انسان روح است و جسد

انسان روح است و جسد


تاکنون 2 نفر به این کتاب امتیاز داده‌اند

 

تهیه این کتاب

گریزها نه فقط درباره‌ی تن، که درباره‌ی هر چیزی است که تنانه است: نواقص، جراحات، خطاهای طبیعت، نمونه‌های نادر، کژی، کوژی، معلولیت، درد، فساد. ای‌ال‌دکتروف زمانی گفت: «تاریخ‌دانان به تو می‌گویند چه اتفاقاتی افتاد، رمان‌نویس‌ها می‌گویند چه حسی داشت.» توکارچوک هم مثل دکتروف با تاریخ شوخی می‌کند و حتی فراتر از آن، با قالب ادبی رمان هم شوخی می‌کند؛ هر کجا که دلش می‌خواهد جریان قصه‌گویی را رها می‌کند و حرفی، سخنی، اشاره‌ای، نکته‌ای، لطیفه‌ای، می‌نویسد. خواندن رمان که به پایان می‌رسد احساس می‌کنیم حالا درک عمیق‌تری نسبت به روح، جسم، نژاد، مهاجرت، جنسیت، جنگ، تکنولوژی، و اخلاق، داریم.

گریزها

نویسنده: اولگا توکارچوک

مترجم: فریبا ارجمند

ناشر: همان

نوبت چاپ: ۲

سال چاپ: ۱۳۹۸

تعداد صفحات: ۴۰۸

شابک: ۹۷۸۶۲۲۶۲۰۳۱۶۶


گریزها نه فقط درباره‌ی تن، که درباره‌ی هر چیزی است که تنانه است: نواقص، جراحات، خطاهای طبیعت، نمونه‌های نادر، کژی، کوژی، معلولیت، درد، فساد. ای‌ال‌دکتروف زمانی گفت: «تاریخ‌دانان به تو می‌گویند چه اتفاقاتی افتاد، رمان‌نویس‌ها می‌گویند چه حسی داشت.» توکارچوک هم مثل دکتروف با تاریخ شوخی می‌کند و حتی فراتر از آن، با قالب ادبی رمان هم شوخی می‌کند؛ هر کجا که دلش می‌خواهد جریان قصه‌گویی را رها می‌کند و حرفی، سخنی، اشاره‌ای، نکته‌ای، لطیفه‌ای، می‌نویسد. خواندن رمان که به پایان می‌رسد احساس می‌کنیم حالا درک عمیق‌تری نسبت به روح، جسم، نژاد، مهاجرت، جنسیت، جنگ، تکنولوژی، و اخلاق، داریم.

گریزها

نویسنده: اولگا توکارچوک

مترجم: فریبا ارجمند

ناشر: همان

نوبت چاپ: ۲

سال چاپ: ۱۳۹۸

تعداد صفحات: ۴۰۸

شابک: ۹۷۸۶۲۲۶۲۰۳۱۶۶

 


تاکنون 2 نفر به این کتاب امتیاز داده‌اند

 

تهیه این کتاب

بعضی از نویسنده‌ها به نوبل مفتخر می‌شوند و بعضی هم هستند که نوبل به آن‌ها مفتخر می‌شود. اغراق اگر نباشد، توکارچوک از گروه دوم است و اغراق اگر باشد از گروه اول هم نیست؛ گروه سومی از نویسنده‌ها هم هستند که همان‌قدر که از آکادمی نوبل اعتبار می‌گیرند به آن اعتبار می‌دهند.

  جایزه‌ی نوبل هم مثل همه‌ی رقابت‌های دیگر است. نویسنده‌ای که، کتابی که، قهرمان می‌شود لزوماً بهترین نیست، اما قطعاً جزو بهترین‌ها هست و ویژگی‌های ممتازی دارد. چه‌بسا بهترین‌ها اصلاً به رقابت راه پیدا نکرده باشند؛ بر اثر یک اشتباه، یک سهل‌انگاری، بدشانسی، یا ناداوری.

 گریزها، مهم‌ترین رمانِ اولگا توکارچوک تا به این‌جایِ کار نویسنده، در آغازش طعمی از رمان زندگی‌نامه‌ای را به خواننده می‌چشاند، اولین بارقه‌های درک و دریافتِ راویِ هنوز کودک، از جهان پیرامون‌اش، اولین «سفر»ش: سفرِ چشم‌ها از پشت پنجره به حیاطِ خانه، و خاطره‌ی گم شدنِ راویِ هنوز کودک در کشتزارِ اطراف محل زندگی‌اش. اما دیری نمی‌پاید که با «کونیتسکی» آشنا می‌شویم: یک ویزیتورِ کتابِ اهل ورشو که با همسر و فرزند سه‌ساله‌اش تعطیلات‌شان را در جزیره‌ی «ویس» کرواسی می‌گذرانند.

رمان گریزها با جستارها و تاملاتی به صیغه‌ی اول‌شخص درباره‌ی سفر، فرودگاه‌ها، قطارها، و… ادامه می‌یابد. بعد از آن دوباره با کونیتسکی مواجه می‌شویم که همسر و فرزندش بی هیچ خبرِ قبلی مفقود شده‌اند. این شائبه که گریزها شاید رمانی کاراگاهی باشد با مولفه‌های پست‌مدرنیستی، دیری نمی‌پاید. کتاب با یادداشت‌ها و جستارهای کوتاه و مستقل ادامه پیدا می‌کند که هریک نامی دارند. پاره‌های فکر نویسنده-راوی، خاطره‌هایی کوتاه، اطلاعاتی ویکی‌پدیایی در مورد چیزهای گوناگون. حتی یک جستار کوتاه درباره‌ی، و با نام، ویکی پدیا:

    «تا جایی که می‌دانم، این صادقانه‌ترین پروژه‌ی شناختی بشر است. در مورد این واقعیت روراست است که تمام اطلاعاتی که ما از جهان داریم، مستقیم از مغز خودمان بیرون می‌آید، مثل آتنا از سر زئوس» (ص82)

اما گریزها درباره‌ی چیست؟

      درباره‌ی «کونیتسکی» نامی، که زن و فرزندش به یک‌باره و بدون هیچ توضیحی غیب می‌شوند.

     درباره‌ی «اریک» نامی، یک شهروندِ زاده‌ی یک کشور بی نام کمونیستی، که به کشوری غربی مهاجرت می‌کند، به زندان می‌افتد، توی زندان به‌طور اتفاقی «موبی دیک» نوشته‌ی «هرمان ملویل» را می‌خواند، از زندان که آزاد می‌شود در یک کشتی ژاپنی مشغول به کار می‌شود و همچون «اسماعیل» به شکار نهنگ می‌رود و…

     یا درباره‌ی «دکتر بلاو»، یک کالبدشناس، که سودای جاودانه کردنِ جسم را دارد.

     درباره‌ی «فیلیپ ورهرین» و «ویلم فان هورسن»، دو استادِ کالبدشناسیِ قرن هفدهمی.

     درباره‌ی «آنجل سلیمان»، یک آفریقاییِ رشد یافته در تمدنِ غربی که جسدش را دفن نکرده‌اند؛ برهنه در محلولی، «محلولِ رایش»، به نمایش گذاشته‌اند و حالا دخترش، «ژوزفین سلیمان»، به دنبال دفنِ جسد پدرش به شیوه‌ی مسیحی است و در این باره با فرانسیس اول، امپراتور اتریش، نامه‌نگاری می‌کند. (ژوزفین آنتیگونه است و فرانسیس اول کرئون و آنجل سلیمان، ادیپوس.)

     درباره‌ی…

گریزها رمانی است درباره‌ی سفر و چیزی که با آن به سفر می‌رویم: تَن. آدم‌هایش درگیر تنانگی هستند، حتی حرفه‌شان به جسم وابسته است: «دکتر بلاو» کارش حفظ و نگهداری جسم است و پژوهش در این باره. «فیلیپ ورهین» و«ویلم فان هورسن»، استاد و شاگردی از هلندِ قرن هفدهم و از پیشگامانِ این دانش؛ عالمانِ علمِ جاودانه کردن جسم.

تک تک اعضای بدن سزاوار به خاطر سپردن‌اند. بدن هر انسانی سزاوار پایستن است. بی‌حرمتی است که تا این حد شکننده است، این‌قدر حساس. بی‌حرمتی است که اجازه می‌دهیم زیر زمین متلاشی شود یا به مرحمت شعله‌های آتش وا می‌گذاریم، مثل زباله می‌سوزانیمش. اگر دست بلاو بود دنیا را جور دیگری می‌ساخت- روح می‌توانست میرا باشد، به‌هرحال که به دردمان نمی‌خورد، اما بدن نامیرا می‌بود. (ص134)

گریزها نه فقط درباره‌ی تن، که درباره‌ی هر چیزی است که تنانه است: نواقص، جراحات، خطاهای طبیعت، نمونه‌های نادر، کژی، کوژی، معلولیت، درد، فساد.

Bieguny
رمان گریزها

اما راوی داستان کیست؟

      در پایان داستانِ اریک، راوی می‌گوید:

«[…] اگر کسی آستین مرا بکشد و بی‌صبرانه تکانم بدهد و سرم داد بزند: «التماست می‌کنم، بگو ببینم، آیا اعتقاد راسخ داری که این داستان و محتوای آن کاملاً حقیقت دارد، لطفاً مرا ببخش که بیش از حد پافشاری می‌کنم.» او را می‌بخشم و پاسخ می‌دهم: خدا به دادم برسد، خانم‌ها و آقایان، به شرفم قسم داستانی که برایتان تعریف کردم از نظر محتوا و کلیات حقیقت دارد. کاملاً مطمئنم: در کره‌ی ما اتفاق افتاد؛ خودم شخصاً روی عرشه‌ی آن کشتی بودم.» (ص104)

 این راوی دارد می‌گوید «اریک» فقط در رمان گریزها وجود دارد و به شکار نهنگ رفته است؛ اما در جهان بیرون اریک‌هایی وجود دارند و داشته‌اند که از کشورهای کمونیستی به غرب مهاجرت کرده‌اند و کم‌‌وبیش به سرنوشت او دچار شده‌اند. این اعتراف تکلیف خواننده را با باقیِ داستان‌های کتاب هم روشن می‌کند: حوادث رمان صدق تاریخی ندارند. توکارچوک تاریخ را به‌دقت جعل می‌کند. او به «روح» تاریخ وفادار است. گویی فقط تاریخ است که روح دارد. به راویِ رمان گریزها نباید اعتماد کرد. خودش هم به زبان بی‌زبانی دارد می‌گوید به من اعتماد نکنید. مثل راویِ موبی دیک که نمی‌گوید: «نامم اسماعیل است»، می‌گوید: «اسماعیل خطابم کنید.»

  دکتروف زمانی گفت: «تاریخ‌دانان به تو می‌گویند چه اتفاقاتی افتاد، رمان‌نویس‌ها می‌گویند چه حسی داشت.» توکارچوک هم مثل دکتروف با تاریخ شوخی می‌کند و حتی فراتر از آن، با قالب ادبی رمان هم شوخی می‌کند؛ هر کجا که دلش می‌خواهد جریان قصه‌گویی را رها می‌کند و حرفی، سخنی، اشاره‌ای، نکته‌ای، لطیفه‌ای، می‌نویسد. خواندن رمان که به پایان می‌رسد احساس می‌کنیم حالا درک عمیق‌تری نسبت به روح، جسم، نژاد، مهاجرت، جنسیت، جنگ، تکنولوژی، و اخلاق، داریم.

 رمان گریزها تلاش صادقانه‌ی اولگا توکارچوک، نویسنده‌ی بزرگ لهستانی، است برای پاسخ دادن به این پرسش قدیمی که: انسان چیست؟ «ژوزفین سلیمان» به این پرسش این‌گونه جواب می‌دهد:

«وقتی خدا از روح خود در انسان دمید، بدن انسان برای همیشه تقدیس شد و تمام جهان هیئت همان انسان واحد را به خود گرفت. هیچ راهی جز راه جسم برای دسترسی به آدم‌های دیگر یا به جهان وجود ندارد. اگر مسیح هیئت انسانی به خود نگرفته بود، ما هیچ‌گاه نجات پیدا نمی‌کردیم.» (ص262)

به نظر ژوزفین انسان روح است و جسد. من فکر می‌کنم نظر توکارچوک هم همین است؛ او در گریزها بی‌آنکه در پی نفی روح باشد، در پی اثبات جسم است.

 

  این مقاله را ۲۱ نفر پسندیده اند

اشتراک گذاری این مقاله در فیسبوک اشتراک گذاری این مقاله در توئیتر اشتراک گذاری این مقاله در تلگرام اشتراک گذاری این مقاله در واتس اپ اشتراک گذاری این مقاله در لینکدین اشتراک گذاری این مقاله در لینکدین


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.