتکب شده بودند، انتقام گرفتند و خود به جلادهایی جدید با نقاب‌های جدید تبدیل شدند. شعارشان «وطنی که با عشق خدا و انسان می‌سازیم» است و بهتر بود شعار این می‌بود: «وطنی که به نام خدا به اسارت می‌بریم».
پس از جنگ آمریکا با عراق در سال ۲۰۰۳ در سوء‌قصدهایی که از سوی افراد ناشناس و اراذل و اوباش انجام گرفت، همسر سامی به قتل می‌رسد، برادرش ترور می‌شود و او به ناچار مهاجرت می‌کند.

«البته توطئه است، پس چیه؟ چرا صدها استاد و دانشمند در همین چند سال کشته بشن؟ کی از کشتن اون‌ها سود می‌بره؟»

چنان عرصه زندگی بر دکتر سامی تنگ شده بود که پس از حوادث مرگبار به اجبار تن به مهاجرت داد تا نزد تنها پسر، عروس و نوه‌هایش در آمریکا برود.
رفتار عروس «سامی» با او توی ذوقش می‌زد، ولی با خودش کنار می‌آمد. «عروس به آمدن سامی برای زندگی کردن با آن‌ها ذوق و شوقی توأم با احتیاط نشان داد. فکر کردن دربارهٔ تبعات منفی احتمالی در طولانی‌مدت گریبانش را رها نکرد.» پس از آمدن سامی به آمریکا، عروسش همیشه سایه‌ای از دلشوره و اضطراب و احساسی آمیخته از خشم پیدا می‌کرد.

 

آلزایمر

تکرار رفتارهای عجیب و غریب «سامی» در اثر آلزایمر، غیبت‌های طولانی او، حوادثی که به سلامتی بچه‌ها آسیب می‌زد و تذکرهای پیاپی عروس سامی، پسرش را وادار کرد تا اقدامی جدی انجام دهد.
مراقبت از بیماران آلزایمری بار روانی بسیار دارد، توان عاطفی را می‌فرساید و در عین حال آدم‌های اطراف بیمار دائماً احساس خشم، گناه یا ترس می‌کنند.
در لحظه‌های روشنی که سامی از سر می‌گذراند و هنوز حواسش جمع بود، به پسرش می‌گفت که او را به مرکز سالمندان ببرد، چون راضی به عذاب خانواده نیست. سامی از این که پدرش خودش پیشنهاد داده بود، هم خوشحال و هم شرمگین بود. از زمانی که سامی، دچار فراموشی شده بود، آرامش خانواده متزلزل شده بود و از طرفی از احساس آسودگی و خودخواهی خودش برای گرفتن این تصمیم شرمگین بود.

 

عمر گومز از بغداد

«عمر» از ارتش فرار کرده بود و حکومت صدام برای مجازات گوش راستش را بریده بود. «گوشی که بریده شد تا جواز سفرش به این کشور شود».
صدام سال‌ها با «داغ و درفش» بر مردم حکومت کرده بود و با قوانین پوچ میلیون‌ها نفر را کشته بود.
«جنگ سال‌ها قبل با شکستی تلخ تمام شده بود» ولی هنگامی که «عمر» به خدمت سربازی فراخوانده شد، فضای پادگان آموزشی را نمی‌توانست تحمل کند، احساس خفقانی می‌کرد که او را مستأصل کرده بود.

«آموزش نظامی، ملغمه‌ای بود از تحقیر و سنگ‌‌دلی برای تبدیل انسان، هر انسانی، به ابزاری که اسلحه به دست می‌گیرد و دستورات را بی‌فکر و احساس اجرا می‌کند یا اینکه این دو را چنان رام می‌کند که دیگر اثری از آن‌ها باقی نمی‌ماند».

تلخ‌کامی و ملالی که کم‌کم در درون «عمر» انباشته شده بود، بالاخره طغیان کرد، زیر بار هیچ منطق و ترسی نرفت و سرانجام از خدمت سربازی فرار کرد. گوشش را به علت تمّرد از خدمت بریدند.
«عمر» با خودش در جنگی خودی و درونی بود. نبردی با نقاط ضعف و شکنندگی خودش؛ چیزی که او را در دام‌هایش می‌انداخت و به اسارت می‌کشیدش و شکستش می‌داد. عمر خسته و افسرده، کرامت و قوت قلبش را از دست داده بود و تصمیم به مهاجرت گرفت.
هنگام مهاجرت، «عمر» خیلی سبک سفر کرد. از بغداد به عمان رفت و از آن جا به میشیگان آمریکا.
«عمر» دلش نمی‌خواست چیزی از سرزمین خودش ببرد، سرزمینی که از آن خاطره‌ای جز رنج نداشت. «و اصلاً هیچ نمی‌خواهد چیزی از آن را نگه دارد. بلکه می‌خواهد ریشهٔ آن را از حافظهٔ خود بکند، همان‌طور که آن سرزمین از او کَند.» کلمهٔ وطن معنای حقیقی‌اش را برایش از دست داده و مندرس شده بود. از طرفی در «دیترویت» شهری که ابتدا در آن ساکن شد، هم با واقعیتی ناخوشایند روبرو شد. زندگی روزمره و آدم‌ها با تصوراتی که از آمریکا داشت، متفاوت بود و شبیه فیلم‌ها و مجله‌هایی که قبلاً دربارهٔ آمریکا دیده بود، نبودند. مردمی که با آن‌ها در ارتباط بود، «ملال‌آور و ژولیده» و اوضاع «چشم‌نواز و دل‌گرم‌کننده نبود.»
«عمر» برای تأمین هزینه جراحی پلاستیک گوشش، مجبور است در دو جا کار کند. شب‌ها در یک فروشگاه بزرگ، شغلی با عنوان قفسه پُرکُن شب داشت و آخر هفته‌ها در باشگاه عراقی‌های «کلدانی» ظرف‌شویی می‌کند. در این مدت از کنجکاوی عراقی‌ها و عرب‌ها به ستوه می‌آید و از برخورد آمریکایی‌ها نیز بیزار شده بود. وقتی به ته خط می‌رسد، از مددکار اجتماعی می‌خواهد که محل سکونتش را عوض کند.
«عمر» به مزرعه‌ٔ «گُل خُزامی» در نیوجرسی می‌رود و با مراقبت از گل‌ها به آرامش، سکوت و تنهایی که همیشه در زندگی آرزویش را داشت می‌رسد.

 

تغییر هویت

عراقی بودن «عمر» بیشتر مواقع برایش مشکل‌آفرین و برایش موجب دردسر می‌‌شد، از فضولی و دخالت دیگران خسته شده بود و هنگامی که صندوقدار رستورانی را دید که اسمش «عمر» و اهل «پورتوریکو» بود، او هم انتخاب می‌کند که به دیگران بگوید اهل پورتوریکو است. می‌خواست هر رشته و پیوندی را با عراق قطع کند و از نو شروع کند. از لحاظ مادی و روانی ثبات نداشت و قصد داشت زندگی‌اش را سر و سامان بدهد. با این که جراحی پلاستیک گوشش را انجام داده بود نگران قضاوت دیگران بود. هنوز حواسش به کنجکاوی دیگران بود و ناخودآگاه به نگاه دیگران واکنش نشان می‌داد.

«عمر بیشتر وقت‌ها احساس می‌کرد بخشی طبیعی از این مکان است و آرام‌آرام به محیطی که در آن جاگیر شده بود دل می‌بست. ولی در لحظه‌هایی، دیر به دیر اما سنگین، آن احساس به او یورش می‌برد».

«عمر» پس از مدتی که در «مزرعهٔ خُزامی» کار می‌کند، حس اطمینان و آرامش پیدا می‌کند و پس از آشنایی با «کارمن» پرستار «دکتر سامی» ناخودآگاه از ذهنش می‌گذرد که از همان ابتدا حقیقت را بگوید. به او بگوید که عراقی است. «عمر» بالاخره نقاب سنگین دروغ را برمی‌دارد، هویت خودش با محیط جدید را می‌پذیرد و زندگی را از نو شروع می‌کند.
پس از مدتی، در موقعیتی اتفاقی، عطر و بوی گُل‌های خُزامی، عطر مورد علاقه و تنها چیزی که در حافظه «سامی» باقی مانده، باعث یادآوری خاطرات گذشته می‌شود. هنگامی که عمر «دکتر سامی» را در بازار محلی می‌بیند، فرصتی فراهم می‌شود تا عمر خاطرات دردناک گذشته‌اش را رها کند.

 

دربارهٔ نویسنده

سِنان انطون متولد ۱۹۶۷ در بغداد، شاعر، رمان‌نویس و دانشور عراقی مسیحی است. او در سال ۱۹۹۱ به آمریکا مهاجرت کرد و دکترای ادبیات عرب خود را از دانشگاه هاروارد گرفت. آثار او به سیزده زبان زنده دنیا ترجمه شده‌اند و جوایز گوناگونی دریافت کرده‌اند. رمان «مریما» از نویسنده در فهرست کوتاه جایزهٔ «بوکر عربی» سال ۲۰۱۳ قرار گرفت. رمان‌های «رفع ابهام»، «مریما»، «وحدُها شجرة‌الرُمان»، «فهرس» و دو دیوان شعر منشوری «خیس از جنگ» و «شبی در همه شهرها» از آثار نویسنده هستند. او هم‌اکنون استادیار دانشگاه نیویورک است و در آن جا ادبیات و فرهنگ عرب تدریس می‌کند.
مضمون رمان‌های سنان انطون در مورد بی‌پناهی انسان در میانهٔ جنگ، نفی خشونت، فرقه‌گرایی و … است که همه در بستر حوادث عراق پس از اشغال و خشونت‌های پس از آن اتفاق می‌افتد.
رمان «خُزامی» را «محمد حزبایی‌زاده» ترجمه و «نشر افق» آن را منتشر کرده است.

 

 

پیشنهاد مطالعه: نخل‌هایی که سر بریدند

عاشقانه های کوتاه ایرانی کتاب شانس در میدان ماجیوره
آگهی

نوشته‌های مرتبط

حامی ما باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *