vinesh وینش

vinesh وینش

 

سایت معرفی و نقد کتاب وینش همکاران

آینه‌های دردار؛ از معمای روایت تا کشف معنا

آینه‌های دردار را نمی‌توان تنها رمانی درباره تبعید یا سرگذشت یک روشنفکر دانست. رمان، هم‌زمان تأملی است درباره چگونگی زیستن پس از فروریختن آرمان‌های بزرگ، حفظ پیوند با گذشته و یافتن معنایی تازه برای زندگی.

 

 

این مقاله را ۳ نفر پسندیده اند

 

آینه های دردار

نویسنده: هوشنگ گلشیری

ناشر: نیلوفر

نوبت چاپ: ۸

سال چاپ: ۱۳۹۹

تعداد صفحات: ۱۵۸

شابک: ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۱۰۶۲


تاکنون 1 نفر به این کتاب امتیاز داده‌اند

تهیه این کتاب

عاشقانه های کوتاه ایرانی کتاب شانس در میدان ماجیوره
آگهی

آینه‌های دردار؛ از معمای روایت تا کشف معنا

خوانشی تحلیلی از رمان آینه‌های دردار اثر هوشنگ گلشیری

 

نویسنده: اسحاق شیروانی

 

مقدمه

رمان آینه‌های دردار از آن دسته آثاری است که تجربه خواندن آن، بیش از بسیاری از رمان‌های معاصر، به مشارکت فعال خواننده وابسته است. از همین رو، ممکن است در آغاز، خواننده با نوعی گم‌گشتگی در روایت روبه‌رو شود؛ در عین حال، این پیچیدگی تنها ویژگی رمان نیست. همراه با پیشرفت خوانش لایه‌های متعددی از معنا نیز یکی پس از دیگری پدیدار می‌شوند؛ از نسبت خاطره و حافظه با هویت گرفته تا پیوند زبان، وطن، عشق، وفاداری، آرمان، شکست و نوشتن.

به همین دلیل، آینه‌های دردار را نمی‌توان تنها رمانی درباره تبعید یا سرگذشت یک روشنفکر دانست. رمان، هم‌زمان تأملی است درباره چگونگی زیستن پس از فروریختن آرمان‌های بزرگ، حفظ پیوند با گذشته و یافتن معنایی تازه برای زندگی.

هدف این مقاله خوانش تحلیلی است به قصد شرح چگونگی شکل‌گیری شخصیت‌ها و معماری روایت تا کشف مهم‌ترین لایه‌های معنایی اثر. از این منظر، مقاله بیش از آنکه در پی داوری درباره رمان باشد، می‌کوشد مسیر معمای روایت تا کشف معنا را روشن کند.

روش این خوانش نیز بر خود متن استوار است. مبنای تحلیل، شواهد و نشانه‌هایی است که رمان در اختیار خواننده قرار می‌دهد و هر نتیجه، تنها تا جایی پیش می‌رود که متن آن را پشتیبانی می‌کند.

این مقاله نه خلاصه‌ای از داستان است و نه نقدی آکادمیک بر پایه یکی از مکاتب نقد ادبی. آنچه در ادامه می‌آید، خوانشی تحلیلی از رمانی است که قصد دارد پیچیدگی فرم را دریابد و با فرو رفتن در عمق رمان، مضامین، مفاهیم و معانی متعدد و گسترده را در معرض نگاه خواننده قرار دهد.

 

فصل اول

 

معمای روایت؛ چرا مسیر داستان در آغاز مبهم به نظر می‌رسد؟

یکی از نخستین تجربه‌های خواننده هنگام ورود به آینه‌های دردار، احساس گم شدن در مسیر روایت است. داستان با معرفی روشن شخصیت‌ها، آغاز نمی‌شود. خواننده به میانه گفت‌وگوها، خاطرات و روایت‌هایی وارد می‌شود که هنوز نسبت آنها با یکدیگر آشکار نیست. در صفحات آغازین، این پرسش بارها شکل می‌گیرد که چه کسی سخن می‌گوید، مخاطب کیست، روایت در کدام زمان جریان دارد و شخصیت‌هایی که نامشان برده می‌شود چه نسبتی با یکدیگر دارند.

این ابهام، نتیجه معماری آگاهانه رمان است. گلشیری اطلاعات را یکباره در اختیار خواننده قرار نمی‌دهد؛ هر شخصیت، هر رابطه و هر رخداد به تدریج و از مسیر نشانه‌هایی که در بخش‌های مختلف متن پراکنده شده‌اند شکل می‌گیرد. از همین رو، خواندن این رمان به کنار هم گذاشتن قطعات یک پازل شباهت دارد.

 

روایت چندلایه

روایت در آینه‌های دردار بر یک خط مستقیم استوار نیست. رمان از چند لایه روایی تشکیل شده که پیوسته در هم تداخل می‌کنند.

دست‌کم چهار لایه اصلی در سراسر رمان قابل تشخیص است:

  • گفت‌وگوهای شخصیت‌ها؛
  • ذهنیات، خاطرات و تداعی‌های ابراهیم؛
  • داستان‌هایی که ابراهیم در جلسات ادبی می‌خواند؛
  • زندگی واقعی ابراهیم که به تدریج از خلال سه لایه دیگر آشکار می‌شود.

ویژگی مهم این ساختار آن است که هیچ‌یک از این لایه‌ها به طور کامل از دیگری جدا نیست. گفت‌وگویی ساده ممکن است ناگهان به خاطره‌ای دور متصل شود؛ خاطره جای خود را به داستانی بدهد که ابراهیم نوشته است؛ و همان داستان، اندک‌اندک بخشی از زندگی واقعی او را آشکار کند. این رفت‌وآمد مداوم، مرز میان روایت، خاطره و داستان را در هم می‌آمیزد.

 

داستان در داستان

داستان‌هایی که ابراهیم در انجمن‌های ادبی می‌خواند، صرفاً نمونه‌هایی از آثار داستانی او نیستند. به‌تدریج روشن می‌شود که این داستان‌ها از زندگی خود او تغذیه می‌کنند. شخصیت‌ها با نام‌های دیگر ظاهر می‌شوند، برخی رویدادها تغییر می‌کنند و گاه جزئیاتی حذف یا اضافه می‌شود، اما استخوان‌بندی اصلی همان تجربه زیسته ابراهیم است.

همین ویژگی سبب می‌شود که خواننده در آغاز، شخصیت‌های داستان‌های ابراهیم را مستقل از شخصیت‌های اصلی رمان تصور کند، در حالی که با پیشروی روایت، نسبت میان این دو آشکار می‌شود و معلوم می‌گردد که بسیاری از شخصیت‌ها نخست در قالب داستان ظاهر شده‌اند و سپس هویت واقعی آنان روشن شده است.

 

نقش ضمیر «”او»

اگر بتوان تنها یک عامل را در دشوار شدن خوانش رمان برجسته کرد، آن عامل کاربرد مکرر ضمیر «او» است.

در بسیاری از بخش‌ها، چند شخصیت به فاصله‌ای کوتاه در روایت حضور دارند و ارجاع ضمیر «او» همیشه به روشنی مشخص نیست. خواننده ناچار است از روی بافت جمله، فضای روایت و اطلاعات پیشین تشخیص دهد که ضمیر به کدام شخصیت بازمی‌گردد. در مواردی نیز این تشخیص تنها با پیشروی بیشتر در متن ممکن می‌شود.

این شیوه، بی‌تردید از روانی خواندن می‌کاهد و گاه سبب گم شدن خط روایت می‌شود .همین ویژگی، مهم‌ترین نقطه‌ای است که می‌توان آن را محل بحث قرار داد. بخش عمده پیچیدگی رمان در خدمت معماری آن است، اما کاربرد مکرر ضمیر «او» در برخی مواضع، دشواری‌ای ایجاد می‌کند که الزاماً به غنای معنایی اثر نمی‌افزاید و می‌توانست با نشانه‌های اندکی بیشتر، بدون لطمه زدن به ساختمان رمان، خواناتر شود.

 

ورود تدریجی شخصیت‌ها

مهندس ایمانی، مینا و صنم بانو هر یک نخست به صورت نشانه‌هایی پراکنده وارد روایت می‌شوند. گاهی تنها نامی در گفت‌وگویی کوتاه، گاهی شخصیتی در یکی از داستان‌های ابراهیم و گاهی خاطره‌ای مبهم از گذشته. هویت کامل آنان تنها پس از کنار هم قرار گرفتن این نشانه‌ها شکل می‌گیرد. گلشیری بارها از ارائه توضیح‌های صریح خودداری می‌کند. او انتظار ندارد خواننده تنها دریافت‌کننده روایت باشد، بلکه از او می‌خواهد میان لایه‌های مختلف متن ارتباط برقرار کند، نشانه‌ها را به خاطر بسپارد و قطعات پراکنده را کنار هم بگذارد.

به همین دلیل، خواندن آینه‌های دردار بیشتر به حل یک معما شباهت دارد تا دنبال کردن رویدادهای یک داستان.

 

فصل دوم

 

رمان درباره نوشتن رمان

یکی از جذاب‌ترین جنبه‌های آینه‌های دردار، این است که رمان تنها درباره روشنفکران، تبعید یا شکست یک نسل نیست؛ بلکه در لایه‌ای دیگر، درباره خودِ فرآیند نویسندگی نیز هست. خواننده در بسیاری از صفحات احساس می‌کند وارد کارگاه یک نویسنده شده است؛ جایی که هنوز شخصیت‌ها در حال شکل گرفتن‌اند، خاطره‌ها با تخیل درمی‌آمیزند و تجربه‌های واقعی به آرامی به ادبیات تبدیل می‌شوند.

به باور نگارنده، این بخش از رمان یکی از درخشان‌ترین بخش‌های آن است؛ زیرا گلشیری، برخلاف بسیاری از نویسندگان، تنها محصول نهایی را به خواننده نشان نمی‌دهد، بلکه بخشی از مسیر رسیدن به آن محصول را نیز آشکار می‌کند و خواننده می‌بیند که نویسنده چگونه از حافظه خود تغذیه می‌کند؛ چگونه آدم‌هایی را که سال‌ها پیش دیده، دوباره به یاد می‌آورد، بخشی از ویژگی‌های آنان را حفظ می‌کند، بخشی را حذف می‌کند و بخشی دیگر را به کمک تخیل دگرگون می‌سازد.

در این اثر، حافظه صرفاً وسیله‌ای برای یادآوری گذشته نیست؛ ماده خام آفرینش ادبی است. نویسنده از آنچه دیده، شنیده و تجربه کرده، مستقیماً نسخه‌برداری نمی‌کند. حافظه برای او معدن مواد اولیه است؛ موادی که پس از عبور از ذهن، تخیل و زبان، به چیزی تازه تبدیل می‌شوند. به همین دلیل، شخصیت‌های رمان نه کاملاً واقعی‌اند و نه کاملاً خیالی. آنان حاصل ترکیب این دو هستند و البته کاملا باورپذیر.

در این میان، شخصیت صنم‌بانو جایگاهی ویژه دارد. او تنها یکی از شخصیت‌های رمان نیست؛ بلکه به نوعی، خودآگاه‌ترین شخصیت نسبت به فرآیند نویسندگی است. در گفت‌وگوهای او با ابراهیم، به‌تدریج روشن می‌شود که متوجه شده است نویسنده در آثار مختلف خود، بارها از ویژگی‌های ظاهری، رفتاری و حتی جزئیات بدن او استفاده کرده است.

از خال روی صورت گرفته تا شکل دست‌ها، از برخی حالت‌های رفتاری تا ویژگی‌های شخصیتی، همه بارها در داستان‌های مختلف نویسنده ظاهر شده‌اند؛ گاه با همان شکل و گاه پس از تغییر و دگرگونی. این بخش از رمان، برای نگارنده بسیار جذاب بود، زیرا به ندرت پیش می‌آید نویسنده‌ای تا این اندازه آشکار درباره منبع الهام خود سخن بگوید.

در اینجا، صنم‌بانو دیگر فقط یک شخصیت نیست؛ او به مصالح و ماده خامی تبدیل می‌شود که نویسنده، آن را مصرف می‌کند تا خلق کند و بیافریند. حضور او این پرسش را مطرح می‌کند که نویسنده تا چه اندازه حق دارد از زندگی دیگران برای خلق اثر هنری استفاده کند؟ صنم بانو از این مسئله دلخور است و اعتراض خود را به گوشه‌ کنایه بیان می‌کند.

از این منظر، آینه‌های دردار را می‌توان نوعی تأمل درباره ماهیت آفرینش ادبی نیز دانست. رمان به خواننده نشان می‌دهد که نویسنده چگونه زندگی را به قصه تبدیل می‌کند.

 

فصل سوم

 

ابراهیم؛ محور جهان رمان

تمام شخصیت‌ها، خاطره‌ها، گفت‌وگوها و داستان‌های آینه‌های دردار سرانجام به یک نقطه بازمی‌گردند: ابراهیم. او تنها شخصیت اصلی رمان نیست، بلکه محور معنایی آن است. اما اهمیت ابراهیم تنها در نقش روایی او نیست. تحول فکری او، ستون اصلی رمان را می‌سازد. اگر آغاز داستان با خاطره، عشق‌های گذشته و روابط انسانی همراه است، پایان آن بیش از هر چیز به این پرسش می‌رسد که انسانی که آرمان‌های بزرگش فرو ریخته‌اند، چگونه می‌تواند همچنان با زندگی آشتی کند.

 

گذشته سیاسی

رمان به تدریج گذشته ابراهیم را آشکار می‌کند.از خلال داستان‌هایی که می‌خواند، خاطراتش و گفت‌وگوهایش، روشن می‌شود که او در سال‌های پیش از انقلاب، فعالیت سیاسی داشته، در دانشگاه تدریس می‌کرده، اعلامیه منتشر می‌کرده، بازداشت و بازجویی شده و هزینه باورهای خود را پرداخته است. ابراهیم از گذشته خود نمی‌گریزد و آن را انکار نمی‌کند، اما در آن نیز متوقف نمی‌شود.

 

نویسنده و روشنفکر

اگر فعالیت سیاسی، و ادبی گذشته ابراهیم را شکل داده است، نویسندگی هویت اکنون اوست.

او اکنون جهان را بیش از آنکه با زبان سیاست توضیح دهد، با زبان ادبیات می‌بیند. تجربه‌هایش را به داستان تبدیل می‌کند، خاطره را ثبت می‌کند و می‌کوشد آنچه در را در حافظه دارد زبان ماندگار کند. از همین رو، نقش او در رمان تنها یک نویسنده نیست؛ او روشنفکری است که پس از تجربه شکست‌های سیاسی، هنوز مسئولیت خود را نسبت به تاریخ  از دست نداده است.

تفاوت مهم آن است که این مسئولیت، دیگر در قالب فعالیت حزبی تعریف نمی‌شود، بلکه در قالب نوشتن معنا پیدا می‌کند.

 

تحول فکری

یکی از مهم‌ترین دگرگونی‌های شخصیت ابراهیم، تغییر نگاه او به جهان است.در گذشته، افق نگاه او بسیار گسترده بود. نسل او می‌خواست جهان را تغییر دهد. اما اکنون، پس از سال‌ها زندان، شکست، سرخوردگی و تجربه‌های تلخ، نگاه او دگرگون شده است. این تحول، در یکی از کلیدی‌ترین جمله‌های رمان آشکار می‌شود:

“می‌دانی، ما می‌خواستیم دنیا را عوض کنیم، حالا می‌بینیم فقط خودمان عوض شده‌ایم.”

 

این جمله، صرفاً اعتراف به ناکامی سیاسی نیست.طعنه تلخی نیز در آن نهفته است.مسئله تنها این نیست که جهان تغییر نکرد؛ بلکه انسان‌هایی که برای تغییر جهان برخاسته بودند، خود دگرگون شدند. آرمان‌ها رنگ باختند، یقین‌ها جای خود را به تردید دادند و انسان‌ها به جای تغییر جامعه، ناچار شدند با تغییر خویش کنار بیایند. اندوه این جمله، از همین جابه‌جایی سرچشمه می‌گیرد.

با این همه، ابراهیم خود را انسانی شکست‌خورده نمی‌داند.صنم بانو از او می‌پرسد:

“پس تو هم باخته‌ای؟”

 

ابراهیم می‌گوید:

“که چرا حالا قانع است و فکر می‌کند هرکس جای کوچکی دارد که اغلب برایش درست کرده‌اند و اگر او بتواند می‌خواهد از همین جای کوچک بگوید از منظر محدودی که جلوش گذاشته‌اند. گفت: وقتی که به امکانات شاعران سبعه معلقه فکر می‌کنم، دلم برایشان می‌سوزد: سیاه چادری بوده و چند شتر و ماندابی با چاه آبی شور و معشوقی که با کاروانی رفته، آن وقت آنها از همین چیزها گفته‌اند. منوچهری خودمان مثلاً سوار بر شتر از بیابانی گذشته و خورشید و ماه بوده و باران. اگر حق همین چیزها را خوب ادا کرده باشد، من فکر می‌کنم نباخته.”

 

ابراهیم شکست را نمی‌پذیرد چون هدفش را تغییر داده. سطح توقع خود را معقول کرده نمی‌خواهد دیگر جهان را تغییر دهد. هدف همین نوشتن‌های کوچک‌ است که قابل دست‌یابی است. پس ادامه می‌دهد و حس باخت ندارد. درحالی‌که بانو قطعا حس باخت دارد صراحتا در سوالش بروز می‌کند “پس تو هم باخته‌ای؟”. «هم» علامت واضحی است. اما بانو چرا باخته؟

چون در تبعید زندگی می‌کند، زندگی سیاسی ایمانی و سرانجام آن او را هم منزجر و سرافکنده کرده. ارتباطش با گذشته و هویتش قطع شده. باوجودی‌که زندگی متوسط کوچکی دارد و در حال به پایان رساندن دوره دکترا هست اما این کافی نیست که هزینه‌های فوق را جبران کند.

اما ابراهیم دیگر نمی‌خواهد جهان را دگرگون کند؛ می‌خواهد جهان کوچکی را که حقیقتاً در اختیار اوست، درست روایت کند. این تغییر، نوعی بازنگری در نسبت انسان با امکان‌های واقعی اوست. در یکی از مهم‌ترین گفت‌وگوهای رمان، ابراهیم در پاسخ به پیشنهاد صنم بانو مبنی بر ماندن در اروپا می‌گوید:

“من فقط همین «زبان» را دارم… از پس آن همه تاخت و تازها فقط همین برایمان مانده است.”

 

اندکی بعد، همین معنا را گسترش می‌دهد:

“هر بار که کسی آمده است و آن خاک را به خیش کشیده است، با همین چسب و بست زبان بوده که باز جمع شده‌ایم.”

 

و در جای دیگری، صریح‌تر از همیشه می‌گوید:

“ما هنوز وقتی دلمان می‌گیرد حافظ می‌خوانیم، در جدل‌هایمان به مثنوی استناد می‌کنیم… خوب، سخت است دل کندن.”

 

در اینجا، زبان دیگر صرفاً ابزار ارتباط نیست. خانه است. ریشه است. حافظه تاریخی است.

آن چیزی است که پس از شکست‌های سیاسی، ویرانی‌ها و دگرگونی‌های تاریخ، همچنان باقی مانده است.

 

نوشتن؛ معنای تازه زندگی

همین نگاه، معنای تازه‌ای نیز به نوشتن می‌دهد. نوشتن دیگر ابزار مبارزه سیاسی نیست. راهی برای حفظ حافظه و هویت است. ابراهیم بارها می‌گوید که می‌خواهد همین چیزهای کوچک را بنویسد؛ خانه‌ها، آدم‌ها، خیابان‌ها، خاطره‌ها و آنچه ممکن است از میان برود. ادبیات، در نگاه او، ادامه همان مسئولیتی است که زمانی در سیاست جست‌وجو می‌کرد، اما اکنون در زبان یافته است. اما با این تغییر که جهان شاید تغییر نکند، اما فراموش نیز نباید بشود.

 

نسبت ابراهیم با ایران

پیشنهاد صنم بانو برای ماندن در اروپا، نقطه‌ای است که نسبت ابراهیم با ایران را به روشنی آشکار می‌کند. صنم می‌گوید که اروپا هنوز مرکز هنر و ادبیات است و اگر کسی بخواهد حتی برای ایران کاری انجام دهد، باید مدتی در آنجا بماند.

اما پاسخ ابراهیم: او می‌گوید سرزمین ایران «زبانی دارد» و همان زبان، ریشه اوست.

در پایان رمان نیز این معنا کامل‌تر می‌شود؛ هنگامی که درباره مینا می‌گوید:

“مینا برای من راستش حضور حی و حاضر همان خاک است… از همان ریشه‌ها، گیرم پوسیده، تغذیه می‌کنم… نمی‌خواهم این تکه خاک را از دست بدهم.”

 

در این جمله، مینا دیگر تنها همسر ابراهیم نیست. او به نماد ایران، خانه، زبان و زندگی واقعی تبدیل می‌شود. به همین دلیل، انتخاب ابراهیم میان صنم و مینا، تنها انتخاب میان دو زن نیست؛ انتخاب میان دو شیوه زیستن است.

یکی، تعلیق دائمی در تبعید و زیستن در سردرگمی.

دیگری، ماندن در پیوند با زبان، خاک، حافظه و زندگی روزمره.

از این منظر، ابراهیم در پایان رمان به آرامش نرسیده است؛ اندوه گذشته همچنان با اوست و شکست آرمان‌های نسلش را فراموش نکرده است. آنچه تغییر کرده، نگاه او به معنای زندگی است. آرمان بزرگ جای خود را به مسئولیتی کوچک اما دست‌یافتنی داده است: حفظ زبان، حفظ حافظه و نوشتن از جهانی که هنوز، با همه زخم‌هایش، خانه اوست.

 

فصل چهارم

 

چهار آینه در برابر ابراهیم

اگر ابراهیم محور جهان رمان است، چهار شخصیت بیش از همه در شکل‌گیری معنای این جهان نقش دارند: مهندس ایمانی، صنم بانو، مینا و طاهر.

اهمیت این چهار شخصیت تنها در روایت آنها نیست. هر یک، امکانی متفاوت برای زیستن پس از شکست آرمان‌های یک نسل را نمایندگی می‌کنند. گلشیری آنها را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد تا خواننده بتواند سرنوشت‌های مختلف را با هم مقایسه کند.

از این منظر، این چهار شخصیت همچون چهار آینه در برابر ابراهیم قرار می‌گیرند؛ هر کدام تصویری از راهی را نشان می‌دهند که انتخاب کرده‌اند.

 

مهندس ایمانی

در آغاز، ایمانی نیز مانند دیگر هم‌نسلانش، انسانی آرمان‌خواه به نظر می‌رسد. فعالیت سیاسی دارد، زندان می‌رود و در مبارزات پیش از انقلاب حضور دارد. اما هرچه روایت پیش می‌رود، تصویری کاملاً متفاوت آشکار می‌شود. روشن می‌شود که او با دستگاه امنیتی همکاری می‌کرده، هم‌رزمان خود را معرفی کرده و زمینه دستگیری و حتی اعدام برخی از آنان را فراهم آورده است.

او تنها کسی از میان این نسل است که سازوکار جهان سرمایه‌داری را می‌شناسد و از آن بهره می‌گیرد. از فعالیت‌های اقتصادی، صرافی، دلالی و تجارت به ثروت می‌رسد؛ در حالی که بسیاری از هم‌نسلان آرمان‌خواهش، با وجود زندگی در اروپا، هرگز نتوانسته‌اند جایگاه اقتصادی استواری پیدا کنند. و در فقر زندگی می کنند

گلشیری درباره این تقارن هیچ داوری مستقیمی نمی‌کند، اما کنار هم قرار گرفتن این دو مسیر، ذهن خواننده را به تأمل وامی‌دارد. از یک سو، خیانت. از سوی دیگر، کامیابی اقتصادی. این هم‌زمانی، خواه‌ناخواه نوعی قرینگی میان موفقیت مادی و سقوط اخلاقی ایجاد می‌کند؛ بی‌آنکه رمان آن را به صورت حکم کلی بیان کند.

با این همه، ثروت نیز ایمانی را نجات نمی‌دهد. زندگی خانوادگی او فرو می‌پاشد، در چشم همقطارانش موجودی رذل و خائن جلوه می‌کند، سرافکنده و شرمسار است و آنچه باقی می‌ماند، کامیابی اقتصادی بدون احترام اجتماعی است.

 

صنم بانو

صنم گذشته عاطفی ابراهیم را زنده می‌کند.

او عشق دوران کودکی ابراهیم است؛ عشقی که هرگز به فراموشی کامل سپرده نشده است. دیدار دوباره آنان، تنها مرور خاطرات نیست، بلکه رویارویی با امکان زندگی دیگری است که هرگز تحقق نیافت. هرچه روایت پیش می‌رود، نشانه‌هایی ظاهر می‌شوند. دعوت‌های مکرر، پیشنهاد ماندن در اروپا، خلوت‌های دو نفره، تغییر لباس، یادآوری پیوسته گذشته و سرانجام پیشنهاد آشکار برای تمدید اقامت و زندگی مشترک، همگی نشان می‌دهند که صنم تنها در پی زنده کردن خاطره نیست؛ او می‌خواهد رابطه‌ای را که دهه‌ها پیش ناتمام مانده بود، از نو آغاز کند.

صنم در نهایت شکست می‌خورد، اما این شکست، شکست یک اغواگری ساده نیست.

او در زندگی خود خیلی چیزها را از دست داده است؛ ازدواجش با ایمانی به فروپاشی انجامیده، از وطن دور افتاده، هویتش را از دست داده و گذشته دیگر قابل بازگشت نیست. در چنین وضعی، ابراهیم آخرین پیوند زنده او با جهانی است که زمانی به آن تعلق داشته است .

از همین رو، درخواست او تنها از سر میل شخصی نیست؛ تلاشی است برای بازیافتن بخشی از زندگی ازدست‌رفته. اما همین تلاش نیز ناکام می‌ماند.

 

مینا

مینا حضوری کاملاً متفاوت دارد.برخلاف صنم، او در پی بازگرداندن گذشته نیست. حضور او، حضوری آرام، پیوسته و استوار است. او زندگی روزمره را نمایندگی می‌کند؛ خانواده، فرزندان، خانه و استمرار.مینا آرمان‌خواه نبوده است، اما بیش از بسیاری از آرمان‌خواهان، هزینه تاریخ را پرداخته است؛ همسر نخستش اعدام شده، خود بازجویی و شکنجه را تجربه کرده و با این همه، زندگی را رها نکرده است، تبعید نشده و هویتش را هم حفظ کرده است. در جهان رمان، مینا نیرویی است که زندگی را پس از همه شکست‌ها ادامه می‌دهد. به همین دلیل، هنگامی که ابراهیم در واپسین گفت‌وگوی خود با صنم می‌گوید:

“مینا برای من راستش حضور حی و حاضر همان خاک است…”

 

مینا از سطح یک شخصیت فراتر می‌رود. او به نماد خانه تبدیل می‌شود. به نماد خاک. به نماد زبان.

به نماد آن بخشی از ایران که هنوز در زندگی روزمره نفس می‌کشد.

در نتیجه، وفاداری ابراهیم به مینا، تنها وفاداری به همسر نیست؛ وفاداری به شیوه‌ای از زیستن است که هنوز میان انسان، خانواده، زبان و وطن پیوند برقرار می‌کند.

 

طاهر

طاهر، همسر نخست مینا، نماینده نسلی از آرمان‌خواهان است که سیاست تمام فضای زندگی او را فرا گرفته است.او مبارزی است که جهان را از دریچه تعهد سیاسی می‌بیند. هنگامی که مینا از زیبایی طبیعت، پاییز و لذت‌های ساده زندگی سخن می‌گوید، طاهر پاسخ می‌دهد که در برابر رنج مردم و حلبی‌آبادها، توجه به زیبایی‌های معنایی ندارد.

سرنوشت او نیز با همین انتخاب پیوند دارد. او در راه آرمان سیاسی خود پیش می‌رود و سرانجام اعدام می‌شود. طاهر شکست‌خورده اخلاقی نیست؛ برخلاف ایمانی، خیانت نمی‌کند. اما رمان نشان می‌دهد که آرمان، حتی هنگامی که با صداقت دنبال شود، می‌تواند انسان را به نقطه‌ای برساند که دیگر جایی برای زندگی شخصی باقی نماند.

 

مسئله اصلی رمان

قرار دادن این شخصیت‌ها در کنار یکدیگر نشان می‌دهد که پرسش اصلی رمان صرفاً این نیست که آیا آرمان‌ها شکست خورده‌اند یا نه.پرسش عمیق‌تر این است:

انسان پس از شکست آرمان‌ها چگونه می‌تواند همچنان معنا و هویت خود را حفظ کند؟

 

طاهر پاسخ می‌دهد: با وفاداری کامل به آرمان، حتی به قیمت نابودی زندگی.

ایمانی پاسخ می‌دهد: با کنار گذاشتن آرمان و پیوستن به منطق موفقیت شخصی.حتی اگر انسانیت قربانی شود

صنم بانو پاسخ می‌دهد: با بازگشت به گذشته و تلاش برای احیای آنچه از دست رفته است.

مینا پاسخ می‌دهد: با ادامه دادن زندگی در دل واقعیت.

و ابراهیم پاسخ خود را در خانه ی زبان و نوشتن پیدا می‌کند.

 

از این رو، زندگی این شخصیت را می‌توان پاسخ‌های متفاوت به یک پرسش مشترک دانست؛ پرسشی که در سراسر رمان حضور دارد:

پس از فروپاشی آرمان‌ها، چگونه باید زندگی کرد؟

پاسخی که ابراهیم برمی‌گزیند، نه پیروزی است و نه تسلیم. او راهی دیگر را انتخاب می‌کند: پذیرفتن شکست تاریخی، بدون آنکه به خیانت، گریز از واقعیت یا انکار زندگی پناه ببرد، و تعریف هدفی جدید.

 

فصل پنجم

 

چرا آینه‌های دردار؟

یکی از پرسش‌هایی که در انتهای آینه‌های دردار همچنان در ذهن خواننده باقی می‌ماند، معنای عنوان آن است. چرا گلشیری این نام را برای رمان خود برگزیده است؟ آیا «آینه‌های دردار» تنها عنوانی شاعرانه است یا با ساختار و مضمون رمان پیوندی عمیق دارد؟

در نخستین خوانش، ممکن است تصور شود عنوان صرفاً استعاره‌ای کلی از حافظه یا خودشناسی است؛ اما خود رمان سرنخی مهم به دست خواننده می‌دهد که نباید از آن غافل شد.

در بخشی از داستان، مینا آینه‌ای دردار می‌خرد؛ همان آینه‌های کوچک زنانه که درشان باز و بسته می‌شود و معمولاً در کیف دستی قرار می‌گیرند. او درباره این آینه جمله‌ای می‌گوید که به گمان نگارنده، کلید فهم عنوان رمان است. می‌گوید این آینه‌ها را دوست دارد، زیرا احساس می‌کند وقتی درِ آنها بسته می‌شود، تصویر درونشان ثابت می‌شود.

از همین نقطه، معنای نمادین آینه آغاز می‌شود. اگر تصویر در آینه حبس می‌شود، پس آینه تنها وسیله‌ای برای دیدن نیست؛ محفظه‌ای است برای نگهداری تصویر. این تصویر تا زمانی که درِ آینه بسته است، پنهان می‌ماند و تنها با گشودن آن دوباره آشکار می‌شود.

خاطره‌ها همیشه در برابر چشم ما حاضر نیستند. بسیاری از آنها سال‌ها در جایی از ذهن پنهان می‌مانند؛. سپس ناگهان حادثه‌ای کوچک، دیدن چهره‌ای آشنا، شنیدن نامی قدیمی، بوی خیابانی، صدای موسیقی یا حتی جمله‌ای کوتاه، درِ آن حافظه را می‌گشاید و تصویرهای حبس‌شده، یکباره به ذهن بازمی‌گردند. ساختار آینه‌های دردار نیز دقیقاً بر همین اساس شکل گرفته است.

ابراهیم در اروپا مدام با چنین لحظه‌هایی روبه‌رو می‌شود. هر ملاقات، هر خیابان، هر دوست قدیمی و هر گفت‌وگو، درِ یکی از آینه‌های حافظه را باز می‌کند. گذشته ناگهان زنده می‌شود، خاطره‌ها بر زمان حال هجوم می‌آورند و تاملات او آغاز می‌شود. به همین دلیل است که رمان، خطی و یکنواخت پیش نمی‌رود. روایت، همانند حافظه، مدام میان اکنون و گذشته در رفت‌وآمد است.

این دریافت، به گمان نگارنده، تنها به شخصیت ابراهیم محدود نمی‌شود.

در فصول پیش گفته شد که یکی از جذاب‌ترین ویژگی‌های رمان، آشکار کردن فرآیند نویسندگی است. گلشیری نشان می‌دهد که نویسنده چگونه از حافظه خود تغذیه می‌کند؛ چگونه انسان‌های واقعی، گفت‌وگوها، چهره‌ها، عشق‌ها، شکست‌ها و تجربه‌های زندگی را در ذهن خود نگه می‌دارد و سال‌ها بعد، آنها را به ادبیات تبدیل می‌کند.

اگر این دو نکته را کنار هم بگذاریم، عنوان رمان معنایی گسترده‌تر پیدا می‌کند.

آینه‌های دردار، حافظه نویسنده نیز هست.

به همین دلیل، عنوان رمان را می‌توان این‌گونه خلاصه کرد: آینه‌های دردار، حافظه‌ای است که تصویر انسان و تاریخ را در خود نگه می‌دارد و هر بار که درِ آن گشوده می‌شود، گذشته دوباره جان می‌گیرد.

 

فصل ششم

فرم رمان؛ مشارکت خواننده یا مانع روایت؟

تا اینجا بیشتر درباره جهان رمان، شخصیت‌ها و اندیشه‌های آن سخن گفته شد. اما اگر این مقاله بخواهد منصفانه باشد، پیش از بیان ملاحظات خود درباره فرم، باید بهترین دفاع ممکن از شیوه روایت گلشیری را نیز مطرح کند.

به نظر من، مهم‌ترین دفاع از فرم آینه‌های دردار این است که گلشیری نمی‌خواسته خواننده صرفاً مصرف‌کننده داستان باشد؛ او می‌خواسته خواننده در شکل‌گیری روایت مشارکت کند. در این شیوه، نویسنده همه چیز را آماده و مرتب در اختیار مخاطب قرار نمی‌دهد. خواننده باید خود، رابطه شخصیت‌ها را کشف کند، ترتیب زمانی رویدادها را بازسازی کند و میان خاطره، واقعیت و داستان پیوند برقرار سازد.

اگر از این زاویه به رمان نگاه کنیم، بسیاری از انتخاب‌های فرمی گلشیری قابل درک می‌شوند. ابهام ضمیرها، جابه‌جایی‌های زمانی، ورود ناگهانی به خاطره یا داستانی دیگر و حتی پنهان ماندن نام ابراهیم تا پایان رمان، همگی می‌توانند بخشی از همین نگاه باشند؛ نگاهی که می‌خواهد خواننده را به همکار نویسنده تبدیل کند، نه صرفاً تماشاگر روایت.

به نظر من، این قوی‌ترین دفاعی است که می‌توان از فرم رمان به عمل آورد و نمی‌توان آن را نادیده گرفت. گلشیری برای این انتخاب‌ها منطق هنری داشته است و بسیاری از آن‌ها آگاهانه و با هدفی مشخص به کار رفته‌اند.

اما همین‌جا باید میان دو موضوع تفاوت گذاشت: عمدی بودن یک تکنیک، موفق بودن آن را ثابت نمی‌کند.

این جمله، اساس خوانش نگارنده از فرم آینه‌های دردار است. ممکن است نویسنده آگاهانه از روشی استفاده کرده باشد، اما نتیجه آن در تجربه خواندن، برای همه مخاطبان یکسان نباشد. هنر تنها به قصد هنرمند وابسته نیست؛ به تجربه‌ای نیز بستگی دارد که در ذهن خواننده ایجاد می‌کند.

 

ضمیر «او»

مهم‌ترین مانع ارتباط با رمان، ابهام ضمیرهاست. در بسیاری از صفحات، چند شخصیت هم‌زمان حضور دارند و نویسنده تنها با ضمیر «او» میان آن‌ها جابه‌جا می‌شود. در نتیجه، خواننده بارها ناچار است به عقب بازگردد تا تشخیص دهد هر ضمیر به چه کسی اشاره می‌کند. در این لحظه، ذهن او به جای همراه شدن با روایت، درگیر حل یک مسئله نحوی می‌شود.

نمونه‌ای از این شیوه را می‌توان در صفحه ۱۵ رمان دید؛ جایی که چند شخصیت در فاصله‌ای کوتاه وارد روایت می‌شوند و مرجع ضمیرها به آسانی قابل تشخیص نیست. در چنین مواردی، دشواری متن دیگر از عمق اندیشه ناشی نمی‌شود، بلکه از شیوه بیان ناشی می‌شود.

به نظر من، پنهان نگه داشتن نام ابراهیم نیز از همین جنس است. همان‌گونه که گفته شد، این انتخاب را می‌توان از نظر نظری توضیح داد؛ شاید نویسنده می‌خواسته خواننده ابتدا با تجربه انسانی شخصیت روبه‌رو شود، نه با هویت فردی او. اما پس از پایان رمان، این پرسش همچنان باقی می‌ماند که آیا آشکار شدن نام او در آخرین جمله کتاب، تغییری اساسی در دریافت خواننده ایجاد می‌کند؟

در خوانش من، پاسخ منفی است. اگر نام ابراهیم از همان فصل‌های نخست گفته می‌شد، نه شخصیت او آسیب می‌دید و نه چیزی از ارزش رمان کاسته می‌شد. برعکس، خواندن کتاب برای بسیاری از مخاطبان روان‌تر می‌شد.

همین نکته درباره رفت‌وآمدهای ناگهانی میان سطوح مختلف روایت نیز صادق است. گلشیری گاه بدون هیچ نشانه‌ای، از زمان حال وارد خاطره، سپس وارد یکی از داستان‌های ابراهیم و دوباره به زمان حال بازمی‌گردد. بی‌تردید این شیوه نیز آگاهانه انتخاب شده است، اما ذهن خواننده، برخلاف ذهن شخصیت، برای دنبال کردن این جابه‌جایی‌ها به نشانه‌هایی نیاز دارد.

در بخش‌هایی نیز رمان از جریان سیال ذهن بهره می‌گیرد. این شیوه در ادبیات مدرن سابقه‌ای طولانی دارد و در بهترین نمونه‌های آن، خواننده با وجود پیچیدگی، همچنان مسیر ذهن شخصیت را دنبال می‌کند. در آینه‌های دردار نیز گاه این تعادل حفظ می‌شود و نتیجه بسیار موفق است؛ اما در بعضی قسمت‌ها، مرز میان بازنمایی آشفتگی ذهن و دشوار کردن خواندن از میان می‌رود.

نکته دیگری که در خوانش من جای تأمل دارد، بخش‌هایی است که گفت‌وگوها یا تأملات شخصیت‌ها از فضای داستان فاصله می‌گیرند و به متنی شبیه مقاله‌ای درباره ادبیات تبدیل می‌شوند. این بخش‌ها اما حرکت روایت را متوقف می‌کنند و خواننده را برای مدتی از جهان داستان بیرون می‌برند.

در اینجا لازم است میان دو نوع دشواری تفاوت بگذاریم. رمانی که درباره تاریخ، سیاست، حافظه و هویت نوشته شده، طبیعی است که اثری آسان‌خوان نباشد. این دشواری، بخشی از ارزش اثر است. اما دشواری‌ای که از شیوه روایت ناشی می‌شود، با دشواری اندیشه تفاوت دارد. به نظر من، بخش قابل توجهی از دشواری آینه‌های دردار از نوع دوم است؛ دشواری‌ای که با اندکی شفافیت بیشتر، می‌توانست برطرف شود، بی‌آنکه چیزی از عمق اندیشه رمان کاسته شود.

در نهایت، به گمان من، باید میان دو نوع ابهام نیز تفاوت قائل شد. ابهامی که خواننده را به اندیشیدن و کشف معنا وادار می‌کند، ابهامی سازنده است و به غنای اثر می‌افزاید. اما ابهامی که ذهن خواننده را صرف تشخیص مرجع ضمیر، ترتیب زمانی یا جایگاه یک صحنه می‌کند، به تدریج به مانعی در برابر ارتباط با متن تبدیل می‌شود.

آینه‌های دردار هر دو نوع ابهام را در خود دارد. در بسیاری از صفحات، این پیچیدگی به غنای رمان می‌افزاید؛ اما در بعضی بخش‌ها، از مرز سودمندی عبور می‌کند. از همین رو، مهم‌ترین حسرتی که پس از پایان این رمان برای نگارنده باقی ماند، نه درباره اندیشه یا شخصیت‌های آن، بلکه درباره فرم آن بود. به گمان من، اگر گلشیری در به‌کارگیری برخی از این تکنیک‌ها اندکی اعتدال بیشتری به خرج می‌داد، نه تنها از ارزش ادبی اثر چیزی کاسته نمی‌شد، بلکه خوانندگان بیشتری می‌توانستند بدون گم کردن رشته روایت، با جهان عمیق و انسانی این رمان همراه شوند.

 

جمع‌بندی

 

از معمای روایت تا کشف معنا

در آغاز خوانش، آینه‌های دردار رمانی دشوار و تا اندازه‌ای آشفته به نظر می‌رسد. شخصیت‌ها بی‌مقدمه وارد روایت می‌شوند، داستان‌ها در دل یکدیگر قرار می‌گیرند و جابه‌جایی مداوم میان مکالمه، خاطره و داستان، دنبال کردن خط روایت را دشوار می‌کند. اما برای خواننده‌ی باتجربه و علاقه‌مند به مشارکت، هرچه خواندن پیش می‌رود، به تدریج منطق درونی رمان آشکار می‌شود. شخصیت‌ها جای خود را پیدا می‌کنند، نسبت داستان‌های ابراهیم با زندگی او روشن می‌شود و بسیاری از ابهام‌های آغازین رفع می‌شود.

در پایان، روشن می‌شود که گلشیری صرفاً داستان یک نویسنده تبعیدی را روایت نمی‌کند. آینه‌های دردار رمانی است درباره حافظه، هویت، زبان، عشق، نوشتن و نسبت انسان با آرمان و جامعه و تاریخ. ابراهیم نیز در پایان به این نتیجه نمی‌رسد که همه‌چیز را باخته است. او تنها میدان آرمان‌خواهی خود را تغییر می‌دهد. پس از شکست آرمان سیاسی، زبان را آخرین خانه خود می‌یابد و نوشتن را راه حفظ حافظه و ریشه‌ها می‌داند.

عنوان رمان نیز در همین نقطه معنای کامل خود را نمایان می‌کند. آینه دردار، حافظه‌ای است که تصویر گذشته را حفظ می‌کند؛ نه برای آنکه انسان در گذشته زندگی کند، بلکه برای آنکه هویت خود را از دست ندهد.

در این میان، فرم رمان نیز نقشی تعیین‌کننده دارد. معماری چندلایه اثر و مشارکت دادن خواننده در کشف روایت، از مهم‌ترین دستاوردهای گلشیری است. در عین حال، همان‌گونه که در فصل پیش گفته شد، برخی انتخاب‌های فرمی ــ به‌ویژه کاربرد مکرر ضمیر «او» و بعضی جابه‌جایی‌های ناگهانی روایت ــ بیش از آنکه به کشف معنا کمک کنند، خواندن رمان را دشوار می‌کنند. می‌توان نوآوری فرمی رمان را ستود و هم معتقد بود که اندکی شفافیت بیشتر، از ارزش ادبی اثر نمی‌کاست.

در پایان این خوانش، نگاه نگارنده به آینه‌های دردار با آغاز آن یکسان نیست. آنچه ابتدا صرفاً پیچیدگی به نظر می‌رسید، در بسیاری از موارد حاصل طراحی دقیق روایت بود. با این همه، این تغییر نگاه به معنای چشم‌پوشی از کاستی‌های رمان نیست.

آینه‌های دردار بی‌تردید رمانی است که از خواننده صبر، دقت و مشارکت می‌خواهد و اگر این همراهی شکل بگیرد، لذت کشف تدریجی معنا، پاداش آن خواهد بود.

 

 

پیشنهاد مطالعه: گاهی زیاد، گاهی اندازه

عاشقانه های کوتاه ایرانی کتاب شانس در میدان ماجیوره
آگهی

نوشته‌های مرتبط

حامی ما باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *